سیده فاطمه میرخلیلی
Kanalga Telegram’da o‘tish
سیده فاطمه میرخلیلی نیمی « نویسنده، روانشناس، پژوهشگر » . یکوجب کافی خواهد بود ، برای او و من ؛) .
Ko'proq ko'rsatishMamlakat belgilanmaganToif belgilanmagan
209
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-530 kun
Postlar arxiv
💄 Rouge 999
انگشتانم ته کشو به بدنهی سرد رژ خورد. بیرونش آوردم؛ همان سرخ آشنا، همان شماره: Rouge Dior 999.
درش را که باز کردم، صدایت برگشت: «همینو بزن؛ بهت میاد.»
آن روز هم همین را گفته بودی. من روبهروی آینه نشسته بودم و تو، پشت سرم، رنگی را انتخاب میکردی که قرار بود با آن زیباتر شوم. بعد عطرم را عوض کردی، موهایم را جور دیگری خواستی، گفتی آرامتر بخندم. هر بار چیزی کوچک بود؛ آنقدر کوچک که نفهمیدم چطور از میان این انتخابها، آرامآرام کنار رفتم.
رژ را روی لبم کشیدم و به آینه نزدیک شدم. رنگ هنوز زیبا بود. صورتم هم همان صورت؛ با همان خال کمرنگ روی گونه. اما لبخندی که روی آن نشاندم، شبیه لبخند شب مهمانی شد؛ وقتی همه نگاهم میکردند و من، پیش از هر حرکتی، چشمم دنبال تأیید تو بود.
گوشهی رژ روی لبم مانده بود. دستم را پایین آوردم.
مدتها بود از خودم نپرسیده بودم: «تو چی دوست داری؟»
پرسش، سادهتر از آن بود که جواب نداشتنش اینهمه تلخ باشد.
روی صندلی نشستم. دستمالی برداشتم و سرخی را آهسته پاک کردم. هر بار که دستمال روی لبم میگذشت، بخشی از آن شب به یادم میآمد؛ صدای خندهها، عطر انتخابی تو، لبخندی که تا خانه روی صورتم نگه داشته بودم.
این بار عجله نکردم.
رژ را بستم و کنار آینه گذاشتم. هنوز از رنگش بدم نمیآمد؛ فقط میخواستم دفعهی بعد که درش را باز میکنم، انتخاب خودم باشد.
لبهایم بیرنگ بودند. به خودم نگاه کردم و لبخند زدم؛ کوچک، ناآشنا، از آن خودم.
#سیده_فاطمه_میرخلیلی
و «بیرحم» به آخر رسید.
از اولین شب این واگن تا امشب، راه درازی آمدیم. بالاخره درها باز شدند و این بار، کسی از خودش جا نماند ؛)
مرسی که موندین و خوندین.
کدوم تصویر یا کدوم شخصیت بیشتر باهاتون موند؟ پایانش برای شما باورپذیر بود؟
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم؛ حتی اگر جایی از داستان رو نپسندیدین یا حس کردین چیزی کم داره. برای نوشتههای بعدی هم اگر پیشنهادی دارین، برام بگین.
میتونین از پیام مستقیم کانال بنویسین، یا ناشناس از اینجا:
پیام ناشناس
#بیرحم
⚪️دهم «ضربان» (پایانی)
بیپ... بیپ... بیپ...
اولین چیزی که شنید، همین بود؛ ضربانی منظم و آرام، جایی کنار سرش. دستش بیاختیار به سمت شکمش رفت. ملافهی نازک بیمارستان زیر انگشتهایش خشخش کرد.
چیزی آنجا نمیزد.
چشمهایش را باز کرد. سقف سفید، پردهای سبز که دور تخت کشیده شده بود و پنجرهای که پشتش شب بود. لولهی باریکی به پشت دستش وصل بود.
پرده کنار رفت و زنی با روپوش سفید آمد تو؛ پزشک بود؛ خسته، با عینکی که از بندی دور گردنش آویزان بود. برخلاف بقیه، بالای تخت نایستاد. صندلی را جلو کشید و نشست.
«بههوش اومدی، خوبه.» مکث کرد؛ انگار دنبال جملهی درست میگشت. «توی ایستگاه از حال رفتی. سونوگرافی، آزمایش خون... همهش رو انجام دادیم.»
