𝙫𝙖𝙧𝙞𝙖𝙗𝙡𝙚
Kanalga Telegram’da o‘tish
572
Obunachilar
-624 soatlar
-27 kun
+3630 kun
Postlar arxiv
572
Repost from ایران توییت | خبر فوری | IR Tweet
توئیت سرتاسر حق آقای قاضیزاده
اینا سعی دارن به مردم بگن شما تنهایید
و ناامیدشون کنن
اسد رفت، مادورو رفت، خرسالله رفت، نیابتیها ترکیدن، سپاه تروریست شد، چین صداش درنمیاد، روسیه صداش درنمیاد
ایرانیها از هر قومیت پشت هم هستن، ابرقدرت جهان پشت مردم ایرانه، اسرائیل پشت مردم ایرانه، اروپا پشت مردم ایرانه
حالا بنظرتون ایرانیها تنها موندن یا شما تروریستا؟🐦⬛️ #Emir ❤️🔥IR Tweet | ایران توییت
572
یک ماه پیش، همین موقع، کسی توی اون جمعیت باشکوه «جاوید شاه» فریاد میزد؛ و حالا دیگه زنده نیست.
572
یک ماه پیش، همین موقع، هرکدوممون یه حالی داشتیم. اینترنت و آنتن رو قطع کرده بودن و بچههای این محله خبر نداشتن اونور دارن تیر جنگی میزنن. لعنت به باعث و بانیش.
572
دوستان روبان مشکی به قدر کافی نمایان نیست. به نظرم هرکس اعتراضی داره زنگ بزنه ۱۱۳ خودشو در اسرع وقت معرفی کنه.
572
ما که پادشاهی خواهیم یک گوشه نشستیم داریم غصه مردممون رو میخوریم، اینا که از اول دارن هم رو جر میدن.
572
Repost from دو در یک
مردم با خون خودشون رو دیوار نوشتن جاویدشاه. خوب دقت کنید با خودکار و کاغذ توی صندوق رای نه ها٫ با خون خودشون. بعد اونایی که حرف مردم رو نمیبینن و نمیشنون میگن از دموکراسی بگو.
: دومینور هارمونیک
572
او لحظه داشتیم فریاد میزدیم شاد و هم زمان خشمگین بودیم هیجان داشتیم از هر طرف صدای تیر و بوق و فریاد میومد فکر میکردیم همه ی تیرا هوایین یا ساچمن.صداشون بقدری زیاد بود که انگار از کنار ما داشتن شلیک میشدن.اتحاد مردم ، نگرانیا ، کمکا و شجاعتشون رو که میدیدیم یه جون به جونامون اضافه میشد.زخمی بودیم تار های صوتیمون بخاطر فریاد هایی که میزدیم گرفته بود چشم ها و گلومون از شدت گاز اشکاور میسوخت. زنها و دخترامون شال هاشونو پاره میکردن و زخم مردها رو میبستن، پسرامون سیگارو دود میکردن تو چشاما که سوزشو کم کنه.اون ها میگفتن شما برگردین خونه این کار ما مرداست.شما ها نباید آسیب ببینید. هممون زیر بال و شونه همو میگرفتیم و با هم ادامه میدادیم و پیش میرفتیم.مردم اونجا در خونه هاشونو به روی معترضا باز میزاشتن تا بتونن اونجا پناه بگیرن تا دستگیر نشن.یه پیر مرد اونجا بود که یه ساچمه دقیقا وسط ابروهاش شلیک شد.در اون لحظه پیرمرد فکر میکرد یه گلولهی واقعی بوده و لحظهی مرگشه.مردم رو عجیب نگاه میکرد انگار اون لحظه در کما بود و هیچ صدایی رو نمیشنید.فکر میکرد تموم شده و داره میمیره .اما با صدای یک فریاد که گفت:«ساچمست چیزی نیست،ساچمست» دوباره به خودش اومد.دوبارن دستا و پاهاشو تکون داد.انگار که دوباره به زندگی برگشته بود و با سرعت هرچه تمام تر میدوید انگار کل دنیارو بهش داده بودن.خوشحال بود و فهمید هنوز هم فرصت زندگی کردن داره.دارم به این فکر میکنم اون چند ده هزار تیری که به هموطنام شلیک شد هر تیری که فقط مرگ رو در سینه مردمون کاشت هر کدوم اون لحظه بعد از برخورد تیر به تن پاکشون چه حسی داشتن؟ با خودشون گفتن یعنی همش همین بود؟! این زندگی که میگفتن همینجا تموم میشه؟
از وقتی که به دنیا اومدیم و چشامونو باز کردیم با ستم رو به رو شدیم و الانم لحظه بسته شدن چشمامون آخرین چیزی که قراره ببینیم ظلمه؟
همه ی ماهایی که به خیابون اومدیم باور داشتیم زندگی ارزش جنگیدن رو داره.اره ما جنگیدیم هممون عاشق زندگیمون بودیم اما اگه همه جنگیدنامون بی فایده باشه چی چطوری تهشو ببنیم؟یعنی قرار نیست هیچوقت طعم آزادی رو حس کنیم؟ رویا ها ،آرزوهامون چی میشن ؟ خانواده،دوستام اگه هیچکی پیدام نکنه چی؟ اگه گوشه خیابون تک و تنها بمیرم چی؟
منو ببخش. منو ببخش که تو تیر خوردی و من اینجا دارم میمیرم عزیزم.
چشهاتون،چشماتون گواه همه چیزن اونا هر لحظه به یادم میان و هیچوقت از خاطرم نمیرن.
حق شما این نبود حقمون این نبود. این ها یه مشت مسلمون کافرن اینا زندگی رو بی ارزش میدونن چون باور دارن زندگی اصلی توی بهشت ساختهی ذهن خودشونه بخاطر همین،راحت میگیرنش اما همه ی ما میدونیم زندگی ارزشمنده.
وقتی دارم مینویسم هزاران هزاران اسم به فکرم میاد و از این متنفر میشم، متنفر میشم که انقدر زیادن که نمیدونم از کی از کدومشون از داستان از رویای کدومشون بگم و بنویسم. ولی یادم میمونه، همشون توی قلبم و ذهنم دارن زندگی میکنن، انقدر بهشون هر روز فکر میکنم که حس میکنم عزیزهایی از دست دادم که نمیشناختمشون.
