دکلمه✍️سناریو🎥
Kanalga Telegram’da o‘tish
♥️سلام خوش آمدید♥️ دکلمه سناریو آواز قدردان حضور گرمتون هستیم🧿
Ko'proq ko'rsatish7 296
Obunachilar
+1724 soatlar
+567 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
7 302
میان این همه درندگی هم نوع
آدمم ، نوع دیگری از بشرم
من آدمم آدم منصف خدا
منطقم مهربانی و زبانم محبت اوست
دوست می دارم آدمی را که
هم سایهی حوّایِ زیبا روست
عشق را آموخته ام از همان اول
از همان بذل میوهی ممنوعه
میپذیرم آنچه تقدیر من است
درک می کنم زندگانی خودم را من
راه میروم به زیر سایهی هراس و امید
غم و شادی که چون سایه ها با من است
رها میشوم از ضمیرِ خاکی خود
اوج می گیرم به آسمان خوب خدا
آدمم ، آدمِ خواستگاه امید
زندگانی ، حیات و آبادی
اوج روح من در باد میوزد به هر سویی
که همه مهر و محبتم ، فزون تر از شادی
غصه هایم همه به زیر خاک حسرت ها
درد را به زبان نخواهم کنم جاری
آدمم ، آدمِ حریم سبز حیات
من از درنده خوئی سخت بیزارم
#امیــردرافشــان
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 302
#دکلمه
یه روز میگردم پیدات میکنم، میام میشینم کنارت خیره میشم به صورتت. شاید ساعتها طول بکشه و من هنوز خیره مونده باشم به صورتت. اگه از نگاه کردن به تو خسته شدم، سرمو میذارم رو شونهات و این بار برای مدت بیشتری اونجا میمونم. وقتی از خوابِ رو شونهات بیدار شدم، تو بغلت مچاله میشم و بوی تورو تا بتونم نفس میکشم. اگه یه روز پیدات کردم، قول میدم اون مدتی که کنارتم، خوب تماشات کنم؛ قشنگیِ چشماتو، زیباییِ لبخندتو، آرامشِ بودنت رو خوب یادم نگه دارم. کنارت قدم بزنم، به حرفات گوش کنم، صداتو به گوشام بسپورم و از قلبم بخوام لحظههایی که کنارته رو خوب یادش نگه داره. اگه یه روز پیدات کردم، قول میدم مدتی که با تواَم، هر چقدرم که زمان کمی باشه، تو رو زندگی کنم. اون مدتی که کنارتم، طوری زندگی کنم که وقتی دوباره ازت دور شدم، انقدری از تو توی قلب و ذهنم داشته باشم، که بتونم دلتنگیامو تحمل کنم. اگه یه روز پیدات کردم، قبلِ اینکه دوباره از تو دور بشم، بهتر و محکمتر از قبل بهت میگم چقدر دوستت دارم. تو چشمات نگاه میکنم و بهت میگم که چقدر قلبم تو رو دوست داره. اگه یه روز پیدات کردم، میخوام انقدر تو رو به حرف بگیرم و سعی کنم برام حرف بزنی که بعدا حسرتِ حرف نزدن باهات رو نداشته باشم. اگه یه روز پیدات کردم، میخوام برای همه روزایی که قراره تو نباشی و دلتنگت بشم، از تو توی قلب و ذهن و چشمام یه نسخه نگه دارم. حفظ کنم لحظه به لحظهی بودنت و داشتنت رو. اگه یه روز پیدات کردم، طوری تماشات میکنم که بشی قشنگترین منظرهای که قراره چشمام برای همیشه یادشون نگه دارن؛ مثل یه رویایِ زیبا
✍️|#افرینش
7 302
تا خودم در پی خودم بودم
زندگی درد پای جانم ریخت
ابرهای دلم سیاه شدند
گریه از چشم آسمانم ریخت
پا ب پا تا سراب پیمودم
راه های نرفته را اما
زیر لب نا امیدی ام یکسر
زهرهایی که در جهانم ریخت
نقشه هایی که عقل پی میریخت
دل به آب هوس چه آسان داد
هر چه جا مانده از تنم اینجا
بوسه در دام بی امانم ریخت
ساعتم را همیشه کوکیدم
تا سرلحظه های تنهایی
بی کسی آمد و چه نا آرام ،
آب سردی که بر زمانم ریخت
ابر و باران بی سرانجامش ،
من و تردید های پی در پی
باغبان بر قدوم تیز تبر
ساقه ترد ارغوانم ریخت
نفسم میگرفت بعد از تو
ای هوای عزیز آزادی
که به قانون جبر درگیرم
با سکوتی که در دهانم ریخت
در به در گشته ام تمام تو را
- شهر مایوس خالی از آدم
هیچ کس پشت در دری نگشود ،
بر درودی که از زبانم ریخت
#سعید_خاکسار
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 302
بیشترین سوالی که این روزها جوانترها از من میپرسند، همان سوال کشندهی ساده است: حالا باید چه کرد... و جواب من هم همان جواب بیهودهی همیشه است: باید زندگی کنیم.