زن منتظر ماند.
«تو باردار نبودی.»
کلمهها یک بار در اتاق پیچیدند و بعد ساکت شدند. پزشک آرامتر ادامه داد: «اسمش بارداری کاذبه. کم پیش میاد، ولی پیش میاد. بدن علائم رو واقعا تجربه میکنه؛ تهوع، درد، حتی حس حرکت. همهش واقعی بوده، فقط... بچهای در کار نبوده.»
ماهها؛ تهوع صبحها، دستهایی که بیاختیار روی شکمش قفل میشدند، شبهایی که از ترس آنچه در راه بود بیدار مانده بود. همهاش واقعی بود. و هیچچیز آنجا نبود.
نه. یک چیز بود.
پزشک رفت و پرده را پشت سرش کشید. زن در سکوت به صدای دستگاه گوش داد: بیپ... بیپ... بیپ... دو انگشتش را روی مچ دست دیگرش گذاشت. ضربان زیر انگشتهایش با صدای دستگاه یکی بود؛ منظم، آرام، آشنا.
این بار شبیه صدای پا نبود.
شبیه صدای قلب بود؛ قلب خودش.
پرستاری با پروندهای در دست پرده را کنار زد. «ببخشید عزیزم، برای پرونده... اسمت چیه؟»
زن کمی نیمخیز شد. سالها بود اسمش را فقط برای فرمها و حضورغیابها گفته بود؛ سریع و بیصدا، انگار مال کس دیگری باشد. این بار مکث کرد.
بعد اسمش را گفت؛ کامل، آهسته، با صدای خودش.
پرستار نوشت و رفت.
زن سرش را به سمت پنجره برگرداند. پشت شیشه شب بود و روی شیشه، تصویر خودش افتاده بود؛ رنگپریده، با موهای بههمریخته و لولهای که به دستش وصل بود.
لبخند زد.
و انعکاس، درست در همان لحظه، لبخند زد.
این بار، لبخند مال خودش بود.
#سیده_فاطمه_میرخلیلی
عمیقترین جعل
دوستداشتهشدن از سوی تو، عمیقترین جعل زندگیام بود...
#سیده_فاطمه_میرخلیلی
#بیرحم
⚪️نهم «فراموشت نکردم»
کودک اول رسید. پاهای برهنهاش از سرمای سکو سرخ شده بود و چیزی نمیگفت؛ فقط آمد، روبهروی زن ایستاد و سرش را بالا گرفت.
پشت سرش، از سایهی دهانهی تونل، انعکاس روی سکو پیش آمد؛ همان لبخند ترکخورده، همان انگشتهای سیاه و باریک. هر قدمش روی سکو صدای شکستن میداد و چراغهای ایستگاه با نزدیکشدنش یکییکی میمردند.
زن کتوشلواری از جا بلند شد. پیرزن دستهایش را در هم گره کرد. دختر نوجوان پشت زن پنهان شد؛ همانطور که آدم پشت کسی پنهان میشود که بالاخره به او اعتماد کرده.
انعکاس چند قدم مانده به او ایستاد و سرش را کج کرد. «فراموشم کردی؟»
ضربان در شکم زن چنان کوبید که خم شد. کودک دستهای کوچک و سردش را روی شکم او گذاشت و ضربان، زیر آن دستها، آرام گرفت؛ انگار صاحبش را شناخته باشد.
زن نفسش را بیرون داد و صاف ایستاد. به چشمهای انعکاس نگاه کرد. سیاه بودند؛ همان دو حفرهی بیانتها. ولی این بار از آنها چشم برنداشت. آنقدر نگاه کرد تا سیاهی کنار رفت و چشمها، مثل آن شب، آینه شدند.
در آینه خودش را دید؛ نه شکسته، نه هیولا. فقط خسته. زنی که مدتها چیزی را حمل کرده بود و به هیچکس، حتی خودش، نگفته بود چقدر سنگین است.
«نه.» صدایش نلرزید. «فراموشت نکردم. فقط ازت میترسیدم.»
لبخند ترکخوردهی انعکاس شکست؛ نه مثل شیشه، مثل صورتی که بعد از مدتها اجازهی گریه پیدا کرده باشد.
