کوچندهٔ اجباری
Kanalga Telegram’da o‘tish
کوچندهی اجباری از اینستاگرام به تلگرام! آدرس محل سکونت در اینستاگرام: https://instagram.com/zed_bml?igshid=YmMyMTA2M . ناشناس https://t.me/HarfinoBot?start=ee262e8d7f16f1b شناس @zed_bml
Ko'proq ko'rsatish203
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
فرمودن که در روایت داریم چرا حضرت ابراهیم به مقام خلیل الله رسید؟ بخاطر زیاد صلوات فرستادن بر پیامبر و در نتیجه حسادت کُش ترین ذکر همین صلواته
فصل دوم روایت انسان
Repost from مصارع العشاق ☫
۱۹ تیر ۱۳۵۸
کشور از سویی درگیر التهابات مرزیست، از سوی دیگر زخمخوردهی خیانتهای داخلی و ناآرامی گروهکها در کف خیابان و بحران جداییطلبها و این میان، پافشاری بر انحلال ارتش توان نظامی کشور را فرسوده کرده.
امام میخواهد غائلهی انحلال ارتش را تمام کند. با موافقت امام روحالله؛ قرار است هوانیروز بدون آمادگی قبلی، از بالای خانهی امام رژه برود. با ۱۱۰ بالگرد تا دندان مسلح. امروز اگر تیری از تفنگی و بالگردی در برود، نسخهی انقلاب برای همیشه پیچیده میشود.
امام اما اعتماد کرده و اجازهی رژهای را میدهد که از سوی هیچ رهبری در جهان صادر نشده و نخواهد شد.
این نمایش قدرت، پیام واضحی را به تمام دنیا میرساند: این اقتدار امام و امت امام است
۱۳ مهر ۱۴۰۳
یکی از بزرگترین رهبران مقاومت به همراه تمام شورای مرکزی حزب بسیار مهمش، ترور شده. تنها سه روز از بزرگترین حملهی موشکی تاریخ به اسرائیل میگذرد، ایران در امنیت کامل است. اما از وزیر دفاع اسرائیل خبری نیست و بزرگان صهیونیست از ترس به حوالی هستهی زمین پناه بردهاند.
رهبر ایران اما امروز، قرار است وسط پایتخت، روی زمین، در بین ملیونها انسان دیگر، در جایی که مختصاتش به هیچوجه محرمانه نیست، حاضر شود و از مقاومت بگوید.
این نمایش قدرت، پیام واضحی را به تمام دنیا میرساند: این اقتدار امام و امت امام است
+3
سه سال بود هر روز که از جلوی مغازه ش رد میشدم ، دلم میخواست برم تو و پا بذارم تو دل تاریخ...
اما بهانهای نداشتم!
تا بالاخره امروز که برا تعویض باتری ساعتم رفتم تو و چند دقیقهای پر از حس خوب شدم 🥹🫠
حس تونل زمان داشت!
حالا ایشالا که همیشه از این شادیها باشه و حال خوب، اما اون عزیزانی که شنبه غروب هرچی میتونستن دربارهی رییس جمهور گفتن و امروز یهو کلی تشکر و بازارسال صحبتهاشون در جلسه هیئت دولت و... ، دچار ترک خوردگی نشدن از تغییر موضع؟
😒😏
حرفم فقط سر یهویی و هیجانی واکنش نشون ندادنه نه چیز دیگه 🚶🏻♀️
Repost from بنیاد فرهنگی شهید پالیزوانی(ره)
به نیت پیروزی محور مقاومت و سلامتی رزمندگان، همگی دعای ۳۷ صحیفه سجادیه را میخوانیم.
🔴 توصیه حضرت آیت الله جاودان:
برای دفع شر دشمنان بسیار و با توجه بخوانید.
اللَّهُمَّ إِنَّا نَدْرَأُ بِکَ فِی نُحُورِهِم وَ نَعُوذُ بِکَ مِنْ شُرُورِهِم
📱 @javedan_ir
🌐 www.new.javedan.ir
فقط ذوق این بچه کوچولوهایی که پشت پنجره میگن الله اکبر و از منورها ذوق کردن و بوق بوق ماشینها🥹🇮🇷
.
بسمالله
ابتدای فیلم گفتم لابد نتانیاهو و آدمهاش، آنقدر از ما ایرانیها "بفرما" و "جان مادرت بیا نجاتمان بده" شنیدهاند که دل کرده اینجوری بنشیند کنار آن پرچم قلابی، زل بزند توی چشمهای ما، از صلح بگوید و بخواهد که سوشیانت مردم پارس بشود و از شر حاکمان بیفکر و جنگطلب خلاصمان کند.
