uz
Feedback
‌ ‌ در جستجوی خورشید 𔘓‌˒˓ ֹ

‌ ‌ در جستجوی خورشید 𔘓‌˒˓ ֹ

Kanalga Telegram’da o‘tish

روحِ ســـبز پری جنگل به‌کنجِ‌کوچیکه‌صندقچه‌ی‌خاطرات‌پری‌کوچولو‌خوش‌اومدین

Ko'proq ko'rsatish
814
Obunachilar
-824 soatlar
-237 kun
-9630 kun

Ma'lumot yuklanmoqda...

Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Sentabr '24
Sentabr '24
+7
0 kanalda
Avgust '24
+25
0 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+72
0 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+76
0 kanalda
Get PRO
May '24
+62
3 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+111
11 kanalda
Get PRO
Mart '24
+96
21 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+133
60 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+108
47 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+1 525
72 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+147
53 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+306
81 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+520
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
25 Sentabr0
24 Sentabr0
23 Sentabr0
22 Sentabr0
21 Sentabr+1
20 Sentabr0
19 Sentabr0
18 Sentabr0
17 Sentabr0
16 Sentabr+1
15 Sentabr0
14 Sentabr0
13 Sentabr+1
12 Sentabr0
11 Sentabr0
10 Sentabr0
09 Sentabr+1
08 Sentabr0
07 Sentabr0
06 Sentabr0
05 Sentabr+2
04 Sentabr0
03 Sentabr+1
02 Sentabr0
01 Sentabr0
Kanal postlari
Repost from N/a
‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ꒰‌ ‌ ‌ ‌ 🎀🎀🎀❤️🎀🎀🎀 ꒱ صدای جروبحث خانواده شدت گرفته بود ، انگار تاریکی به درونشان دخول کرده بود .دوان دوان به سمت اتاق‌ـش رفت و در را به آرامی بست ، نمی‌خواست توجه‌ـشان را جلب و دعوای دیگری درست کند . به سمت هدفونش رفت و بر روی گوش هایش گذاشت و چشمانش را بست ؛ تابحال به دیدنِ اقیانوس نرفته بود اما انگار روحش متعلق به آن بود . صدای امواج آب زندگی را به او می‌بخشیدن و یکی از دلایل ادامه ی حیات برایش بود . کتاب را باز کرد ؛ بالاخره به دنیای موردِ علاقه اش وارد شده بود . روحش به کلمات و کتاب ها تعلق داشت . هربارکه کتابی می‌خواند ، انگار به خانه ی امنش باز گشته بود. ثانیه و دقیقه ها از دستش در رفته بود و غرق آن صدا و کلمات شده بود . روحِ مرده ی دخترک را می‌بوسیدند جوانه ی لبخند را به خاکِ خشک لب‌هایش هدیه می‌دادند . سرش را بالا کرد و به پنجره ی اتاقش نگاهی انداخت ، هوا تاریک شده بود ؛ لبخند از روی لبش محو شد نه به خاطر اینکه شب شده است ، به دلیل اینکه به خانه ای به آن علاقه ای نداشت بازگشته است . #دایانا_نوشت 🗝️