زن قدمی جلو گذاشت؛ اولین قدمی که به سمت او برمیداشت، نه دور از او. دستش را دراز کرد و انگشتهای سیاه و سرد انعکاس را گرفت. سرما تا مچش بالا دوید و بعد، آرامآرام، گرم شد.
همان لحظه دردی واقعی از کمرش تا زیر شکمش تیر کشید؛ تیز، بیرحم، زمینی. سکو زیر پایش لرزید. از ته تونل نوری سفید و کورکننده جلو آمد و صدای ترمز قطاری که این بار واقعا میآمد، همهچیز را پر کرد.
صداها برگشتند؛ همهمه، بلندگوی ایستگاه، کسی که فریاد میزد: «خانم! خانم، حالتون خوبه؟ یکی زنگ بزنه اورژانس!»
زانوهایش تا شد. آخرین چیزی که دید، شیشهی تاریک در قطار بود که جلوی صورتش ایستاد؛ و انعکاسی در آن که لبهایش، درست همزمان با لبهای خودش، تکان میخورد.
#سیده_فاطمه_میرخلیلی
سختی دوست داشتن
نیلوفر، اروند را تنها گذاشت؛ دستکم از دور چنین به نظر میرسید.
کسی نمیدید چه بر او میگذرد وقتی دلش میخواهد پیش برود، دست اروند را بگیرد و باز، بار او را هم به دوش بکشد؛ اما همانجا میماند. این بار باید میگذاشت اروند سهم خودش را از این راه بردارد، از اشتباهش بیاموزد و پای آنچه میخواهد بایستد.
دوستش داشت؛ آنقدر که به آرام کردن امروز او رضایت ندهد و فردایش را هم بخواهد.
بااینهمه، هر قدمی که اروند بهسختی برمیداشت، در دل نیلوفر هم درد میکرد. از دور هوایش را داشت و دعا میکرد روزی برگردد؛ با دلی که هنوز دوست میدارد و شانههایی که حالا سهمی از سنگینی عشق را میشناسند.
#سیده_فاطمه_میرخلیلی
#بیرحم
⚪️هشتم «زنی که وقت نداشت»
دست دختر هنوز در دستش بود. از کنار تابلو گذشتند و رد ستونها را گرفتند. با هر قدم، صدای زنگ تلفن روشنتر میشد، تا از پشت آخرین ستون، نیمکت دیگری پیدا شد.
زن کتوشلواری کنار نیمکت راه میرفت؛ سه قدم این طرف، سه قدم آن طرف. گوشی در دستش بیوقفه زنگ میخورد و او هر بار نگاهش میکرد، جواب نمیداد و دوباره به ساعتش نگاه میکرد.
«ببخشید، الان میرسم.» این را به هیچکس میگفت. «ببخشید... الان.»
روی نیمکت، پیرزن نشسته بود؛ با دستهایی که روی زانوهایش میلرزیدند و چشمهایی که به ریل خالی دوخته شده بود.
زن کتوشلواری او را که دید، اخم کرد؛ همان اخمی که آدم به همکار دیرکرده میکند. «تو اینجا چیکار میکنی؟ کلی کار مونده.» بعد، بیآنکه منتظر جواب بماند، موهایش را پشت گوشش زد.
زن خشکش زد. این حرکت را میشناخت. هر بار که کسی میپرسید «خوبی؟» و او میگفت «آره، خوبم»، همین کار را میکرد.
«من خستهم.» این را آهسته گفت؛ آنقدر آهسته که خودش هم بهزحمت شنید.
زن کتوشلواری خندید؛ کوتاه و بیحوصله. «خستگی برای بعد. الان وقتش نیست.» و گوشی دوباره زنگ خورد.
پیرزن بیآنکه نگاهش را از ریل بردارد، گفت: «همیشه همینو میگفت. منم منتظر بعد موندم.» دست لرزانش را روی نیمکت کشید. «هیچ قطاری نیومد.»
زن به پیرزن نگاه کرد؛ به چینهای کنار لبش، به انگشتر بینگینی که در انگشتش لق میزد، به زخم کوچک روی بند شستش. سرما از ستون فقراتش بالا رفت. اگر همینطور ادامه میداد، مسیرش به همین نیمکت میرسید.
