𝙇𝙪𝙣𝙞𝙠𝙖 𝜗𝜚
Yopiq kanal
𝐋𝐢𝐭𝐭𝐥𝐞 𝐦𝐨𝐨𝐧 𝐒𝐡𝐞/𝐡𝐞𝐫 𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐖𝐚𝐭𝐭𝐩𝐚𝐝🍻 https://www.wattpad.com/user/ImLuna_moon 𝐔𝐧𝐤𝐧𝐨𝐰𝐧📫 @TalkToLunaBot 𝐂𝐡𝐚𝐧𝐧𝐞𝐥🍒 @cherry_basket 📌برای تبلیغات اینجا رو چک کنین @cherrytabb
Ko'proq ko'rsatish6 297
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+417 kun
+27430 kun
Postlar arxiv
6 293
╰─ ꒰ #DailyGlitch #multishot ꒱ ᓚᘏᗢ ˓˒
After story 1
جونگکوک برخلاف روزهای دیگه، اینبار در سکوت و با میل خودش بیدار شد چون آخر هفته بود و نیازی نداشت که با اون آلارم مزخرف که مجبورش میکرد از آغوش گرم و نرم دوستپسرش دل بکنه بیدار بشه. لبخندی زد و با همون چشمهای بسته کمی دستهاش رو به سمت بالا کشید و خودش رو کش و قوس داد. میتونست پای گرم و نرم تهیونگ رو روی شکمش احساس کنه. چشمهاش رو بعد از چندبار پلک زدن باز کرد و با چهرهی زیبای عشق زندگیش بیدار شد. دوباره لبخند زد و دستش رو جلو برد تا روی صورتش بذاره اما وقتی بهجای دستش، یک پنجهی خاکستری دید، پلکی زد. یک گربهی دیگه تو خونهشون بود؟ دهنش رو باز کرد تا دوستپسرش رو صدا کنه: _میوو از جا پرید و به اطراف نگاه کرد. کی بود میو کرد؟ وایسا، چرا همه چیز اینقدر بزرگ بهنظر میاومدن؟ و اوه؟ این دست تهیونگه که روی شکمشه؟ مگه پاش نبود؟ دوباره به تهیونگ نگاه کرد و سعی کرد صداش کنه: _میویویووو میپرسین جونگکوک وحشت کرد؟ جواب یک بلهست. یک بلهی بزرگ. چرا نمیتونست حرف بزنه؟ چرا همه چیز اینقدر بزرگ بود؟ این پنجولها مال کی بود؟ و اینکه، تهیونگ همیشه همینقدر خواب سنگینی داشت؟ اینبار میوی بلندتری کرد و با بدبختی مطمئن شد که این صدا از گلوی لعنتی خودش بیرون میاد. بالاخره شاهزاده تهیونگ تصمیم گرفت ملچ ملوچ کنه و توی جاش تکون بخوره. جونگکوک وحشتزده چندبار پنجهش رو به صورت پسر کوبید تا توجهش رو جلب کنه. وقتی تهیونگ چشمهاش رو باز کرد، با ناله گفت: _میو میو میو میو، میو میو میو؟ میوووویووو تهیونگ یک بار پلک زد، دوبار پلک زد، دفعهی سوم، سیس کشید و با گوشها و دم سیخ شده روی تخت نشست. _یه گربهی کوفتیِ دیگه اونم تو قلمروی کوفتی من؟ جونگکوک سعی کرد بلند بشه و تازه متوجه شد چقدر اینکار براش سخته. چطور باید رو چهار دست و پاش میایستاد؟ وقتی روی پاهای لرزونش ایستاد، نگاه بغضیای به دوست پسرش انداخت. مغزش داد زد"توروخدا کمکم کن" ولی زبونش گفت: _مَعو. جواب تهیونگ؟ یک لگد جانانه بود که جونگکوک بدبخت رو مستقیم از دیوار پرت و به دیوار کوبوند. برای چند لحظهی کامل، جونگکوک همه جا رو سیاه دید، بعد سرش رو تکونی داد و به سختی روی چهار دست و پاش ایستاد. همون لحظه تهیونگ روی پاهاش خم شد و با سوءظن جلوش نشست. اول کمی بو کشید و بعد تای ابروش رو بالا انداخت. _شرمنده جای بدی خوابیده بودی. اون تخت فقط برای من و دوستپسر خوشگلمه. جونگکوک میخواست بگه اون دوستپسر خوشگلی که ازش حرف میزنه خود واموندهشه ولی فقط سکوت کرد و اجازه داد تهیونگ دوباره بو بکشه. میدونست این عادت گربهای تهیونگ برای شناسایی اشیا و افراد جدید بود. همون لحظه چشمش به آینه قدی افتاد. با بدبختی متوجه شد که آره، اون حالا در هیبت یک گربهی ملوس پشمالوی خاکستری قرار گرفته که به سختی تا ساق پای دوستپسرش میرسه. حالا باید چه غلطی میکرد؟ هنوز کامل به خودش نیومده بود که تهیونگ یک پاش رو بالا داد و به تخمهاش زل زد. چشمهای گربهای جونگکوک درشت شدن. تهیونگ که انگار از چیزی که میدید خوشش نیومد، چینی به بینیش داد و پاش رو رها کرد. _یه گربهی پسر به جز من تو این خونه چی میخواد؟ هوس مرگ کردی جئون جونگکوک؟ جونگکوک عقب رفت و توی خودش جمع شد. همزمان تلاش کرد مظلومترین نگاهی که میتونه رو به دوستپسر عصبانیش تقدیم کنه. "تهیونگ باور کن من از تو بیشتر سورپرایز شدم" تهیونگ باورش نشد که ته دلش بابت اون قیافه ضعف رفته. مسخره بود. چشمهای گرد و مشکی اون گربه به طرز عجیبی براش آشنا بودن و این حالت نگاه حتی به این حس آشناپنداری بیشتر دامن میزد. نوچی کشید و ایستاد. نه، اون با یک گربه به جونگکوک خیانت نمیکرد. ولی حالا که حرفش شد، کدوم گورستونی رفته و اون رو با یک گربه توی تختشون تنها گذاشته بود؟ با دست به در اتاق اشاره کرد و گفت: _پیشته، بیرون. جونگکوک نمیخواست بره اما میدونست اگه نره تهیونگ رو عصبانیتر از چیزی که هست میکنه، پس با قدمهای مردد و لرزون به سمت در رفت. خب، اونقدرها هم بد نبود. حداقل زمین نخورده بود. زودتر از چیزی که فکرش رو میکرد داشت به این بدن عادت میکرد و این همزمان وحشتزده و مفتخرش میکرد. تهیونگ موبایلش رو برداشت و خواست به جونگکوک زنگ بزنه ولی وقتی موبایلش رو روی پاتختی دید، هوفی کشید. _احمق چرا موبایلتو با خودت نبردی. _معوو _تو دیگه چی میگی. _مَععو؟Name: Daily Glitch Written by Luna🌙 ╺ 𝙐𝙣𝙠𝙣𝙤𝙬𝙣 ── ╌ 𝙇𝙪𝙣𝙞𝙠𝙖 𝜗𝜚
6 293
کلی فیکشن و فیکچت خوشگل براتون جمع کردم، برید خلاصههاشونو چک کنید و اونایی که دوست دارید رو انتخاب کنید و بخونید 🦊
شرکت در تب
6 293
انیگما جئون و امگا کیم مربیهای باشگاه بدنسازی ناشناختهای در سئول بودن که به خاطر مشتریهای کمش رو به ورشکسته شدن بود، پس تهیونگ تصمیم گرفت برای جذب مشتری به روش خودش دست به کار بشه.ㅤ❥៚ برای خوندن داستان کلیک کنید 🧶
