کوچندهٔ اجباری
Kanalga Telegram’da o‘tish
کوچندهی اجباری از اینستاگرام به تلگرام! آدرس محل سکونت در اینستاگرام: https://instagram.com/zed_bml?igshid=YmMyMTA2M . ناشناس https://t.me/HarfinoBot?start=ee262e8d7f16f1b شناس @zed_bml
Ko'proq ko'rsatish203
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
کی قراره دیگه خواب نبینم؟
کاش محدوده خواب، برای خودمون و بدون مزاحمت وقایع زندگی باقی میموند!
وقتی در این چند روز همهی راههایی که فکر میکردم به حال خوب میرسن به بن بست رسید، اعم از خوردنی و خریدنی و رفتنی و دیدنی و...، این کلیپ پاسخم رو داد.
نتیجهگیری من شخصا ، شروع یه دورهی هرچند کوتاه پاکسازی دوپامین (دوپامین دتاکس) بود که عملیش میشه: فرار نکردن از حال بد به وسیله ی تزریق پی در پی دوپامین به مغز! بلکه بجاش فرصت غمگین بودن و در دلش پاکسازی دوپامین به خود دادن
یک روی دیگه از سرنوشت صفحات بولت ژورنال که در کنار صفحههای طراحی شده با ایدههای پینترستی کسی نشونش نمیده ...!
دیگه حتی نمیدونم دعا کنم این ۲۰ درصد با سرعت برق و باد بگذره ، یا برای جبران عقب موندگیها کِش بیاد🚶🏻♀️
اونجا که همه جوره زندگیتون از دستتون در رفته، چه جوری دوباره شروع میکنید؟
اعم از مکانی اگر میرین، شیوه خاص برنامهریزی ای و ... هر چیزی که کمکتون میکنه
تو کامنت یا ناشناس بنویسید برام🌱
https://t.me/HarfinoBot?start=ee262e8d7f16f1b
پاک کردن اسکرینها و عکسها و سیوهای تو اینستای با ربط و بیربطی که یه سرش میرسید به روزهای گذشته. همه اینها که انجام شد ، انگار که کوه جابجا کرده باشم تازه تو سکوت نشستم و سعی کردم دردی که داشت تو وجودم پخش میشد رو حس کنم. مثل کسی که عزیزی از دست داده و چند روز اول درگیر برگزاری مراسمهای مربوطه بوده و بعد از تموم شدن همه کارها ، تازه فرصت کرده بشینه و عزاداری کنه. اینکه اونور خط پایان چیزی نبود که از دور به نظر میرسید به کنار ، بیشتر از اون غصه دار این بودم و هستم که میشد ۹۰ روز ندوام... میشد این خط پایان خیلی جلوتر میبود...اما... نشد...نشد به قیمت احتمالا خط خوردن یکی از مهمترین هدفهای سال ۴۰۳ که خواه ناخواه در تزاحم با این چالش قرار گرفت و همه این مدت از دایره توجهم کنار رفت و حالا نه بعد از این خط پایان به چیزی که فکر میکردم رسیدم و نه به اون هدف احتمالا... شایدم تقصیر خودم بود. شاید این دومین ماجرای امسال بود که از دلش یاد بگیرم زود اعتماد نکنم... نمیدونم. فکرای تو سرم چرخه بیپایان شدن. به همه کارهایی که این مدت و مخصوصا سه هفتهی اخیر کنارشون گذاشتم فکر میکنم. به روتینهای پوست و مو و کلاس ورزش و لغت خوندن روزانه و دعاهای هر روز هفته و.... و همزمان تو دلم آرزو میکنم کاش خاطرات پاک میشدند. از ایستگاههای مترو، از آهنگها، از لباسها، عطرها، خیابونها و کافهها و... از مسخرگی آرزوم و محال بودنش میخندم و گریه میکنم برای روحی که هرچی بزرگتر میشه ، خاطرات بیشتری رو باید با خودش حمل کنه... تو لیست کارا مینویسم تشکر کردن از کسایی که این مدت همراهم بودن و حالا میدونم تنها کاری که میتونم برای زینب بکنم صبورانه در کنارش بودنه تا بگذرونه این روزها رو که آقای مقدسی یه بار به زیبایی در متنی اشاره کرده بودن فشار آوردن برای زودتر گذشتن از بعضی مراحل زندگی، چه عواقبی به دنبال داره... میگذره و اگرچه الان این جمله برام خنده دار بیاد اما میگذره... دلمو خوش میکنم به چیزی، بلکه کمی راحتتر بگذره...