دختر نوجوان دستش را محکمتر فشرد.
زن جلو رفت. گوشی را که هنوز زنگ میخورد، آرام از دست زن کتوشلواری گرفت. او اعتراض نکرد؛ فقط نگاهش کرد، انگار سالها منتظر بود کسی همین کار را بکند. زن دکمه را نگه داشت تا صفحه خاموش شد.
سکوت آمد؛ این بار سکوتی که سنگین نبود.
شانههای زن کتوشلواری پایین افتاد. برای اولین بار نشست؛ روی لبهی نیمکت، کنار پیرزن، و دکمهی بالای کتش را باز کرد.
پیرزن نگاهش را از ریل برداشت و به زن دوخت. لبهایش لرزید و آنچه گفت، برعکس همان زمزمهی کابین بود:
«هنوز وقت داری.»
از سمت دهانهی تونل، صدای پای برهنهای روی سنگ سکو آمد. و پشت آن، صدای دیگری؛ صدای شکستن شیشههای قدیمی، قدمبهقدم نزدیکتر.
#سیده_فاطمه_میرخلیلی
#بیرحم
⚪️هفتم «دختری که جا ماند»
دختر برنگشت. پاهایش از لبهی نیمکت آویزان بود. تابلو درست کنار نیمکت قرار داشت؛ دختر دستش را دراز کرده بود و با نوک انگشت روی شیشهی بخارگرفتهاش چیزی میکشید.
زن جلوتر رفت. زانوهایش از خستگی میلرزید، ولی تا چند قدمی دختر نایستاد.
حالا از نزدیک میدیدش: مانتوی مدرسهای که آستینهایش برایش کوتاه شده بود، بند کفشی که باز مانده بود و موهایی که با کش رنگی بسته شده بود؛ از همان کشهایی که سالها پیش، یک روز، همه را در سطل ریخته بود و گفته بود دیگر بزرگ شده است.
روی شیشه، خانهای کشیده شده بود؛ یک مربع، یک سقف مثلثی و دری کوچک. پنجره نداشت.
دختر بیآنکه سر برگرداند، گفت: «قرار بود برگردی.»
صدایش همان صدای توی کابین بود، اما حالا خشم نداشت؛ خسته بود. زن خواست بپرسد «کی؟» اما جوابش را میدانست. روزی که تصمیم گرفته بود دیگر بلند نخندد، دیگر سؤالهای بهقول خودش احمقانه نپرسد و جلوی هیچکس گریه نکند تا جدیاش بگیرند. آن روز این دختر را همینجا گذاشته بود و رفته بود؛ روی سکوی ایستگاهی که اسمش یادش نمیآمد.
دختر بالاخره برگشت. صورتش یک لحظه، مثل توی کابین، موج برداشت؛ چشمهایش تاریک شد و دهانش برای گفتن چیزی تلخ باز شد.
پاهای زن خودبهخود عقب رفتند. همیشه همینجا عقب رفته بود.
این بار ایستاد.
«یادمه.» صدایش لرزید، ولی گفت: «یادمه کجا گذاشتمت.»
موج صورت دختر آرام گرفت. زن کنارش روی نیمکت سرد نشست، انگشتش را روی شیشهی بخارگرفته گذاشت و برای خانه یک پنجره کشید؛ کج و بیدقت، همانطور که آن روزها میکشید.
دختر به پنجره نگاه کرد و دستش را آرام روی دست زن گذاشت. دستش گرم بود. روی بند انگشت شستش جای زخم کوچکی بود؛ زخمی که زن سالها روی دست خودش دیده بود و یادش رفته بود از کجا آمده.
ضربان زیر دست دیگرش یک لحظه ایستاد و بعد، آرامتر زد.
دختر از جا بلند شد، دست زن را گرفت و کشید و با سر به آن سوی ستونها اشاره کرد؛ جایی که نیمکت دیگری زیر نوری سوسوزن بود و صدای زنگ تلفنی که قطع نمیشد.
#سیده_فاطمه_میرخلیلی
با صدای تو
این روزا،
وقتی میخوام خودم رو توی ذهنم صدا بزنم،
با صدای اون صدا میزنم.
