LUNEVA"GOLD"
Kanalga Telegram’da o‘tish
⋆Me, myself and I; loteszone.t.me ִֶָ⊹ Anonymous : @mtl_lalalandbot gap: @GoldenCupOfTea t.me/MTLchallenges How to use bots? https://t.me/ImtheTIGER/59541?single
Ko'proq ko'rsatish372
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-67 kun
-530 kun
Postlar arxiv
372
لونیوا مدتی چیزی نگفت. اون هم دلتنگی رو میشناخت. بعضی شبها وقتی آسمون خیلی صاف بود، چیزی درونش به جایی واکنش نشون میداد که حتی اسمش رو به یاد نمیآورد. بالاخره گفت: «منم همینطور.» لون نگاهش کرد. لونیوا دوباره به آسمون نگاه کرد. «ولی فعلاً زمین خونه منه. میخوام بمونم.» هیچوقت به لون نگفت منظورش از «منم» دقیقاً چی بود. همونطور که به الروی و مالیشکا نگفت چرا بعضی زخمها زیر دستش سریعتر خوب میشن. نگفت چرا آب بعضی وقتا قبل از لمس انگشتهاش حرکت میکنه. نگفت چرا هیچوقت جواب درستی برای سؤالهای مربوط به گذشتهش نداره. و هیچکدومشون هم هنوز حقیقت کامل رو نمیدونن. برای بیشتر آدمها لونیوا فقط همون دوستیه که گاهی برای مدت زیادی گم و گور میشه، هر سال یه خونه جدید اجاره میکنه، بین پروژههای معماری و تمرین رقصش زندگی میکنه و دقیقاً وقتی فکر میکنی همهچیز به فنا رفته، میاد کنار دستت میشینه، چندتا سؤال میپرسه و میگه: «خب... ببینیم چی هنوز دست خودمونه.» و شاید خودش هم همین رو درباره زمین فکر میکنه. قرار نیست نجاتش بده. فقط تا وقتی اینجاست، میخواد ازش مراقبت کنه. و شاید برای همین میرقصه، شاید برای همین میسازه، شاید برای همین هرچیزی که شکسته باشه ناخودآگاه دستش رو به سمتش دراز میکنه. نه چون فکر میکنه وظیفهشه همهچیز رو درست کنه. فقط چون هنوز، بعد از تمام مدتی که اینجاست، از زنده بودن خسته نشده. لونیوا زندگی رو دوست داره.#oc #persona #luneva
372
LUNEVA
اسم: لونیوا (Luneva) نام مستعار: پرنیان (Parnian) جنسیت: زن ماهیت: Starseed فرمها: Human Form / True Form عنصر: آب و یخ توانایی ذاتی: شفابخشی سلاح: خنجر یخی؛ از آبی که توی دستش جمع میشه و تحت ارادهش یخ میزنه میسازتش. نماد شخصی: گل یاس شببو شغل: معمار / رقصنده رقص: سبک مشخصی نداره. هرچی دلش بخواد میرقصه و هیچوقت نفهمیده چرا بدنش باید خودش رو محدود به یه زبان حرکتی بکنه. معماری: معتقده آدمها فقط داخل جسمشون زندگی نمیکنن، داخل فضا هم زندگی میکنن. برای همین فکر میکنه اگر بتونه فضای مناسبی برای جسم مادی انسان بسازه، شاید بتونه کمکشون کنه راحتتر با خود اصلی و برترشون ارتباط بگیرن. محل زندگی: مستأجره و تقریباً سالی یه بار خونهش رو عوض میکنه. از این سبک زندگی متنفره و هربار قسم میخوره این دفعه دیگه یه جا میمونه، ولی خودش هم نمیتونه برای مدت خیلی طولانی یه جا ثابت بمونه :))) ارتباطات اصلی: الروی (Eleroy)، مالیشکا (Malishka) و لون (Lune) از نزدیکترین آدمهای زندگیشن. نقش در داستان: همون دوستی که شاید همیشه تو زندگیت حضور نداشته باشه و بعضی وقتا حتی ندونی کجاست و داره چیکار میکنه، ولی همین که یه گند اساسی بالا میاد یکی از اولین چیزایی که به ذهنت میرسه اینه که: «بذار به لونیوا بگم، شاید بدونه چطوری درستش کنیم.» و نکته مسخرهش اینه که خیلی وقتا واقعاً میدونه :))) چه کسی حقیقتش رو میدونه؟: هیچکس دقیقاً نمیدونه لونیوا چیه. آدمهای عادی معمولاً فقط کنارش وایب خوبی میگیرن و یه جور حس آرامش دارن. ولی لون و موجوداتی که قدرت یا ماهیتی شبیه خودش دارن اطرافش یه فرکانس آشنا حس میکنن؛ شاید حتی حدس بزنن یه چیزی دربارهش عادی نیست، ولی حقیقت کامل رو نمیدونن. بکاستوری
