uz
Feedback
remember me

remember me

Kanalga Telegram’da o‘tish

یک مستأصل سرگردان با گوشی پُر از توصیه‌های بدیهی. . . . زن.زندگی.آزاد..

Ko'proq ko'rsatish
347
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kunlar
-330 kunlar
Postlar arxiv
یه روزی باید یک باکس درست کنم و توش تمام نقاشی‌هایی که میکشم و متن هایی که مینویسم رو بزارم و بزارمش یه جا، دور از دسترس و روش بنویسم « حتی فکرشم نکن که بخوای بازش کنی! ».

photo content
+4

حال و روزم تعریفی نداره.

Augxst - Repeat.mp35.05 MB

Uli Doenitz - Bouncing Clarinet.mp35.63 MB

Kash az aval ONEDAM Sean Mortaz AFM.m4a4.26 MB

Khorshid.mp35.08 MB

گاهی اوقات یک عمر رو میشه تو یه روز زندگی کرد.

Repost from ONEDAM
2315563037.mp35.97 MB

لعنت به آخوند

من چشم‌هایم را میبندم در عکس‌هایی که پاک شده‌اند؛ که قرار بود بمانند تا رنگشان از رو بیوفتد. و تو جا ماندی در سیگارم که رد انگشتانت در آن باقی مانده؛ همانی که نفس هایم کم می‌آمد برای هر پکش و تو، آن را با من شریک میشدی. «شریک»، چه کلمه‌ی ناآشنایی. من سالهای سال‌ است که بخشی از خودم را نتوانستم به کسی بدهم و فکر میکردم دادم ولی اینطور نبود. اون بخش از من که میخواست برای دیگری، برای تو شاید، باشد، همیشه در من باقی ماند. جراحتم برای چه بود؟ جای چنگ های خودم بود برای نجات خودم، برای شریک شدن آن بخش از خودم که پر میکشید تا برای تو باشد اما، کم بود برای تو و مرا به پوچی میرساند. وقتی بخش های ترمیم یافته را لمس میکنم، انگار تمام روحم را یک جا از سینه‌ام به بیرون میدهم و هیچ میشوم در خودم. میگردم و میگردم و میگردم تا شاید ردپایی ببینم اما چیزی نیست. سایه‌ای را که حتی منتظرش بودم در زیر چراغ بالای در حیاط ری‌را، جایی که برگ های غوره را روشن میکرد در ظلمت شب، هم دیگر آنجا نبود. تنها چیزی که میبینم شبح قرمز رنگی‌ست که از روی خونِ جانم رنگ گرفته و جلویم خرامانه قدم بر میدارد. دستم را به سمتش میگیرم، جلو می‌آید. نفس هایش گونه‌هایم را سرخ میکند. چیزی از پاهایم وارد شد و تا دستانم ادامه پیدا کرده؛ آنها دیگر مال من نیستند، معنای حقیقی‌شان چیزی از من نیست. آن ها دیگر آنجا نیستند. جز سر و تنه چیزی ندارم. نگاه میکنم و میخواهم با تمام ان چیزی که دارم جای نبودشان لمس کنم ولی چیزی نیست؛ مثل تو.

در این تکرار، خستگی شکل می‌گیرد. نه فقط در تن، بلکه در معنا. آنچه در ابتدا کافی بود، در نگاه بعدی ناقص می‌شود. ما از آنچه هست
در این تکرار، خستگی شکل می‌گیرد. نه فقط در تن، بلکه در معنا. آنچه در ابتدا کافی بود، در نگاه بعدی ناقص می‌شود. ما از آنچه هست دل‌زده می‌شویم، به گمانِ آن‌که چیزی بهتر، کامل‌تر، در راه است. اما هر تلاش برای رسیدن، خود بدل می‌شود به شکلی تازه از بی‌قراری. و شاید در نهایت، تنها چیزی که باقی می‌ماند، نه شکل است و نه معنا، بلکه کلافگیِ تکرارشونده‌ی میل به ترمیم.

کاموربیدیتی فقط رابطه من با اینستا و تلگرام و پینترست.

نوشتم با همه وجودم نشنیدی شعرامو

photo content

photo content

photo content

تو هنوز زیبایی و من هنوز می‌توانم شعر بنویسم.

remember me - Telegram kanali @imnotexistatall statistikasi va tahlili