#مغز_نوشت
دی ۴۰۳
#مغز_نوشت
نمیخواستم از این روزها چیزی تو کانال ثبت بشه. پنجشنبه آخرین پیام رو که نوشتم، قرار گذاشتم برم تو روزه فجازی. حتی از اینکه دو هفته بود نه فقط بخشی از زمان خوابم بلکه کلش رو خواب میدیدم هم خوشحال بودم. خستگیای که از روزی به روز دیگه با خودم میبردم میارزید به اینکه بخاطر خواب دیدن زیاد، مرز بین خیال و واقعیت رو گم کنم و بعدها جز چند خاطرهی محو چیزی از این روزها یادم نیاد. اما الان دیدم نمیشه یا نمیخوام که جای امروز تو این دفترخاطرات مجازی خالی بمونه. همین حالا که تکیه دادم به شوفاژ و دسته گل نرگسی که صبح از زبان آموز عزیزم هدیه گرفتم نزدیکترین جا بهمه که نکنه نفسی رو بی عطرش فرو ببرم و همزمان به بغض گیر کرده تو گلوم فکر میکنم که نه میباره و نه پایین میره. دیشب بیشتر از همهی این مدت خواب دیدم. اونقدر که انگار از شدت استرس توی خواب خودمو منقبض کردم که حالا درد دست راست امونمو بریده. جز این دلیل دیگه ای برای دردش پیدا نمیکنم. اما صبح همین که چشم باز کردم ، وقتی هنوز تو جام نیم خیز بودم رسیدم به خط پایان این چالش حدودا ۹۰ روزه. برای من که از ابهام فراریام ، همین که رسیدم به خط پایان حتی اگر تلخ وحتی اگر زخمی ، خودش پیروزی بود. دیرم شده بود اما گیج و منگ تو جام مونده بودم. نمیفهمیدم باید خوشحال باشم از بالاخره تموم شدن یا ناراحت از خیلی چیزها. بیهدف کانالای تلگرام رو بالا پایین کردم که این پیام کانال حنانه سادات رو دیدم. انگار برای خود من بود. برای اینکه حداقل کمکم کنه از جام بلند شم و روزم رو شروع کنم. از در کلاس که رفتم تو چشمم به گلدون نرگس افتاد. دروغ چرا اول ذهنم پرید به اون گلدون قبلی ای که تو آبان ماه هدیه گرفته بودم. به اینکه اون موقع هنوز تو مسیر این ماجرای تموم شده بودم و البته تصور من از خط پایان چیز دیگهای بود. نذاشتم گیر کنم تو این مقایسه و لذتم از هدیه تلخ بشه. رو به زبان آموزم با خنده گفتم خانوم فلانی شما خبر داشتی امروز حالم خیلی روبراه نیست که برام گل آوردی نه؟ بعد در فضای شفافیت و صداقت از همشون عذرخواهی کردم بابت اینکه گاهی احوال این مدتم رو کیفیت حضورم تو کلاس هم تاثیر گذاشته بود و از این بابت احساس دین میکردم بهشون. گفتن غیر از یک روز ، خیلی چیزی نفهمیدن از حالم و اون یک روز هم ۲۵ آذر بوده. با شنیدن تاریخ تلخ خندیدم... گفتم ۲۵ آذر... یادم میفته از اون روز حتی دفتر برنامه ریزیمم باز نکردم. وقتی که واقعیت اطرافم با آرزو ها و اهداف و کارهایی که اونجا و تو آخرین صفحهی نوشته شده بود نه تنها فرق کرد بلکه در جهت عکس اونها شد و خب همین باز کردن سادهی دفتر، منو وصل میکرد به چیزی که دیگه وجود نداشت. ظهر برای هانیه نوشتم: میشه بیای بریم کافه گلدون؟ واضحترین خاطرهای که از قبل ۲۶ مهر و شروع این ماجرا و چالش تو ذهنم داشتم، ۱۸ مهر بود. روزی که بعد یکسال هانیه رو دیدم و رفتیم کافه گلدون. حس میکردم اگه بازم دوتایی بریم اونجا، اگه همون غذاها رو سفارش بدیم خاطرات این مدت پاک میشه. یه جوری که انگار اصلا اتفاق نیفتاده و من برمیگردم به همون حال و احوال! بازی ذهنم بود اما هانیه قبول کرد که اولین وقت بریم. یاد دیروز عصر افتادم. اون موقع که با زهرا تو حرم شاه عبدالعظیم نشسته بودیم. من تکیه داده بودم به دیوار سرد پشت سرم و نه حال دعایی داشتم و نه اشکی و نمازی. تو سکوت به روبروم خیره بودم و تو دلم گله