اولین چیزی که لونیوا از زمین یادشه، نور بود. نه اینکه واقعاً اولین خاطرهش باشه؛ خودش هم مطمئن نیست اولین بار کی چشم باز کرده یا اصلاً چیزی به اسم «اولین بار» برای اون وجود داشته یا نه. فقط هرچقدر عقب میره، یه تصویر همیشه اونجاست: نور خورشید که از لای برگهای یه درخت رد میشه و لکههای روشن روی زمین میندازه. مدت زیادی هم نمیدونست با بقیه فرق داره. فکر میکرد همه وقتی دستشون رو توی آب میبرن متوجه حرکتش میشن. همه گاهی قبل از اینکه بارون شروع بشه حضورش رو حس میکنن. همه وقتی زخمی رو لمس میکنن یه لحظه دلشون میخواد بدن زیر انگشتهاشون دوباره خودش رو به یاد بیاره. بعداً فهمید نه. و خیلی زودتر از اون چیزی که باید، یاد گرفت دربارهش حرف نزنه. با این حال هیچوقت از زمین نترسید. عموم مردم به دنیا میان و یه جایی از زندگیشون ممکنه بگن از این زندگی متنفرن، از این شهر متنفرن، از این کشور متنفرن یا حتی کاش اصلاً روی این سیاره به دنیا نیومده بودن. ولی لونیوا دوستش داشت. عاشق تکتک چیزایی بود که میدید. نور خورشید روی پوستش، مهتاب، صدای پرندهای که حتی اسمش رو نمیدونست، بوی خاک بعد از بارون، درختها، دریا، خیابونهای شلوغ، ساختمونهای زشت و قشنگ کنار هم، موسیقیای که از ماشین یه غریبه بیرون میزد و حتی مگسی که ده دقیقه دور سرش میچرخید تا بالاخره مجبورش کنه با عصبانیت از جاش بلند شه :))) فقط یه چیز آزارش میداد؛ اینکه آدمها انگار کمکم یادشون میرفت همه این چیزا وجود دارن. شاید معماری از همینجا شروع شد. اول فقط طراحی میکرد. بعد فهمید ناخودآگاه دنبال یه چیز مشخص میگرده: فضایی که وقتی یه آدم واردش میشه برای چند لحظه سرعتش کم بشه. جایی که نور، صدا، آب، سایه و ماده مجبورش کنن دوباره حضور خودش رو حس کنه. لونیوا فکر میکرد اگه انسانها برای زندگی کردن به جسم نیاز دارن، پس فضایی که جسمشون رو داخلش قرار میدن هم نمیتونه بیاهمیت باشه. اگه نمیتونست کسی رو مجبور کنه خودش رو پیدا کنه، شاید حداقل میتونست جایی بسازه که پیدا کردن خودش توش یکم راحتتر باشه. رقص اما هیچوقت این همه فلسفه نداشت. یه آهنگ پخش میشد و دلش میخواست حرکت کنه. همین :))) سالها بعد لون رو ملاقات کرد. اولین چیزی که توجه لونیوا رو جلب کرد قدرتش نبود. حتی اون حس عجیب آشنایی هم نبود. این بود که لون هنوز به چیزها نگاه میکرد. واقعاً نگاه میکرد. میتونستن مدت زیادی کنار هم بشینن و بدون اینکه اتفاق خاصی بیفته خوشحال باشن. به آسمون نگاه کنن، درباره آدمها حرف بزنن، چیزای مسخره پیدا کنن و بخندن. و بعضی شبها حرف ستارهها میشد. یه شب لون درحالی که به آسمون نگاه میکرد گفت: «دوست دارم یه روز برگردم اونجا. بین ستارهها. خونه خودم.»