من حرفهای امیدبخش یا شعارهای تیز بلد نیستم. بلد نیستم روی موج خون باله برقصم یا از کلمات احساسی سرپوشی برای جنون بسازم. نه. من حقیقتا ته چاهم. بسیار خالی و بسیار خسته و بسیار نگران. بیش از همهچیز، مستأصلم. میلم به انزوا به طرز هولناکی شدید شده، و رزق روحم ویدیوها و گریهها و پرسهها شده. هر روز تهدید میشوم، همچنان به من یادآوری میشود زیر ذرهبینم، و شاهاللهیها هم هر روز فحشم میدهند که چرا فریاد نمیزنی جاوید شاه. اینها را گفتم که بدانید من هم حبسم. در اعماق تاریکی قلب سیاه خودم...
اما این را در عزاهای متوالی یاد گرفتهام باید زندگی کنیم. باید به مهدویانها بفهمانیم برخلاف تصورشان اگر ما در اینستا عزاداریم ولی در مهمانی خانوادگی میخندیم، نمایش دوگانه نیست بلکه نبردی دوگانه است: نبرد یادها و رویاها. و بله، ما جنگجوی هر دو جنگیم. دوستان خود را ببینید-به قول آمن رفیق شفاست- و با کسانی که دوست دارید وقت بگذرانید. غمگین و عصبانی باشید، اما زنده. مثل من که همچنان عاشق کوهم، اما میدانم برای همیشه پیچهای توچال قرار است مرا یاد روزی بیندازد که با صدای بلند برای آن همه خون گریه کردم. ما بچههایی هستیم که جلوی در مراسم ختم به یاد شیطنتهای دوست مردهمان میخندیم، بعد از این که در غیابش بسیار گریستیم.
بچهها اگر دستم میرسید بغلتان میکردم و میگفتم زنده باشید و زندگی کنید، زندگی مهمترین چیزی است که از ما دریغ شده. از هیچ خوشحالی ساده و نور کوچکی وسط بغضها و خشم نگذرید، و اجازه بدهید زخمها زنده بمانند بدون این که تسکینی لااقل فوری برای ویرانی دسته جمعی ما وجود داشته باشد. جنگ میشود؟ نمیدانم. نمیتوانم به آن فکر کنم. فعلا دارم کتابها را میچینم توی کارتنهای اثاثکشی، موزیکهای کانال را گوش میدهم، و سعی میکنم به یاد بیاورم هر کتاب را چه روزی خریدهام. همزمان نفسم سنگین است، بسیار ویرانم، و اگر کسی از پنجره پرتم کند بیرون تا کف حیاط خانهی پشتی به این فکر میکنم که یادم نمیآید هیچ بخشی از زندگی به من خوش گذشتهباشد. اما هنوز این مهمانی را که بیدعوت به آن آمدم و مثل یک غریبه در آن سر کردم دوست دارم. هنوز زندهام، زنده و آواره مثل کلاغ خیس روی درخت و آواز بلندش.
همین.
#حمید_سلیمی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 302
...#قمر_نی
همتای تو ، ای شمس وقمر ، هیچ قمر ، نی ..
یعنی که تو هستی نظرم ، غیر و دگر ، نی ،.
