لاهوت🎒
Kanalga Telegram’da o‘tish
272
Obunachilar
+124 soatlar
+117 kunlar
+1630 kunlar
Postlar arxiv
272
Repost from 1001
شب نهم؛
اولین تجربه واقعی من از امید، ناامیدی، انتظار و داغ جانکاه، احتمالا به صبح ۱۳ دی ۹۸ بر میگردد. در روایات آمده است که در زمان غم و سختی، برای اهل بیت گریه کنیم، ما برای علمدار کربلا گریه میکردیم. میر و علمدارمان نیامده بود و ما تنها شده بودیم. تنها و بیکس. انگار در خیام حسین (ع) بودیم و تنها امیدمان، بیوداع رفته بود.
بعدها این لحظه بارها تکرار شد، اما تکراری نه. ما هر بار بیکستر و تنهاتر میشدیم، علمدارانمان بیوداع میرفتند و ما بعد تازه جای خالیشان را حس میکردیم. ما امید داشتیم که برگردند و جرعهای امید برای ما بیاورند و هر بار برای عباس گریه میکردیم. از خدا که پنهان نیست، ما هرچه بیشتر میگذرد، غم دختر سه ساله و عمه مو سپیدمان را بیشتر درک میکنیم. غم امام مظلوممان، غم بیبرادری، غم بیعلمداری.
حالا عباسِ علی، بغل نهری نشسته است و دارد برای قاسم، پسر مشحسن، اهل قنات ملک، جرعهای آب میریزد. برای سیدحسن نصرالله، سعید ایزدی، برای امیرعلی حاجیزاده، برای سیدابراهیم رئیسی، برای علی لاریجانی، برای محمد باقری، برای عماد مغنیه، برای حسین امیرعبدالهیان، برای علیرضا تنگسیری، برای تمام علمداران لشکر اسلام.
شب و روز تاسوعا؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به علمداران سپاه سیدعلی حسینی خامنهای، به امید گوشه چشمی، برای ما جاماندگان.
تصویر: @lahotpublic
272
تا یکی دوسال پیش روضهی حضرت اباالفضل(ع) که میرسید، دلتنگیم فقط یه نام داشت، حاج قاسم.
امسال اما وقتی میخواند «ای اهل حرم میر و علمدار و نیامد» چهره همه مردان بزرگ خدا که با آنان همعصر بودم از پیش چشمم گذشت.
مردانی که ستونهای محکمی بودند برای طوفان حوادث روزگاری که بر ما گذشت و حالا دیگر نیستند و ما را غریب و تنها گذاشتند.
دلم دیگر یکبار نشکست، صدبار شکست.
272
Repost from 1001
شب نهم؛
اولین تجربه واقعی من از امید، ناامیدی، انتظار و داغ جانکاه، احتمالا به صبح ۱۳ دی ۹۸ بر میگردد. در روایات آمده است که در زمان غم و سختی، برای اهل بیت گریه کنیم، ما برای علمدار کربلا گریه میکردیم. میر و علمدارمان نیامده بود و ما تنها شده بودیم. تنها و بیکس. انگار در خیام حسین (ع) بودیم و تنها امیدمان، بیوداع رفته بود.
بعدها این لحظه بارها تکرار شد، اما تکراری نه. ما هر بار بیکستر و تنهاتر میشدیم، علمدارانمان بیوداع میرفتند و ما بعد تازه جای خالیشان را حس میکردیم. ما امید داشتیم که برگردند و جرعهای امید برای ما بیاورند و هر بار برای عباس گریه میکردیم. از خدا که پنهان نیست، ما هرچه بیشتر میگذرد، غم دختر سه ساله و عمه مو سپیدمان را بیشتر درک میکنیم. غم امام مظلوممان، غم بیبرادری، غم بیعلمداری.
حالا عباسِ علی، بغل نهری نشسته است و دارد برای قاسم، پسر مشحسن، اهل قنات ملک، جرعهای آب میریزد. برای سعید ایزدی، برای امیرعلی حاجیزاده، برای سیدابراهیم رئیسی، برای علی لاریجانی، برای محمد باقری، برای عماد مغنیه، برای حسین امیرعبدالهیان، برای علیرضا تنگسیری، برای تمام علمداران لشکر اسلام.
شب و روز تاسوعا؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به علمداران سپاه سیدعلی حسینی خامنهای، به امید گوشه چشمی، برای ما جاماندگان.
تصویر: @lahotpublic
272
Repost from 1001
شب هشتم؛
حسرتبرانگیزترین صحنه جنگ رمضان، برای من نه در ایران، که در لبنان رخ داد. دوست داشتم در آنی، ارض را طی کنم و روحم برود در تپهای حوالی بنت جبیل، در جسم سرباز رشید نصرالله، تکیه بر درخت، بیتوجه به پهپاد بیمروت صهیون، دستانم را بگذارم روی صورتم و ثانیهای بعد، چشمانم را باز کنم و در آغوش حسین شهید باشم. که با یک دست مرا در آغوشش گرفته و نوازش میکند و با دست دیگرش، پسر بالابلندش، اکبر را.
