230
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+37 kun
+730 kun
Postlar arxiv
231
هر روز یه داستان جدید داشت…
یادمه هنوز یه ماه از خریدنش نگذشته بود که مجبور شدم موتورش رو باز کنم و تقریباً همهچیزش رو از نو بسازم. شاید بپرسی سخت بود؟ نه، چیزی فراتر از سخت…
با اون همه ذوق و اشتیاق خریده بودمش. تازه درگیر کارهاش شده بودم که فهمیدم باید چند هفته بخوابه. بدتر از همه اینکه تقریباً تمام پولم رو پای خریدش داده بودم و حالا باید دوباره هزینه میکردم.
همهچی با هم قاطی شده بود؛ از فشار مالی و دردسرهای ماشین گرفته تا درامای احساسی زندگی شخصیم. یه جایی رسیده بودم که واقعاً امیدم رو به خیلی چیزها از دست داده بودم؛ اما نه در ظاهر. همیشه سعی میکردم خودم رو سرپا نگه دارم، حتی وقتی از درون اوضاع اونقدرها هم خوب نبود.
بعد از یه مدت، تازه داشتم از زیر بار هزینههای موتور درمیاومدم. خوشحال بودم که بالاخره میتونم پول جمع کنم و برسم به ظاهرش؛ اما انگار خودش هم نمیخواست کار به این راحتی تموم بشه!
جفت بلبرینگهای عقب به مشکل خوردن و مجبور شدم اکسل عقب رو تعمیر کنم. بعدش جلوبندی خراب شد و پشت سر اون، لاستیکها به وضعی رسیده بودن که حتی یه روز هم باد نگه نمیداشتن.
از گفتن هیچکدوم اینا خجالت نمیکشم؛ چون پشت تکتک این اتفاقها، کار کردن، زحمت کشیدن و سختی کشیدن بود. شاید اگه پولم رو جمع میکردم، میتونستم یه ماشین بهتر، یه مدل بالاتر یا حتی بهجای ۲۰۶، یه ۲۰۷ بخرم؛ اما توی این مسیر یه چیز مهم یاد گرفتم: هیچوقت برای چیزی که یه روز با تمام ذوق و امید انتخابش کردی، رفیق نیمهراه نباش.
این ماشین برای من فقط یه ماشین نیست. همونطور که من براش کم نذاشتم، اونم توی روزهایی که خیلی چیزها از کنترل من خارج شده بودن، یه جورایی پناه من بود. خیلی از شبها برام خونه شد؛ خیلی وقتها باعث شد از فکر و حال بد خودم فاصله بگیرم و از یه فروپاشی روحی دور بشم.
شاید برای بقیه فقط یه ۲۰۶ باشه؛ با کلی خرج، دردسر و داستان. اما برای من، پشت هر خط و خش، هر قطعهای که عوض کردم و هر ریالی که براش خرج کردم، یه خاطره خوابیده.
برای همینه که هنوزم بهش اینقدر وابستهام. برای همینه که خیلی وقتها از خودم میزنم تا بهش برسم.
چون بعضی چیزها رو فقط نمیخری؛ براشون زحمت میکشی، باهاشون سختی میکشی و کمکم تبدیل میشن به بخشی از زندگیت.
این فقط داستان بازسازی یه ماشین نیست؛ داستان تمام روزهاییه که خودم خسته بودم، ولی باز بلند شدم و ادامه دادم. 🖤
231
آنان که از اتفاقات ناگوار زندگی خود چیزی نمیآموزند، وجدان هستی را مجبور میکنند تا آن اتفاقات را تا آنجا که نیاز باشد تکرار،کند،
تا فرد آن چیزی را که آن اتفاقات ناگوار میخواهند آموزش دهند، یاد گیرد.
آنچه که انکار میکنی تو را شکست میدهد،
آنچه که قبول میکنی تو را تغییر میدهد.
231
من تو را دوست داشتم، اما حالا خستهام. از اینکه میروم خوشبخت نیستم، اما برای از سر گرفتن هم احتیاجی به خوشبخت بودن نیست.