وقتی که تورا میطلبم هر شب و هرروز ...
یعنی که مرا بی تو دگر ، شام و سحر ، نی ،
وقتی که به دنبال توام ، کوچه به کوچه ..
یعنی به هوای توام و ..
هیچ به سر ، نی ،،
ای کاش بدانی ؟ چه کشیدم ، ز فراقت ،
اما چه کنم ؟ از تو مرا هیچ نظر نی ؟
شمع از دل سرگشته ی من نیست خبر دار ..
آتش به درون دارم و ، از خویش ، خبر نی ،
دردیست بزرگ ، بر تو ندانم ، چه نویسم ..
گه چشم ترم ، گاه دگر ، دیده ی تر ، نی ،
هر دم زغمت اشک مرا جوی روانست ،
زاندازه برون ، حیف تو را هیچ اثر ، نی ،
در پای تو گر سر بنهم هیچ غمی نیست ..
صد جان به فدایت ، دگرم ، خونِ جگر ، نی ،
.
گفتی که تو را همسفرم ،تا دم آخر ..
آن عهد چه شد ؟ همسفری ؟،
از تو سفر ، نی ،
صد نامه نوشتیم و ندیدیم جوابی ..
#راحم چه کند ؟ از تو و ، از نامه ، خبر ، نی ،
#راحم_تبریزی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 302
بر گلشنی اگر بگذشتم چو باد صبح
نی عشق سرو بود و نه شوق صنوبرم
بوی تو میشنیدم و بر یاد روی تو
دادند ساقیان طرب یک دو ساغرم
حضرت حافظدرود و عرض ارادت تقدیر امروزتان رقم خورده به بهترينها 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
7 302
نمیدونم چی تو دلته ، اما این و مطمئنم اگه خدارو یار و همراه خودت بدونی خودش گره از مشکلاتت باز میکنه ... تو باید با دلی سرشار از امید و اطمینان و عشق صداش کنی نه نا امیدی و نگرانی ... اگه باور داری خدایی که خالقِ این دنیای قشنگه خیلیییی بزرگ و مهربون و قدرتمندِ پس با ایمان صداش کن و ترس و نگرانی رو از قلب و ذهنت بیرون کن ...بعد ببین چقدر قشنگ هم برات معجزه میکنه هم حالِ دلتو خوووب میکنه
بهترینها نصیبِ قلبِ مهربونتون♥️
شب بخیر،🌙🩵
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 302
خدای من.
تو که از همه چیز باخبری؛ دلتنگیامون؛ بغضایی که تو جوونی پیرمون کرده؛ موهای سفیدی که مثل برف روی سرمونه؛
سکوت هایی که از فریاد ریشه کرده
تو خدای همه نشدن هایی مگه نه؟
الان که افتادم یه گوشه الان که هیچ سنگ صبوری ندارم. الان که همه درها به روم بسته شده. ازت کمک میخوام ؛من نمیدونم چمه تو اگه میدونی چمه. حالمو خوب کن ....
من دارم جون میدم ولی نمیمیرم
زبونم قفل شده نمیتونم باکسی حرف بزنم دلم میخواد خودمو بغل کنم بگم غصه نخور تو خودتو داری؛ به این آدمها اعتماد نکن؛ دلسوزی نکن؛ این جماعت قاتل روح تو هستن
آدما رو با گذر زمان بشناس نه چرخش زبونشون...
الان که دلتنگی و دل مرده گی مثل غده بدخیم سرطانی بند بند وجودمو گرفته
بیشتر از همیشه باید قدر خودمو بدونم
ولی تو تنهام نذار خدا...
اگه نگام نکنی؛ اگه به دادم نرسی تموم میشم؛
من نه حرف میتونم بزنم
نه میتونم بخندم
نه میتونم نفس بکشم
من از همه چیز خالی شدم
سبک ولی پر حرف
دلم براش میسوزه ؛ برای قلبم خیلی شکسته شده؛ خیلی تیغ تیز بقیه جراحت بهش داده.. زخمی شده ؛ خونریزی داخلی!
قلبم حالش خوب نیست به زور داره میتپه!...
