ماهی قرمز
Kanalga Telegram’da o‘tish
322
Obunachilar
+324 soatlar
+157 kunlar
+2930 kunlar
Postlar arxiv
322
ما تمام طول اجرا داشتیم فکر میکردیم پس کی داد بزنیم بگیم"بابای بچهٔ من اسماعیله، گور بابای همتون"
322
Repost from متناقضنما
برخلاف روشنایی که در یکلحظه اتفاق میافتد؛
تاریکی اندکاندک جهان را تسخیر میکند.
قصهها تمام نمیشوند، تکرار میشوند. هربار به شکلی.
و ما هفتهزارسال است که در این وادی غمبار،
سوگوار و سرگردانیم.
بر ما ببخشید که با شما مهربان نیستیم؛
چون میدانیم این داستان به پایان نمیرسد و در شکلی جدید به دست شما تکرار خواهد شد.
شما نیز همچون گذشتگانتان، فریب دیوها را خواهید خورد و اهریمن بر گردتان سوار خواهد شد.
این قصه تمام نشده؛ حالا نوبت شماست.
ضحاک شب به خوابتان میآید؛
و شما نیز، آبستن پلیدی خواهید شد.
برداشتی از لحظاتِ پایانیِ تئاترِ پسرانِ فریدون
322
Repost from labyrinth
قصه ها تمام نمیشوند، تکرار میشوند.
هربار به شکلی
و ما هفت هزار سال است که در این وادی غمبار سوگوار و سرگردانیم
بر ما ببخشید که با شما مهربان نیستیم،
چون میدانیم این داستان به پایان نمیرسد و در شکلی جدید به دست شما تکرار خواهد شد
شما نیز همچون گذشتگانتان، فریب دیو ها را خواهید خورد، اهریمن بر گردتان سوار خواهد شد
این قصه تمام نشده
حالا نوبت شماست
— پسران فریدون.
322
فریدون تصمیم میگیره پادشاهی سرزمین ایران رو با توجه به شایستگی سه پسرش بهشون واگذار کنه، پسر بزرگتر جاهطلب تر، پسر میانه تحت تاثیر برادر بزرگترش و پسر کوچکتر آگاه و عادل
بعد از آزمونی که فریدون ازشون میگیره تصمیمش اینطور میشه که پادشاهی قلب ایرانزمین رو بده به پسر کوچکتر و چند جای کوچیک رو هم بده به دو پسر دیگه، پسر بزرگتر پسر میانه رو قانع میکنه که باید به این تصمیم اعتراض کنن پس پدرشون رو تهدید میکنن، پسر کوچکتر برای صلح میره پیششون ولی پسر میانه سرش رو جدا میکنه و میفرسته برای فریدون، بعد از ده نسل پسری از پسر کوچکتر زاده میشه که تمام عمر برای انتقام خون پسر کوچکتر آموزش میبینه
(دو بانو هم نقش بسیار کلیدیای داشتن با دیدن تئاتر متوجه میشید)
322
“میگویند خون هر جوانی به ناحق ریخته شود،
جای آن لاله میروید
شنیدهام در ایرانزمین دشتهای لاله فراوان است"
322
"ایران چو باغیست خرم بهار
شکفته همیشه گل کامکار
اگر بفکنی خیره دیوار باغ
چه باغ و چه دشت و چه دریا، چه راغ
نگر تا تو دیوار او نفکنی
دل و پشت ایرانیان نشکنی
کزان پس بود غارت و تاختن
خروش سواران و کین آختن
زن و کودک و بوم ایرانیان
به اندیشه بد مَنه در میان"
