⋆𝗘𝗧𝗛𝗘𝗥𝗘𝗔𝗟⊹ִֶָ‧₊
Yopiq kanal
- 𝘚𝘤𝘳𝘪𝘱𝘵𝘶𝘳𝘪𝘦𝘯𝘵 - 𝙨𝙪𝙣𝙘𝙝𝙞𝙡𝙙:t.me/HidenChat_Bot?start=607980956 𝙘𝙤𝙢𝙚𝙩:t.me/HidenChat_Bot?start=5664781608
Ko'proq ko'rsatish184
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Ma'lumotlar yuklanmoqda
O'xshash kanallar
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Taglar buluti
Ma'lumot yo'q
Muammo bormi? Iltimos, sahifani yangilang yoki bizning qo'llab-quvvatlash boshqaruvchimizga murojaat qiling>.
Kirish va chiqish esdaliklari
---
---
---
---
---
---
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '23Iyul '23
Iyul '230
0 kanalda
Iyun '23
+1
0 kanalda
Get PRO
May '23
+22
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+524
0 kanalda
| Sana | Obunachilarni jalb qilish | Esdaliklar | Kanallar | |
| 04 Iyul | 0 | |||
| 03 Iyul | 0 | |||
| 02 Iyul | 0 | |||
| 01 Iyul | 0 |
Kanal postlari
| 2 | مثلا جوین بدید اینجا بعد من کلی خوشحال شم !! | 40 |
| 3 | Matn yo'q... | 36 |
| 4 | رفتنت تکراری شده، کمی هم بیا. | 64 |
| 5 | سرم رو بالشت و پاهام تو کوچهها!
دستام درحال نگهداری کتاب و قلبم در دستان تو! | 156 |
| 6 | سرم رو بالشت و پاهام تو کوچهها!
دستام درحال نگهداری کتاب و قلبم در دستان تو! | 1 |
| 7 | Matn yo'q... | 11 |
| 8 | کاماننن واقعا فکر کردید همهی افکار من توی این تکست جا شده؟ | 1 |
| 9 | https://t.me/ScRiPtuRIENTt/3317
چه ذهن شلوغی داری یواش دختر. | 1 |
| 10 | سوال مهمی که ذهنم را گیر انداخته این است که اصلا چرا آدمها انقدر حرف میزنند؟ هی حرف میزنند. باز حرف میزنند. برای مسائل بیهوده هم حرف میزنند. هیچوقت فکر نمیکنند. هرچه توی مغزشان میجنبد را به زبان میآورند. اگر نخواهی هم باز حرفشان را میزنند. محلشان ندهی هم عاقبت یکطوری خِفتَت میکنند تا حرف بزنند. ای کاش دنیا حداقل برای لحظاتی کوتاه ساکت میشد، نه اصلا لال میشد. حالا اصلا این همه حرف میزنند که چطور بشود؟ همین خودم، یک نفر در درونم هست که مدام درحالِ جویدن مغزم است. مثلا امشب وقتی داشت موقع شانه کردن موهام با من حرف میزد مادرم مچش را گرفت؛ اما بعد خودش شروع کرد به حرف زدن با او که از دستشان فرار کردم. میدانی اینها آدم را دیوانه میکنند. بین خودمان بماند، همان او که درونم است، یک روز داشت درِگوشم میگفت آنوقتها که آنجا بوده، از یکی از آنها شنیده که میگفته زود باشید آدمها را بریزید توی کرهی زمین. بعد میگفته آنجا، یعنی همان اینجا، یک دارالمجانین بزرگ است که ما را میریزند تویش تا روان یکدیگر را بجویم، راه فرار هم ندارد. بعد مینشینند از آن بالا یا پایین، یا شاید هم از همین بیخ گوشمان که نمیبینمشان، قاه قاه به جنگ و جدالهای حرافانهی ما میخندند. نمیدانم واقعا چطور کلافه نمیشوند؟ شاید میخواهند از رویمان آزمایش کنند. شاید آنجا اضاف آمدهایم. شاید هم همان او، که گفتم درونم است، دیوانه شده و خیال میبافد. به هر حال، من که دیگر شک کردهام که آنجایی درکار باشد و آنهایی وجود داشته باشند. شاید حتی من هم وجود نداشته باشم. از کجا معلوم؟ چه چیزش شبیه بودن است؟ اینکه بیش از اندازه فکر میکنم؟ اصلا بودن به چه معناست؟ چرا باید باشم؟ نه بهتر است بگویم چرا باید اینطوری وجود داشته باشم؟ میدانی من دلم میخواهد طور دیگری باشم. مثلا دریا باشم. پرنده باشم. چه میدانم دلم میخواهد آزاد باشم، اینجا برای من بیاندازه تنگ است. میفهمی؟ اصلا چرا من این همه حرف میزنم و مغز خودم را میخورم؟ آدم را عصبی میکنم نه؟ | 176 |
| 11 | Matn yo'q... | 150 |
| 12 | اگر چیزی باشد که از زندگی یافته باشم، تحمل چیزی که تحمل ناپذیر است میتواند تمام غم های دنیا را بشورد و ببلعد. | 167 |
| 13 | غمت قشنگه، اما خودت خیلی قشنگتری
برمیگردی؟ | 146 |
| 14 | درست وقتی تازه داشتم محو ماه میشدم شب تموم شد. | 152 |
| 15 | گرفتار شدهام.
نامش زندگیست، آویزان و جدایی ناپذیر از آنم، همچو بند ناف، یا شاید طناب دار !
خفه میشوم، دستم را به طناب بالای سرم میگیرم تا خودم را بالا بیارم و نفس بکشم..زنده میمانم. خسته میشوم و طناب و ول میکنم و دوباره طناب گلویم را فشار میدهد. هی خود را بالا میکشم و باز دوباره خفه میشوم.. کاش به من رحم کنند و دستانم را قطع کنند و کاری کنند دیگر نتوانم خود را بالا بکشم. نه این لطف را میکنند که بگذارند زندگی کنم و نه این لطف را میکنند که به این دردِ ناپایان، پایان دهند. فقط زنده میمانم و گاهی میان خفگیهایم فرصت نفس کشیدن پیدا میکنم.
تازگیها احساس میکنم گناهی بزرگ مرتکب شدهام..شاید خطایی کردهام، نمیدانم، فقط میدانم این طنابِ ناتمام گویی با تمام قوه گلویم را جوری له میکند که هرگز قرار نیست جای کبودی و رد دردناک و بدرنگ آن از روی گردنم پاک شود.
و فکر میکنم جدیدا دستهایم هم از این طناب بیزار و خسته شدند، زیرا دائم میخواهند رها شوند و پرواز کنند، تا بلاخره موفق شوند برای همیشه از ترسهایشان فرار کنند. | 142 |
| 16 | همیشه میگفت اندازه هیچی دوستت دارم، زیرا هیچ چیز پایانی ندارد؛ هیچ چیز ابدی نیست، مگر خود هیچ.
انگاری که، هنوز هم معنای حرفش در لابهلای مه پوشانیده و مخوف باقی مانده است.
درکی از آن ندارم ولی اگر مرا دوست دارد پس کافیست. | 188 |
| 17 | 私の空の月が生まれた ☾︎! | 1 |
| 18 | Matn yo'q... | 158 |
| 19 | هزار خط نوشتم ولی در هیچکدام مال من نبودی. | 162 |
| 20 | اونا میگن اشکالی نداره که خوب نباشی
ولی وقتی کمی به خودت اروم میگیری و از بهترین بودن پایین میای سلاخی و محدودت میکننن
-موجودی به نام خانواده | 102 |
