uz
Feedback
چای ‌لب سوز.

چای ‌لب سوز.

Kanalga Telegram’da o‘tish
5 072
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-117 kun
-3330 kun
Postlar arxiv
«می‌پرسی چه چیز را جشن می‌گیرم؟ زندگی را؛ زندگی و هرآنچه را که در دو دست خود دارد.»

‏«یه حزنی توی چیزهایی که تو این دنیای تاریک بی‌گناهن وجود داره، مثل تک درخت تنها، لنگه پوتین فراموش‌شده، اسب پاشکسته، جوونه‌‌ی زیر سنگ، بچه‌ها و عشق‌ ورزیدن یک سویه.»

+5

«چمن‌ها پاهای برهنه‌م رو به خرامیدن وا می‌دارن. پیراهنم همراه باد تا خورشید می‌برتم، پوستم گرم می‌شه و پیش از این‌که آتش آغوشش رو برام باز کنه، دوان دوان به تو می‌رسم. تویی که انگار زنجیر شدی و قرار نیست با من برقصی. پس دست‌هات رو می‌گیرم، محکم. این‌قدر که جریان خون هم‌رو حس کنیم و با تمام وجودم می‌کشونمت سمت خودم تا برقصیم.»

‏«بعضی اوقات حس می‌کنم هدف داشتن در زندگی هم زیادی متعالی شده، یعنی چه می‌دونم؟ شاید من فقط بخوام پنجره‌ آشپزخونه‌م رو به درخت‌های سرو باز بشه، زیر بارون بوسیده بشم، روی میز اتاقم پر از کتاب و نامه‌های تو باشه، و شاید مثل هاول از قلب نحیفی که دارم محافظت کنم و نذارم که بشکنه.»

photo content
+8

«کجا؟ در هوا. آدم برای زنده ماندن در هوا هم راه و خانه می‌سازد.»

«گریه دارم و این به اندازه‌ی بوسه‌های خواب و بیداری نرمه.»

«یاد پیکان سفیدی می‌افتی که کوه‌ها رو می‌پیچید و هایده از دل یه کاستِ رنگ رو رفته می‌خوند؛ رقصِ بارون روی گونه‌های بهاره، آروم آروم چشمونش بهارو میاره، مثل هستیه، مثل مستیه، تو دستای من جامِ آخرینه. تو خاموشی‌ام، فراموشی‌ام، طنین یه آواز دلنشینه. تو فکر کن آبی دریاست، سبزی جنگله، خط باریکه ساحله، مثل وقتی که توی تنهایی داری قدم می‌زنی و یه نفر با اسم کوچیک صدات می‌زنه.»

‏«خیلی خوشم می‌آد که شب‌ها موقع خواب به ترتیب، تیلیک تیلیک چراغ‌های خونه رو‌ خاموش می‌کنم.اختتامیه‌ی بامزه و دراماتیکی برای انتهای روزه.»

photo content

‏«حس همراهی‌ای که از بخار لیوان چای تازه دم کشیده می‌گیرم رو جاهای کمی پیداش می‌کنم و حتی در آدم‌های کمی.»

+2
₊ ࣪𓏲✿#Music [ @Ohayoll ⁺ ⟡

"perhaps nothing else on earth matters, besides the love you take in and the love you put out."

‏«می‌خوام روی صورت و دست‌هام با مدادشمعی نقاشی بکشم، از یک درخت بالا برم و پابرهنه روی علف‌ها بدوم.»

‏«می‌خوام روی صورت و دست‌هام با مدادشمعی نقاشی بکشم، از یک درخت بالا برم و پابرهنه روی علف‌ها بدوم.»

«در میان بازوان من، زیر سایبان گیسوان من، لحظه‌یی که می‌مکد مرا، سرزمین تشنهٔ تن جوان من، چون لطیف بارشی، یا مه نوازشی. »
«در میان بازوان من، زیر سایبان گیسوان من، لحظه‌یی که می‌مکد مرا، سرزمین تشنهٔ تن جوان من، چون لطیف بارشی، یا مه نوازشی. »

«نیازمند به یک ذوق خوب کودکی.»

«عاشق نور طبیعی هستم. درود بر خورشید، درود بر آفتاب.»

«يك روزى هم تنها مى رم توى جنگل و تا وقتى كه نخوام با هيچ آدمى هيچ نوع ارتباطی نخواهم داشت.»