اما خیلی طول نکشید که به کربلا فکر کردم، به شب عاشورا. به دعوتی که برای قمربنیهاشم آمده بود. به اینکه تاریکی همیشه دلش خواسته تکههای نور را بکند و بکشد توی دل خودش. به اینکه آخرین حربهاش همیشه مظلومنمایی و پنهان شدن پشت نقاب یک منجی بوده.
از وسطهای فیلم دیگر نتانیاهو را نمیدیدم. شمر را می دیدم که آمده بود عباس حسین را با خودش ببرد. عباس را میدیدم که توی صورت شمر زل میزند و میگوید:
" دو دستت قطع باد و لعنت بر آن امانی که برای ما آورده ای! ای دشمن خدا، چگونه ما در امان باشیم و اباعبدالله در امان نباشد."
حالا مدام به این فکر میکنم که ما در جواب این دعوت باید سکوت کنیم؟ نشنیده بگیریم؟ یا مثل عباس سرمان را بلند کنیم و بگوییم برای همیشه در خیمه حسین میمانیم؟
من دلم میخواهد حالا که به اینجای دنیا رسیدهام، مثل عباس زندگی کنم.
◇ وَإِذَا قِيلَ لَهُمْ لَا تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ قَالُوا إِنَّمَا نَحْنُ مُصْلِحُونَ ◇
#قدمزدنباآیهها
@mafshoom
Repost from بنیاد فرهنگی شهید پالیزوانی(ره)
در بلاها و فتنههای پشت سر هم، چه باید بکنیم؟
چرا جبهه حق به بلا دچار میشود؟
در وقایع اخیر وظیفه ما چیست؟
📲 اینستاگرام | بله | ایتا | تلگرام | روبیکا
یادم نره از این روزها
که همینقدر چند پاره ام....
مثل همین مغز نوشت
که نشد فقط رو یه موضوع پیش ببرمش
بدنم بخاطر ورزش بعد از دو هفته ، گرفته اس و پایی که روش زمین خوردم هم درد میکنه اما خوشحالم هرجوری بود خودمو مجبور کردم برای ورزش. سختترین قسمت امروز هم چندجایی بود که دلتنگی میخواست عنان رفتارمو دست بگیره و پیامی فرستاده بشه که نباید و جلوش رو گرفتم! لیست کارای فردا رو تو بولت ژورنالم مینویسم و برای بار هزارم به خودم میگم: قدر ترین فرمانده جنگهای نامنظم ، دلتنگی....
#مغز_نوشت
از وقتی یادم میاد روزها و گاهی یکی دو هفتهی اول پاییز غروبا تپش قلب میاد سراغم، استرس و اضطراب بیدلیل میگیرم، ته دلم خالی میشه... یه حالی که کوچکترین و بیاهمیتترین چالشها انگار حل نشدنی ترین مشکلات دنیا میشن تو چشمم...انگار تو یه جای تنگ و تاریک گیر افتادم و گاهی حتی احساس خفگی میکنم.تحریک پذیریم بسیار بالا میره و تحمل هرچیز غیر معمول از سر و صدا و خبر و حرف و... رو برام سخت میکنه! چند سالی وحشت میکردم از این حال و بعد پذیرفتم که باید صبر کنم تا بگذره! دوشنبه هم تموم شد اما من هنوز تو شنبه گیر کردم. صبح شنبه با کلی استرس و بعد کلی اهمال کاری ناشی از استرس رفتم پیش استاد راهنمام و از بین ۱۲ تا موضوع پیشنهادیم، سه تا رو مشخص کردیم که روش بیشتر کار کنم و قرار شد تا هفته بعد برای هر کدوم دو صفحه بیان مسئله و شیوه پژوهش بنویسم و نهایتا تا اواسط هفته بعد موضوع نهایی بشه و برم برای نوشتن پروپوزال. از باقی روز چیز زیاد دیگهای یادم نمیاد تا همون ساعت سه که این خبر تلخ پخش شد... با زهرا داشتیم میرفتیم کافه قنادی لاریسا تو امیرآباد و برای کوتاه شدن راه از پردیس فنی امیرآباد دانشگاه تهران میانبر زده بودیم. وسط پردیس فنی اومدم نقشه رو نگاه کنم ،گوشی رو گرفتم زیر چادر تا بیشتر خیس نشه که نوتیف خبر رو دیدم و فقط تونستم به زهرا بگم تکذیب نشد! شوک بودیم انگار. اونقدر که حرفا تو کافه هم رفت سمت ماجراهای خواستگارها و انگار نه انگار. تو راه برگشت درد مچ پای راستم شروع شد. یادگار پاییز ۴۰۱ که تو پلههای آموزشگاه خوردم زمین و هر سال با شروع سرما چند روزی درد میگیره. اون روز هم که چند ساعتی پاچه خیس شلوارم باهاش مماس بود و سرما رو کشیده بود به خودش. خونه که رسیدم کافیین قهوه تاثیر کرده بود و سرگیجه و افت فشار داشتم. هربار میگم دیگه هرجایی قهوه نمیخورم که این بلا سرم نیاد و باز گوش نمیدم. تلفیق این حال و اخبار و تلویزیون و بحثهای بیسروته گروهها که از یه جایی به بعد دیگه دنبال نکردم شد تا شب روی مبل میخکوب شدن بدون هیچ کاری! چقدر دلم میخواست اون روز پیش هانیه یا زهرا میبودم آدمهایی که برعکس قالب دور و بریهام ، تو این مسائل همفکر منن. نه از اونور افتاده و نه از اینور!
