693
Obunachilar
-124 soatlar
-157 kunlar
-3630 kunlar
Postlar arxiv
692
اگه میدونستم آخرین بار بود محکم تر بغلت میکردم یا چمیدونم شاید ازت میخواستم که نری ، شاید حرفایی رو میزدم که قبلا هیچوقت به زبون نیاورده بودم
بیشتر نگاهت میکردم و بیشتر بودنتو حس میکردم
شاید یه نامه واست روی میز میزاشتم توش مینوشتم که زندگیم با تو دیگه سیاه سفید نیست
شایدم بیشتر کنارت میخندیدم،بیشتر بخاطرت همرو دست به سر میکردم،بیشتر کنارت رو نیمکت پارک میشستم،شبا بیشتر بیدار میموندم که باهات حرف بزنم
شاید توی آخرین مکالمه ای که داشتیم بیشتر از اینکه دوستم داری لذت میبردم،شاید بیشتر ازت درمورد علایقت و تتویی که دوست داری بزنی اینکه معنی اسمت چیه میپرسیدم،شاید بیشتر تو چشمات نگاه میکردم،شاید کمتر به حرف بقیه گوش میکردم فقط تورو میدیدم
شاید اگه میدونستم آخرین بارها انقدر نزدیکه یجوری دیگه شروعش میکردم،درسته هرچیزی یه پایانی داره ولی اگه به من بود دوست داشتم پایانم با تو دور تر باشه چون تو سر من تجربه همچی با تو قشنگ میتونست باشه مثل تجربه خوندن کتابی که هم جلدش واسم قشنگ بود هم داستانش
ولی الان تمام جاهایی که یروزی باهم بودیمو تنها قدم میزنم روی نیمکت پارک تنها میشینم،تنهایی اون کافه رو میرم و تنهایی کارای موردعلاقه تورو انجام میدم با این امید که پایان ما کمی دور تر و فرصت تجربه بیشتر باشه.