#سیده_فاطمه_میرخلیلی
#بیرحم
⚪️ششم «رد پا»
پایش که به سکو رسید، درها پشت سرش بسته شدند. برگشت؛ مترو بیصدا راه افتاد و چراغهای قرمز انتهایش آرامآرام در تونل گم شدند. حالا فقط او مانده بود و مه.
اولین صدایی که برگشت، صدای چکهی آب بود؛ جایی دور، که با فاصلههایی نامنظم روی فلز میافتاد. ایستگاه خالی بود. نیمکتها، تابلوها و ستونها زیر لایهای از خاک و مه رنگ باخته بودند. روی شیشهی تابلوها هیچ تصویری نبود؛ حتی تصویر خودش.
دستهایش هنوز روی شکمش بود. ضربان آنجا بود؛ آرامتر از قبل، اما بود. مثل کسی که در تاریکی منتظر است ببیند او چه میکند.
با خودش گفت: «همینجا بمون. یکی میاد.»
اما هیچکس نیامد. چکهها را میشمرد و هیچکس نمیآمد.
چند قدم برداشت. صدای قدمهایش زیر سقف بلند ایستگاه پیچید و برگشت؛ یک بار، دو بار... و بار سوم، صدایی برگشت که مال او نبود.
قدمهایی سبک، کوتاه و تند؛ از جلو.
ضربان زیر دستش تند شد؛ همقدم با آن صدا. برای اولین بار نتوانست بگوید کدامیک دنبال دیگری است.
چند متر جلوتر، روی خاکی که کف سکو نشسته بود، رد پایی کوچک دید؛ رد پای برهنهی یک کودک. رد پاها به سمت ته سکو میرفتند و هر چند قدم، میایستادند و برمیگشتند؛ انگار کسی که آنها را گذاشته بود، مدام پشت سرش را نگاه میکرد تا مطمئن شود او هم میآید.
همهی وجودش میگفت برگرد؛ به همان صندلی کابین، به همان سرمای آشنا. اما دیگر مترویی نمانده بود که به آن برگردد.
و چیزی که این مدت از آن فرار کرده بود، حالا جلوتر از او راه میرفت، نه پشت سرش.
دستش را به ستون سرد گرفت و راه افتاد.
ته سکو، نوری زرد و بیجان سوسو میزد؛ زیر تابلویی آنقدر کهنه که اسم ایستگاه رویش خوانده نمیشد.
و روی لبهی سکو، پشت به او، دختری نشسته بود و پاهایش را تکان میداد.
#سیده_فاطمه_میرخلیلی
بیرحم؛ تا اینجا
در واگن سرد مترو، زن دستش را روی شکمش گذاشته بود؛ از چیزی که در تنش حس میکرد میترسید و هنوز نمیدانست با آن چه کند. پشت شیشه، تاریکی میگذشت. تا اینکه تصویر خودش، بیآنکه او لبخند زده باشد، لبخند زد:
«فراموشم کردی؟»
پس از آن، دیگر هیچ چهرهای غریبه نماند. دختر نوجوانی که گله داشت جا مانده، زنی که مدام به ساعتش نگاه میکرد، پیرزنی که از تمام شدن وقت میگفت و کودکی با پاهای برهنه؛ هرکدام چیزی از او را به یادش میآوردند که سالها ندیده گرفته بود.
چراغها خاموش و روشن شدند. انعکاس از شیشه بیرون آمد و راه فرار، با هر ایستگاه دورتر شد. حالا درهای قطار رو به سکویی مهگرفته باز شدهاند؛ زن باید قدم بیرون بگذارد، بیآنکه بداند آن سوی مه چه کسی منتظر اوست.
از امشب، پنج قسمت آخر «بیرحم»؛ ساعت 22:00.
اگر میخواهید از آغاز بخوانید:
قسمت ۱ · قسمت ۲ · قسمت ۳ · قسمت ۴ · قسمت ۵
#بیرحم
#سیده_فاطمه_میرخلیلی
یه خبر برای شما که منتظر «بیرحم» موندین؛
از فردا شب، دوباره با هم میخونیمش ؛)
پنج قسمت آخر
شنبهها، دوشنبهها و چهارشنبهها ساعت 22:00
این بار واقعاً به امید خدا تمومش میکنیم