خدای من به من رحم نمیکنی ؛ به قلبم رحم کن ..
ببین با یه عالمه آرزو دارم زنده به گور میشم خدااااا
دارم خودم برای خودم مجلس ترحیم میگیرم
منو به حال بد رها نکن ؛ من بهت پناه آوردم
من خودمو به تو سپردم ؛ من خود قبلمو میخوام نه این آدمی که الان هستم..
ببین دارم دست و پا میزنم تو روزای تلخی که باید بهترین روزام میشد
خدای عزیزم
منو و همه بنده هات از شر آدمای بد ذات در امان بدار ؛ پناه باش برامون وقتی پناهی جز خودت نداریم؛ دست گیر مون باش وقتی دستای گدایی مون سمتت درازه....
✍️#سپیده_زاهدی🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
7 302
هر چی آهنگ گوش دادی بذار کنار
اینو گوش کن✨❤️
ٰ 🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
https://t.me/morfinmuzic1200
🌿🌿🌿🌿🌿🌿🌿
تاقیامت عشـــــقت میپرستم🥂💗
7 302
شب عاشقان بیدل چه شبی دراز باشد
تو بیا کز اول شب در صبح باز باشد
عجبست اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد
ز محبتت نخواهم که نظر کنم به رویت
که محب صادق آنست که پاکباز باشد
به کرشمه عنایت نگهی به سوی ما کن
که دعای دردمندان ز سر نیاز باشد
سخنی که نیست طاقت که ز خویشتن بپوشم
به کدام دوست گویم که محل راز باشد
چه نماز باشد آن را که تو در خیال باشی
تو صنم نمیگذاری که مرا نماز باشد
نه چنین حساب کردم چو تو دوست میگرفتم
که ثنا و حمد گوییم و جفا و ناز باشد
دگرش چو بازبینی غم دل مگوی سعدی
که شب وصال کوتاه و سخن دراز باشد
قدمی که برگرفتی به وفا و عهد یاران
اگر از بلا بترسی قدم مجاز باشد
#سعدی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 302
💞 داستان 💞 قسمت اول
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو به هم بریزه ،
و اون لحظه ، لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
– چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
– نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ده سال ، بعد از ده سال …. خودش بود .
با همون چشم های درشت آهویی ، با همون دهن کوچیک و لبهای متعجب ،
با همون دندونای سفید و درشت که موقع خندیدنش می درخشید و چشمک می زد ،
خودش بود .
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با نگاهش بعد از ده سال ندیدن هم ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن ، بارون بود و بارون ،
پرسید :
– مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم .. مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جراءت دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
دهن کوچولوش مثل اون موقع ها نیمه باز بود ، به تعبیر من ، با حالت متعجبانه ،
چشماش مثل چشم بچه ها پر از سئوال ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم می تپید ،
روسریش ، مثل همیشه که حواسش نبود ، سر خورد بود روی سرشو موهای مشکیش آشفته و شونه نشده روی پیشونیش رها بود ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام عبور می کرد ،
به خدا خودش بود ،
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه نداره ؟ خدای من … خدای من ….
با لبش بازی می کرد ، مثل اونوقتا ، که من مدام بهش می گفتم ، اینقده پوست لبتو نکن دختر ، حیف این لبای قشنگت نیست ؟
و اون ، با همون شیطنت خاص خودش ، می خندید ، لج می کرد ،
به یک زن سی و هفت ساله نمی خورد ، توی چشم من ، همون دختر بیست و هفت ساله بود ، با همون بچه گیای خودش ، با همون خوشگلیای خودش ….