372
Repost from N/a
درود به اهالی بلادهیم!
دوباره با یک چالش جذاب برگشتیم پیشتون.
〰〰〰〰
خب طبق رسم این پیام رو داخل چنل هاتون فوروارد کنین (الزامی).
〰〰〰〰
مقدمه:
نایتمور هیل شهری بود در اواخر قرن نوزدهم، با حالوهوایی استیمپانک؛
شهری آرام با مردمی خونگرم و مهربان، جایی که جرم و جنایت بهندرت در آن رخ میداد و اهالی همیشه حامی یکدیگر بودند.
اما نایتمور هیل رازی در دل خود داشت؛
رازی که هیچکس از وجودش خبر نداشت.
کتابی قدیمی و مرموز، که تاریخ تولد تمام ساکنان شهر در آن ثبت شده بود.
این کتاب نه نویسندهای داشت و نه کسی میدانست از کجا آمده است.
هر بار که کودکی در نایتمور هیل متولد میشد، تاریخ تولدش بهگونهای ناشناخته در صفحات کتاب ظاهر میشد.
اما این کتاب بهشدت شکننده بود.
اگر کسی آن را لمس میکرد، یا اگر در معرض نور قرار میگرفت، صفحاتش آسیب میدیدند.
با ورود شخصی جدید به نایتمور هیل، کتاب برای اولین بار لمس شد.
و از همان لحظه، صفحات آن شروع کردند به پودر شدن؛
گویی از همان ابتدا هیچ تولدی هرگز در آن ثبت نشده بود.
صبح روز بعد، هیچیک از ساکنان قدیمی نایتمور هیل دیگر در شهر حضور نداشتند.
آنها ناپدید شده بودند...
〰〰〰〰
حالا قسمت چالش و توضیحاتش:
بعد از اینکه این اتفاق برای اهالی سابق شهر میفته آدم های جدیدی جای اون ها رو میگیرن.
یکی از اون آدم ها کسیه که مسئول ناپدید شدن شهروند های قدیمیه.
حالا کاری که شما میکنید اینه که یک عکس از Mc/Oc خودتون برای دارسی داخل پیویش میفرستین. و ما داخل پیوی بهتون یک نقش از نقش های نایتمور هیل میدیم. یکی از شما ایمپاستر خواهد بود ولی بقیه اینو نمیدونن. (ایمپاستر یا کسی که کتاب رو لمس کرده میتونه هر نقشی داشته باشه)
و بعد ما عکس های شما رو ادیت میکنیم و داخل چنل با یک متن کوتاه دو سه خطی پست میکنیم.
آخر قضیه با رای گیری و کامنت گذاشتن شما میخوایم که ایمپاستر رو پیدا کنین.
این یک چالش ادیت عکس مثل چالش های قدیمی چنله که ما یکم چاشنی داستانی و حدسی براتون بهش اضافه کردیم که سرگرم کننده تر بشه.
قوانین شرکت در بازی:
اسم Mc/Oc شما باید حتما گفته بشه.
یک توضیح خیلی کوتاه در حد دو سه خط درمورد شخصیتش بهمون باید بدین.
عکس mc/oc شما باید حتما تمام رخ و بدون نور های اضافی باشه. لباس تنش برای ما مهم نیست مهم صورتشه که موقع ادیت صورت اصلیش تغییر نکنه.
پیوی دارسی:
@DarcyRuth
منتظر عکس هاتون هستیم.
〰〰〰
#Challenge
@Bl00dhymn
〰〰〰
372
Repost from BUTCHER'ꜱ ᴘʟᴀʏɢʀᴏᴜɴᴅ
فور کنید
بگید از تلگرام لفت بدم یا نه
جواباتونو فور میکنم و در آخر تعداد رایی هارو میشمارم و هرکدوم بیشتر بود انجامش میدم یا نمیدم
وبهتون رندوم آهنگ میدم