صبح یکشنبه از وقتی بیدار شدم مهدی رسولی تو گوشم میخوند: الرحیل الرحیل! دلبسته ی عشق ، بستهی دنیا نیست... تو مسیر دکتر باز گروهها رو چک کردم. از خشم و عزاداری، پیامها رسیده بود به اینکه تکلیف من چیه؟ هرکسی چیزی گفته بود... همهی یک ساعت انتظار تو مطب رو نه کتاب خوندم نه سخنرانی و پادکست گوش دادم! فقط به همین سوال فکر کردم. خانم دکتر از ضرورت گیر نکردنم تو اخبار منفی گفت و ضررش برام. و بعد یهو خودش بیاینکه من چیزی بگم ده دقیقهای از این اتفاق تلخ حرف زد اما از دریچهی امید تحلیلش کرد. راستش ازش توقع نداشتم و شد دلیل بهتر شدن حالم. اما هنوز انگار جایی در برزخی بین جریان زندگی عادی ، و حجم اخبار تلخ گیر افتاده بودم. عصر رفتم جلسه دفاع پروپوزال دو تا از سال بالاییها. شنیده بودم همهجا غالبا این کار رو استاد راهنما به تنهایی انجام میده و میخواستم بدونم حالا که اینجا وظیفهی ماست ، دقیقا روندش چیه. تو راه برگشت به خونه تو اکسپلور اینستا چند ثانیه از کنسرت آرمان گرشاسبی زیر بارون رو دیدم و دروغ چرا حالم رو خوش کرد و درست چند ثانیه بعد از خودم متنفر شدم که چرا اصلا تونستم لذت ببرم! آخر شب ماجرایی تکراری اتفاق افتاد. جایی که دیدم عزیز مهاجرت کرده از احوال این روزهای ایران داره میپرسه و من ناخودآگاه میخوام با خشم جوابش رو بدم. خشمی که اصلا عقلانی نیست... خشمی که زیر این ظاهر خشنش دلتنگی عمیقه و ترس از طرد شدن و از دست رفتن این رابطه بخاطر شکافی که در این موضوعات وجود داره. حالا دوشنبه شبه! بعد از دو ماه کلاس حضوری داشتم. دو نفر همسنم رو دیدم که در ظاهر یکی از من خیلی جلوتر و یکی عقب تر بود در مسیر زندگی! و از اون موقع یه ثانیه با خودم دست به یقه شدم که چرا عقبی و یه ثانیه باد کردم که نه بابا وضعم نسبت به همسن و سالام خیلی هم خوبه... صبح به استادی پیام داده بودم و پیامم سین شده اما پاسخ داده نشده باقی مونده بود و از صبح سرزنشگر درونم ذره بین دست گرفت بلکه دلیلی پیدا کنه تو رفتارم که باعث شده استاد جوابمو نده تا همین نیم ساعت پیش که دیدم استاد مثل همیشه با روی خوش جواب دادن و عذرخواهی کردن بابت تاخیر. حالا که رفتن به دانشگاه تهران برای دیدن حضوری استاد از لیست کارای فردا حذف شده آرومترم.
این زندگیای که من سر تدریسم و صدای مهدی رسولی و دسته عزاداری از سر خیابون فلسطین داره میاد دیگه ارزش نداره🚶🏻♀️
وارثان تاریخیم راویان فرداییم
از غروب عاشورا آمدیم و اینجاییم
🎤 حاج مهدی رسولی |#زمینه
#⃣ #مقاومت
#⃣ #پیشنهاد_دانلود
✍️ متن مداحی
🆔 madehin
🌐 radio.aghigh.ir