2
⠀  ㅤ           ࿙‌֒࿚࿙‌֒࿚ ⠀୨  🕯  ୧⠀࿙‌֒࿚࿙‌֒࿚  در تمامِ مدت نبودن‌ـش ، تنها کتاب‌هایی رو داشتم که قبلا از کتابخانه‌ای که بنده مسئولش بودم قرض گرفته بود ؛ سلیقه اش در کتاب هم مانندِ خودش دلنشین و آرامش بخش بود ؛ حتی وقتی هم به آنجا می‌آمد ، تنها نگاهمان بود که با یکدیگر ارتباط برقرار می‌کردند ؛ او نگاهی آرام داشت و من نگاهی عاشق . راستش را بخواهید ، تاحالا حتی یک‌بارهم درست ، ‌همکلام نشده ایم اما من ، برای صدایِ نه چندان واضح‌‌ـش هم دلتنگ هستم ، دلتنگِ روزهایی را هستم که از پلکانِ مدرسه به پایین می‌آمد تا به کلاسِ درس‌ـش برسد . دلتنگِ آن امواجِ ملایم موهایش ، که همچون دریایی آرام می‌ماند ، نه بیشتر . کاش می‌آمد و بازهم درخواستِ دوباره‌ی آن کتابی را می‌کرد که دوستم به تازگی آن را به امانت گرفته بود . یک روز ،در هوای بهاری و گرم جلوی بوته ی گلی ایستاده بود ، می‌دانست که کندن‌ـش آن‌هم بی اجازه کارِ درستی نیست ، اما در چشمانش تمامِ حرف‌هایش نهفته بود . یاد دارم روزی را که در دستان‌ـش ، برای اولین قهوه و در تنش به جای پیراهنِ سفید ، خاکستری به تن داشت . تمامِ آن روزها مانندِ فیلمی جلوی چشمانم رد می‌شوند اما ، تو دیگر نیستی . #دایانا_نوشت 🕯
838
3
عزیزک ناز^^
790
4
اینجا
787
5
تایم برای پرنسس دایانای عزیزم🕯
772
6
تابلوی نقاشی جلو‌اش و رنگ ها شلخته در کنارش ریخته بودند . دیگر ذوقی برای کشیدنشان نداشت یا شاید بهتر است گفت ، دیگر گلی زنده ، برایِ رسم کردن وجود نداشت . گلِ سپید رنگ پژمرده شده بود مانند افکارش ؛ تمامِ گلبرگ ها بر روی زمین ریخته بودند مانند اشک های نقاش . در کنارِ دیوار اتاق تیکه داد و سرش را میانِ پاهایش فرو برد ، دیگر ذهنِ آشفته اش اجازه ی وارد شدن نور را نمی‌داد . دقیقه ها را به همان گونه سپری کرد که یکدفعه درِ اتاق باز شد ؛ دخترِ کوچکش بود . دخترکِ مهربان در کنارِ پدرش نشست و دستِ کوچکش را به روی پای او گذاشت . کلمات یکی یکی از دهانش خارج می‌شدند که همین باعثِ نگاه کردنِ مرد به دخترش شد . شیرینی زندگی‌اش آمده بود ، شخصی که شاید کوچک اما قلبی به وسعت دریا داشت . او با تمامِ ریز بودنش به سخنانِ بیهوده‌ی پدرش گوش سپرده بود ، قلبی دوم برایش بود و تکیه‌گاهی امن . دیدنِ لبخند فرشته‌ی نازش باعثِ ورود آن درخشش و گرما در قلبِ سردش شد . تنها او را داشت ، بعد از درگذشت همسرش تنها تکه ای از جانش باقی مانده بود که او هم ... مانند مادرش فرشته ای فرستاده به زمین بود . گلِ سپیدش دوباره زنده شده بود اما ، به جای آن تک شاخه ؛ دشتی پر از آن جلویش ظاهر شده بود . #دایانا_نوشت 🕯
741
7
نویسنده خلاقم^^
639
8
خورشید'م
671
9
زیبای بهاریم^^
676
10
لتس گوو
679
11
به گند بکشیم
674
12
Matn yo'q...
672
13
sticker.webp
623
14
خیلی وقته اینجارو به گند نکشیدیم
571
15
بچه ها
608
16
عجیب بود ، هیچ چیز را حس نمیکرد. جسمش را در مقابل خودش درونِ وان پر از آب میدید. چشمانش بسته و کامل درون آن فرو رفته بود ؛ تنها گلبرگ های رز دورتادورش را پر کرده بودند. حتی درد راهم حس نمیکرد ، تنها چشمانش جسمِ بی روحش را تماشا میکرد. #دایانا_نوشت 🕯
650
17
عزیزکم:) با تاخیر!
637
18
دوستانِ عزیز جوین شید اینور دیگه اینجا فعالیت نمیکنم 🧍🏻‍♀
614
19
خودت اونی مننن
538
20
بالهایش را ازش گرفتند و دروغ را مانند صوت درون گوش هایش فرو کردند. زخمِ پشتش عمیق تر از چیزی بود که فکرش را میکردی اما به او گفتند ؛ دنیا همین است ، تاریکتر از چیزی که فکرش را کنی. #دایانا_نوشت 🕯
523