از شلمچه، از هویزه، از مجنون، از گلولای هور و اروند، از خانطومان و حلب، تا تهران، تا سیریک، تا تونلهای یزد و کرمانشاه، تا ضاحیه، تا بنت جبیل، تا علیالطاهر حتی تا خانیونس و رفح، حسین (ع)، بابای تمام پسران به خاک و خون افتادهای است که دارند جان میدهند و کسی نیست در آغوششان بگیرد. کی بهتر از او داغ جوان را میفهمد؟ هر داغی در برابر ثانیههای دلدادگی میان او و پسرش هیچ است. هیچِ مطلق. اگر دم مرگ، مولایمان علی، بالای سرمان حاضر میشود و اگر مادرمان فاطمه برای شیعیانش اشک میریزد، امام غریبمان حسین هم آغوشش برای همه پسران ارباً اربا باز است. تا گُل لالهای بر زمین میافتد، او از میان لشکر دشمن و اسبها و مرکاواهایشان راهش را به سوی او باز میکند و در آغوشش میگیرد و برایشان روضه اکبر میخواند:
لیلا بگفتا ای شه لب تشنه کامان
دستم به دامان، آقا الامان
رودم به میدان می رود در چنگ گرگان
از هجر اکبر، مشکل برم جان
آه و واویلا، کو اکبر من؟
نور دو چشمان تر من
شب و روز هشتم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به تمام شهدای محور باشرف و باوفای مقاومت، خصوصا پسران رشید نصرالله مظلوم، رفقای روزهای سختی.
تصویر: @lahotpublic
272
Repost from 1001
شب هفتم؛
سخت است. کلا سخت است نوشتن در شب هفتم. قلم روی کاغد، مستاصل است. بهیاد آن ثانیههای هزارسالهای که مولای مظلوم ما نمیدانست چه کند و چه بگوید.
از ضاحیه بیروت، تا تهران، تا میناب، تا لامرد، تا اصفهان، تا اهواز، تا شیراز، تا بندرعباس، تا خلیج فارس، تا صحرای کربلا، مظلومیت و حق شیعه، مانده است میان استیصال مقدس پدرها و انتظار غریبانه مادرها.
یک روضه کوتاه است که زنی میگوید کودک طفلمان، انفجار، از پنجره پرتش کرده بود پایین، نوزاد لای شاخه درخت گیر کرده بود، که نیفتد روی زمین، که نشکند استخوانهایش. زن در ادامه میگفت، هر درختی را که میبینم، میگویم آفرین به تو درخت، چقدر تو شرف داشتی درخت.
حرف شرف شد. شاخههای یک درخت بیثمر توی یک کوچه باریک، چقدر شریفتر است تا ناانسانهایی که با هر انفجار تیرهای سهشعبه صهیون، هلهله کردند. زمانه، علیاصغرهای خود را دارد، و مردم شام و کوفه خود را نیز.
ما در گلزارهای ایران و لبنان و عراق، هر روز به یاد مولای نوزادمان، نوه کوچک علی ابن ابیطالب، گلهای مظلوم و بیگناهی را کاشتیم. به امید ظهور آن منتقم کرار در این گلستان.
شب و روز هفتم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به تمام شهدای مظلوم و بیگناه جنگ رمضان، خصوصا کودکان و نوزادان معصوممان، گلهای پرپر شدهمان، نورهای چشممان، به یاد نور چشم سید و سالار شهدا، حسین علیهالسلام.
تصویر: @lahotpublic
272
Repost from 1001
شب ششم؛
یک بار در یکی از سالگردهای آن دیماه تلخ، یکی جلوی رهبر شهید خواند:
ننه نخل بلندُم قاسمَم، دل وَر تو خون باشه
بِگِن خورشید با سنگ مِزارِش مِهرِبون باشه
کافیست. تا همین جا بس است. دیگر نابلدترین روضهخوان هم بلد است چگونه با این تک بیت، خودش را برساند به صحرای کربلا، بالای سر پسر جوان امام مظلوممان، و از آنجا برود وسط دریای ناکجاآباد، روی عرشه یک کشتی سوخته، گلهای پر پر شده روی آب را تماشا کند و زار زار اشک بریزد، از سنگ مزاری که نداشتند.
تمام پسرانمان، فدای غم عظیم پسر رعنای امام غریبمان. اما انگار تاریخ شیعه، گرهخورده است به دیدن داغ فرزندان رشید و تنومندش. از شنهای سوزان دشت کربلا، تا آسفالت سرد فرودگاه بغداد، تا آبهای متلاطم اقیانوس هند.
