1 333
Obunachilar
-224 soatlar
-87 kun
-630 kun
Postlar arxiv
1 334
چند ساعت بعد با بچه نشسته بودیم جلو خونه ابجو میخوردیم یارو زنگ زد گفت هیچ میدونی تو رفتی منو احاطه کردن؟ چاقو داشتن😔
1 334
بعد اون داشت میگفت باید بده این داشت میگفت لطفا نگیر کارتشو باشه ما اصلا میریم اون ور خیابون
1 334
بعد این کچل قوزدار گفت که اره ما بیرون باریم و بچه هم داره ابمیوه میخوره نمیتونه کارت شناسایی بخواد از ما
1 334
گارسونه اومد
یه بچهی شونزده ساله پیش من بود که الکل نمیخوره داشت ابمیوه میخورد و ما داخل بار هم نبودیم بیرونش بودیم
1 334
بعد منم داشتم میگفتم چه جالب نه من از دعوا فراری ام ادم ارومی ام منو کمتر کسی درحال دعوا دیده
1 334
یکبار نشسته بودیم جلو بار
دم دمای صبح بود
این داشت میگفت با پسرعموهاش چجوری کلابای اطراف رو بستن چند نفرو کشتن
1 334
بعضی وقتا ادمی میشم که کراش سه سالهش که همسایمون هم هست واسه تولدش دعوتم کرد و نرفتم
عروسی برادرش دعوتم کرد نرفتم
گفت بیا کافه نرفتم
گفت جشن فارغ التحصیلیمه بیا نرفتم
بعد از اینور یهو میبینی یه کچل قوزدار رو فالو میکنم عکس فتوشاپش رو لایک میکنم
میگه بیام خونهت میگم بیا