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ،
روسریشو مرتب کرد ، به ناخناش نگاه کردم ، انگار هنوزم مراقب ناخناش نیست ، دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس …
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی کارا رو خراب می کرد ،
توی این ده سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و … نبود ،بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تا همیشه دنبالش باشم ،
عاشقی کنم براش ،
میگفت : بهت نیاز دارم …
ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ،
میگفتم : میام …
اما نرفتم ،
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ،
دلم می خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شد و معشوق من ، از دستم پرید ،
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه یه مرد چهل ساله که نباید اینقدر احساساتی باشه ،
یاد شبی افتادم که برای بدرقه من تا فرودگاه اومد ،
هردوروی صندلی عقب تاکسی نشسته بودیم ،
و اون تمام مسیر بهم نگاه می کرد ، اشک میریخت و با همون لبای قشنگ نیمه بازش ، چشم در چشم ، نگاهم می کرد ،
#سهراب
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 302
در دلم احساس باران خورده دارم ،میخری؟
یک گلستان من گل پژمرده دارم ،میخری؟
در فراقش سوخت احساس نجیبم ای رفیق
توی سینه یک دل افسرده دارم،میخری؟
آری هر روز و شبم درگیر جنگ و ماتم است
صد شهید نوجوان برگرده دارم ، میخری؟
نه نگفتم عاشقم ،ای دوست من وابسته ام
من هزاران شعر پیکان خورده دارم،میخری؟
کودکی از سر گذشته، بی خیال خاطرات
یک قلم، یک دفتر دل مرده دارم،میخری؟
گفتم از یاران هزاران زخم دارم یادگار
یک زمستان بغض سرما خورده دارم،میخری؟
عمر کوتاه است آری درحد و اندازه نیست
من هزاران حسرت نشمرده دارم میخری؟
#امیر_اخوان
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 302
💞 آیین دلبری 💞
دلبری باید یک خاصیت مجزا باشد از کیفیت تن یا صورت. دلبری ذاتی نیست ولی کاملا هم اکتسابی نیست.
شاید مثل قرار دادن هردو کف دست بدون خم کردن زانوان روی زمین. دلبری فرق دارد با سکسی بودن. نیازمند بازوان درشت یا کمر باریک نیست. دلبری محتاج موج موج گیسوان بلند تا قوس کمر نیست یا صدای بم. سکسی بودن صرفا کشش جنسی است ولی دلبری توانایی دیده شدن است. قدرت خواسته شدن. قابلیت شبرنگ بودن. برق زدن در جمع.
دلبری خاصیتی است که وابسته به حضور دیگران نیست. دلبر همیشه دلبر است. در جمع سه نفره یا مهمانی تاریک. آدمها را بلد است. روابط انسانی را بلد است. قشنگیهای خودش را میشناسد.
وقتی از فوتبال حرف میزند هم دلبر است، وقتی حرف نمیزند هم حضورش را حس میکنی. وقتی میرقصد. وقتی بحث میکند یا از حرفهای مهم درباره هنر کسل میشود یا وقتی داستانی از راکون همسایه تعریف میکند. کاری برای دلبری نمیکند. گیلاسش را شکل خاصی در دست نمیگیرد. ضروتا سیگاری نیست. صدایش را زیر نمیکند. مجرد خسته شالگردنی همیشه ایستاده در مرز بالکن و درون نیست. بیست ساله نیست. چهل ساله نیست. جوگندمی نیست. هر سنی میتواند باشد. هر رنگ مویی. یا اصلا بدون مو.
خودش است. پررنگ، شبرنگ. خودش است همانطور که باید باشد. خودش را دوست دارد. احساساتش را صاحب است. میداند آدمها از کنارش عبور نمیکنند. او قابل دیده نشدن نیست.
#آیدااحدیان
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 302
💞شعر زیبا تقدیم به دوستان💞
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا
بیوفا حالا که من افتادهام از پا چرا
نوشدارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی
سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا
نازنینا ما به ناز توجوانی دادهایم
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا
وه که با این عمرهای کوته بیاعتبار
این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا
شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت
اینقدر با بخت خوابآلود من لالا چرا
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند
در شگفتم من نمیپاشد ز هم دنیا چرا
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا
شهریارا بیحبیب خود نمیکردی سفر
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا
#شهریار
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 302
💜 دکلمه 💜💜💜💜
روزه ی سکوت گرفته بودم. تو زندگی خیلی چیزا رو نمیدونستم ولی خوب میدونستم حرف رو باید به اهلش زد. به کسی که با گوش بشنوه و با قلبش بفهمه... کسی که با گوش بشنوه و با عقلش حرف بزنه. کسی که یه گوشش در نباشه و یه گوشش دروازه... بین خودمون باشه نداشتم همچین فرشتهای رو... کنار من هر کی بود دهن بود، حرف بود، زخم زبون بود. هر کی بود برای فرار از تنهایی بود. قدیما از مادربزرگم شنیده بودم تقدیر آدما تو آسمون نوشته شده. زندگیم رو که نگاه میکردم، میگفتم تقدیر من تو زیر زمین نوشته شده!