شب و روز ششم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به شهدای سرافراز ناوچه دنیا. نخلهای بلندمان.
تصویر: @lahotpublic
272
Repost from 1001
شب پنجم؛
لحظهای در ده یک شصت و یک است، که کودکی خود را از بند رها و به سوی معرکه پرواز میکند. لحظهای بعد، پسرِ نوجوانِ پسرِ رشیدِ علی، خود را روی پیکر مطهر سیدالشهدا میاندازد و فدایی امامش میشود. عجب شاهکار درخشانی.
این شجاعت در میان حماسههای کربلا شاید کمتر به چشم آید، اما عالیجناب عبدالله ابن حسن، در ده یازدهسالگی، مرشد میلیونها هموطن سرافراز من شد.
تاریخ ناگهان در همان لحظه ایستاد و محرم ۶۱، رفت رسید به رمضان ۴۰۴. پسران وفادار مجتبای علی خامنهای، ذره خاک پیراهن پسر وفادار مجتبای علی ابن ابیطالب شدند و همچون او در کربلا، به سوی میدان جنگ، پرواز کردند و برخاستند تا فدای امام زمانشان، مهدی صاحبالزمان شوند.
امشب، شب تمام آنانیاست، که این صد و چند شب را، دعای شهادت میخواندند و هر لحظه منتظر صدای سوت یک موشک بیوجدان صهیون بودند. چه آنان که دریاها را میشکافتند، چه آنان که در دل شکاف کوههای عظیم شمشیر از نیام میکشیدند، چه آنان که روی زمین، در آسمان به دنبال شکار بودند و چه آنان که در مرصاد خیابانهای تاریک بودند. ما رشادتهای این جنگ را، مدیون شخص عبدالله ابن حسن هستیم که به پسرانمان، یاد داد. پرواز را، شجاعت را، جسارت را، ولایت را.
شب و روز پنجم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به همه فرزندان شجاع این ملک شیعه، چه آنان که در میان ما هستند و چه آنان که در میان فرشتگان. به امیدی گوشه چشمی برای ما جاماندگان.
تصویر: @lahotpublic
272
أیها الحزن!
ألم تؤلمك رکبتاك من الجثو فوق صدورنا؟
ای غم!
آیا زانوانت از نشستن بر سینههای ما به درد نیامد؟
272
Repost from 1001
شب چهارم؛
امشبی که روضهخوانها به یاد شهید آزاده کربلا روضه میخوانند، میخواهم برای خودم روضه بخوانم. به امید عنایت و گوشه چشمی از حضرت حر، علیهالسلام.
برای خود و همه آنهایی که چاله چوله تمام خیابانها را نیز به سیدعلی خامنهای ربط میدادند، غافل از اینکه او در همان زمان داشت سیستم میساخت. معماری سیستمی که کار میکند، نسبتا خوب هم کار میکند، حتی اگه رهبرش نباشد. و فرماندهانش نیز. حتی اگر قدرتمندترین قدرتهای جهان شمشیرهایشان را از رو بسته باشند و بیوقفه بمبارانش کنند.
مصائبی که میتواند کشورها را دچار انقلاب و تجزیه و جنگ داخلی و بحران کند، زورش به سیستم سیدعلی خامنهای نمیرسد. (البته که جنگ، پیامدهای خاص خودش را هم دارد)
سر پا ماندن این کشور بزرگ و پیچیده، افتخارش اولا، ثانیا و ثالثا میرسد به شخص خود سیدعلی خامنهای. بعدش میرسد به تک تک اجزایش.
از آن رفتگری که ساعت ۲ نیمه شب، صدای جارویش، راه خودش را از میان صدای اف ۱۵ها پیدا میکند و به گوش ما میرساند گرفته، تا کادر درمان، تا نیروهای امداد، تا آتشنشانان، تا کارمند بانک و بیمه و آبدارچی یک اداره کوچک در روستایی کوچک، تا خوانندهای که برای تو روضهخوان شد و برای وطن، فرزند. و تا همه کسانی که مخلصانه برای این کشور مظلوم پای کار بودند.
شب و روز چهارم محرم؛ اگر نمِ اشکی را مادرمان قبول کرد، هدیه به تمام کسانی که به وظیفه خود عمل کردند.
تصویر: @lahotpublic
272
«مچگیری»، «دیدید گفتیم» و غیره رو لطفا شروع نکنیم. اگر برای خدا و وطن کاری رو انجام میدیم قطعا نباید به این سمت بریم. از سخن رهبری حمایت کنیم بدون اینکه وارد جدال و مباحث پوچ و بیهوده بشیم.
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
