داستایفسکیِ دیوانه.
Kanalga Telegram’da o‘tish
«به نوری باور دارم که میاندیشد به رنگهایی که محو نمیشوند به زنانی که کوچک نمیشوند»
Ko'proq ko'rsatish4 458
Obunachilar
+124 soatlar
-137 kun
-10730 kun
Postlar arxiv
4 458
دلم چند روز بیکاری و زمان آزاد میخواد بنشینم کارهای عقب افتاده ام رو انجام بدم. 😭🤲🏻
4 458
نامه یکی رو پیدا کردم توی صندوق خاطراتم که همهاش داشتم فکر میکردم کی این رو بهم داده و چقدر بهم لطف داشته، چه شد که به اینجا رسیدیم که حتی دیگه نامههات رو نتونستم تشخیص بدم؟
4 458
درسته، من دیگر بهت فکر نمیکنم.
اما زمانی که توی ماشینم، حواسم پرت میشه و میبینم موزیکمون داره پخش میشه، یادت میفتم. من دیگه بهت فکر نمیکنم، اما وقتی کشومیزم رو میکشم بیرون و نامه و کارتپستالی که بهم داده بودی رو میبینم، یادت میفتم. یا وقتی گالریام تصمیم میگیره با عکسهای دونفرهمون ویدئو درست بکنه و اعلانش رو بیاره روی گوشیم.
وقتی یه جایی میرم که قبلاً با هم رفته بودیم و ناخودآگاه یادم میاد اونجا با تو بودم. وقتی یه فیلم یا سریالی میبینم که یه زمانی دربارهش با هم حرف زده بودیم. زمانی که از تیکهکلامهایی ناخودآگاه استفاده میکنم که تو ازشون استفاده میکردی و زمانی که بقیه هنوز حال تو رو از من میپرسن.
گفتم که من دیگه بهت فکر نمیکنم. اما با دیدن همهی اینها، دلتنگ خودمون میشم.
4 458
رئیسم که گفت اگر هشت صبح شرکت باشی صبحانه میدم:
منی که ۷:۵۸ در اشپزخانه در حال چای خوردن هستم هنوز.
4 458
باید بلند بشوم برم سرکار اما همینطوری نشستم و دارم موزیک I need some sleep گوش میدم. شاید باید just gotta let it go؟