زندگیم سرد بود. خودم سرد بودم _ دل سرد بودم از زندگی_ یه نخ و سوزن برداشته بودم، روز و شب رو به هم میدوختم تا تموم بشه چوب خط زندگیم. تا اینکه یه روز یه فرشته دیدم.
یکی که شبیه همه بود و شبیه هیچکس نبود. نه بال داشت و نه لباس سفید، واسه پیدا کردنش تا آسمون نرفته بودم. زمینی بود. دو تا چشم داشت به چه قشنگی. چشماش باهام حرف میزد. میگفت کویر دلت رو جنگل میکنم. میگفت زنده میشه هر چیزی که تو وجودت مرده... میگفت گوشم واسه تو... تو فقط حرف بزن.
تو قلبم یکی اذان گفت. روزه ی سکوتم شکست. حرف زدیم. بینقاب... حرف زدیم. بیترحم...
حرف زدیم بی سرزنش... بهش گفتم کجا بودی تا حالا؟ گفت جلو چشمت. راست میگفت چهرهش رو حفظ بودم ولی روحش... روح قشنگش رو تمیدیدم. سرش به تنش که هیچی، یه تار موش به دنیا میارزید. فرشته بود چون به جای اینکه از زبونم حرف بکشه، حرف دلم رو میخوند. فرشته بود چون به جای سرزنش، راهکار میداد. فرشته بود چون به جای قضاوت، درک میکرد. فرشته بود چون حال بدم باهاش خوب میشد.
حالا خوب میدونم باید روح آدما رو شناخت تا فرشته پیدا کرد. چون فقط با فرشتههاست که میشه زندگی رو ادامه داد.
حسین_حائریان
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 302
🔰 #شعر 🔰
به سوی کوی دلدارم ، کشید این دل گریبانم
خوشم با طره ی زلفش دگر چیزی نمی دانم
چنین است حال واحوالم نه هشیارم نه بیدارم
چو مجنونم پِی لیلی .. بیابانم بیابانم
تبسم کرد دلدارم ندانم اخر کارم ...
که من بیگانه از خویشم که ازانم که از انم
به هر دامی که فرماید سراپا گوش و فرمانم
به هر اوجی که پرّانَد همی در اوج پرّانم
چنان شوریده و مستم که صدها توبه بشکستم
چه میدانم ؟ نمیدانم ، که حیرانم که حیرانم
چه جای باغ و گلزارم که من در جانب یارم
گل افشانست ریحانم خوشم در باغ ریحانم
نه در بندم نه زنجیرم نه دردامم نه زندانم
به دل بندم به دل بندم که دل از او نگردانم
چرا دل را نیارامم که او مهتاب تابانست
ومن کز نورِ ان زهره به کیوانم به کیوانم
نه مینالم ز آزارش نه می رنجم ز گفتارش
خوشم با درد و آزارش که خندانم که خندانم
دل دیوانه ی #راحم ، زبانگ عشق مخمور است
چه سان گویم کزین سودا چو مستانم چو مستانم
✍#راحم_تبریزی
🎙️🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️
https://t.me/morfin401
7 302
ای طــــنینِ ڪَام هایت بهترین آوازِ
عشـق
صبحِ من در انتظارِ !! یڪ سبد لبخند توست ...!!
#شهرام_حسینــیسلام صبحتون سرشار آرامش الهی 🎙🎼🅲🅷🅰️🅽🅴🅻💫✍️ https://t.me/morfin401
7 302
Repost from N/a
به تو قول میدهم؛
در زندگیات شبی خواهد بود
که از شدتِ خوشحالی خوابت نمیبرد.♥️
شب بخیر🍃🌔