میکردم. و حالا برای بار چند هزارم تو این مدت به این حقیقت پی میبردم که آدمی از چند ساعت بعد خودشم خبر نداره. تو راه خونه که بودم مضمونیگ یکی از ابیات مولانا درباره صبر به دستم رسید که خود بیت رو هرچی گشتم پیدا نکردم. باز هم تلخ خندیدم. خونه که رسیدم حال عجیبی داشتم. یه جور سبکی که البته با زبون بی زبونی بهم میگفت تو الان داغی! یه کم که بگذره تازه درد میکشی. مثل دست یا پایی که ضرب دیده و اولش فکر میکنی چیزی نشده و داغه و بعد.... مهم نبود برام. همه کائنات هم دست به دست هم داده بود که بِکَنَم از این ۹۰ روز. قرار بود ترم جدید کلاسی که دو ساله شرکت میکنم امروز شروع بشه و این مساوی بود با کتاب جدید و به یاد نیاوردن اینکه همین سه هفته پیش موقع شرکت تو همین کلاس چه حالی داشتم. کد تخفیف ۲۰ درصدی از ایران کتاب برام اومد که نوید خرید کتاب جدید رو میداد! به بهونهی کنار گذاشتن کتابایی که این مدت اخیر داشتم میخوندم و هنوز تموم نشدن بلکه برنگردم به خاطرات این مدت. حتی از اینکه یکی از کلاسام تو آموزشگاه هم منحل شده خوشحال شدم. همین که با دیدن آدمای کمتری قرار بود یادم بیاد این مسیر طی شدهی ۹۰ روزه رو بهتر بود. کلاس عصر که تموم شد، مثل همیشه که فشار بیش از حد بهم بیاد نظم اتاق از دستم درمیره، اول شروع کردم به جمع کردن کوه لباسها و کیفها و کتابها و... . بعد نوبت گوشی بود.
هل بكیت یوما و تسمع صوت دموعك كصوت قطرات المطر؟
تا حالا یه جوری گریه کردی که صدای برخورد دونههای اشکات رو مثل صدای برخورد دونههای بارون بشنوی؟
#اللغة_العربية
Repost from کوچندهٔ اجباری
amirhosain.motamed:
رغائب، جمع مكسر كلمۀ «رغيبة» است؛ [در یک معنا] یعنی کاری که پاداش بسیار بیشتر از تصور برای آن در نظر گرفته شده
پس «لیلة الرغائب» یعنی شب به توان رسیدن همین عبادتهای معمولی، شب ضریب دار شدن یک ذکر ساده!
چه قدر بی لطف بودند آنهایی که خواستند اسم این شب را بگذارند شب آرزوها
حساب کتابهای معمولی جهان اعداد و مضربها و مقسوم علیه ها، در شبهایی برداشته میشوند
توی سینه جهان هنوز شبهایی هست که زیر آنها خط کشیده اند و گفته اند که هر چیز بیاوری ضربدر هزار...
هر چه دل تنگ، خواهش ندید گرفته، هر چه دعای زیر لب برآورده نشده داری امشب با خودت بیاور.
به دلتنگی وقتی هزار برابر شده رحم نمی شود؟
اليلة الرغائب
- تصویر: ترجمۀ مدخل «رغائب» از فرهنگ لغتِ معتبر «لسان العرب»
Repost from کوچندهٔ اجباری
من این تشبیه آقای حائری شیرازی رو خیلی دوست دارم:
زیارت امام رضا علیهالسلام که مشرف میشوید، اول میرسید به بست. ارزش بست زیاد است، چون ورودی حرم است. رجب ماه ورودی است.
رجب بست است
شعبان صحن است
رمضان حرم است
و شب قدر، ضریح...
Repost from کوچندهٔ اجباری
صلوات خاصهی امام باقر علیهالسلام:
اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَىٰ مُحَمَّدِ بْنِ عَلِيٍّ باقِرِ الْعِلْمِ، وَ إِمامِ الْهُدىٰ، وَقائِدِ أَهْلِ التَّقْوىٰ، وَالْمُنْتَجَبِ مِنْ عِبادِكَ. اللّٰهُمَّ وَكَما جَعَلْتَهُ عَلَماً لِعِبادِكَ، وَمَناراً لِبِلادِكَ، وَمُسْتَوْدَعاً لِحِكْمَتِكَ، وَمُتَرْجِماً لِوَحْيِكَ، وَأَمَرْتَ بِطاعَتِهِ، وَحَذَّرْتَ مِنْ مَعْصِيَتِهِ، فَصَلِّ عَلَيْهِ يَا رَبِّ أَفْضَلَ مَا صَلَّيْتَ عَلَىٰ أَحَدٍ مِنْ ذُرِّيَّةِ أَنْبِيائِكَ وَأَصْفِيائِكَ وَرُسُلِكَ وَأُمَنائِكَ يَا رَبَّ الْعالَمِينَ
