uz
Feedback
🌸

🌸

Kanalga Telegram’da o‘tish

               ╱|、                     (˚ˎ 。7                        |、˜〵                               じしˍ,)ノ @bakashinshin @alibumss

Ko'proq ko'rsatish
Buy Ad
137
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
+530 kun
Postlar arxiv
🌸
137
Repost from 🌞
photo content

🌸
137
Repost from 🌞
(◞ꈍ∇ꈍ)◞🔨

🌸
137
Repost from Wierdus Occultus
photo content

🌸
137

🌸
137

🌸
137
Get yourself a man like حمید

🌸
137
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭

🌸
137
Black Country, New Road - For the Cold Country.mp315.05 MB

🌸
137
photo content

🌸
137
Repost from N/a
photo content

🌸
137

🌸
137
photo content

🌸
137
photo content

🌸
137

🌸
137
ببخشید بابت اینهمه yapping Had to share it

🌸
137
photo content
+3

🌸
137
لحظات قبل از خداحافظی

🌸
137
دیروز صپ با پسر دایی عزیز تر از جان رفتیم کورد بازی. تو کوهای سمت سد مهاباد یه کمپی هست از سد تا اونجا ۲ساعت و نیم راهه اونجا معمولا شلوغه ولی ایندفعه نمیدونم بخاطر عید بود یا چی حتی یه نفرم جز ما اونجا نبود رسیدیم اونجا صبحونه خوردیم و خوابمون برد (شب قبلش و شب قبل ترش نخوابیده بودیم) نزدیکای ۱۱ از شدت سرما بیدار شدیم ناهار پختیم خوردیم و میخواستیم بریم یهو دیدیم یه سگی که همون اول راه دیده بودیمش داره از اون طرف میاد، چشاش قرمز بود و آب از لب و لوچه ش می‌ریخت و خب کمی خایه کردیم بیچاره کاری نکرد اومد بغل جایی که نشسته بودیم نشست ما هم جمع کردیم رفتیم وسط راه پسر دایی پیشنهاد داد از یه میانبر که‌‌ کمی وحشتناک بود بریم و مستقیم برسیم به جاده و ماشین سوار شیم در کمال ناباوری اون، من قبول کردم (معمولا مرد خطر نیستم ولی داشتم از خستگی میمردم) همینطوری که پایین میرفتیم کم کم میانبر وحشتناک تر میشد و رسیدیم به یه جایی که تقریبا پایین رفتن ازش ناممکن بود یوهویی صدای شکستن یه چوب اومد و وقتی برگشتیم دیدیم همون سگ داره دنبالمون میاد و تخم‌ کردیم که این چطوری اون مسیر رو تونسته بیاد پایین صبر کردیم ببینیم چیکار میکنه و باز کاری نکرد و نشست من و پسر دایی هر کدوممون نظری درباره دلیل این رفتار دوست سگمون داشتیم پسر دایی میگفت قراره بمیریم اینجا بخاطر همین این سگه از صبح دنبالمونه و خب با توجه به اون مسیری که باید ازش پایین میرفتیم نظرش اون لحظه خنده دار بنظر نرسید😭 و نظر من این بود که داره دنبالمون میاد چون نمیدونه چطوری باید برگرده پایین و درست هم بود از اون تیکه ی خیلی وحشتناک پایین رفتیم و دوستمون هم بعد از تأمل زیاد پرید پایین و بقیه مسیر خطرناک نبود دیگه از ما‌ نمی‌ترسید و ما هم ازش نمی ترسیدیم و بهمون نزدیک تر شد در نهایت وقتی به جاده نزدیک شدیم بدون اینکه تشکر کنه مسیرش رو از ما جدا کرد و رفت ما هم یه پیرمرد مهربون سوارمون کرد و برگشتیم شهر، پول هم ازمون نگرفت