604
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-47 kunlar
-2130 kunlar
Postlar arxiv
604
دور میخورم و میچرخم دورِ چیزی که حتی وجود ندارد؛
خلأیی که مثل دندانِ پوسیده، هر لحظه بیشتر مرا میجود.
دریای حرفهای دل، عمیق نیست—
بیانتهاست.
هرچه پایینتر میروم، نفس کمتر، نور کمتر، امید کمتر.
درونم جنگلیست خاموش؛
سالهاست خورشید روی تنش نریخته
و ریشهها به جای آب، گندابِ فکر میمکند.
من تاریکم؛
و این تاریکی نه شاعرانه است، نه رومانتیک—
کثیف است.
اما همین سیاهی، تنهام را سخت کرده
سبزم—نه از زندگی،
از کپکِ روزهایی که نگذشتند.
این چرخیدنِ بینتیجه
مرا به زمین نمیزند؛
مرا زمین میکند.
سنگین، بیحرکت، فراموششده.
ما هردو میچرخیم، و به خودمان دروغ میگوییم که حرکت یعنی مقصد.
اما دروغ، فقط بشکهای خالیست
که کوبیده میشود و صدا میدهد—
و ما عاشقِ همین صدا شدهایم.
میگویند فدا میشویم تا انسانها زندگی کنند.
خندهدار است؛
نه ما زندگی میکنیم
نه آنها.
فقط دیوهایی که بین ما نفس میکشند
قدرت را مزهمزده میلیسند.
گاهی فرشتهای عبور میکند،
نور روی گرد و خاکِ ما میافتد
و ما برای چند ثانیه یادمان میرود
چقدر پوسیدهایم.
و بعد تاریکی برمیگردد
سنگینتر از قبل—
چون حالا میدانیم “روشنایی” چه بود
و نداریمش.
ما، سیاهبختانِ تاریخیم؛
نه قهرمان،
نه قربانی—
فقط آمارهای بیاسم
در حاشیۀ صفحات فراموششده.
اما گوش کن:
روزی خواهی فهمید
چرخیدن برای تهی
یعنی مردن با اشتیاق.
و اگر این دور باطل را نشکنی
شیطان آخرین خنده را
روی صورت تو
خواهد کاشت.
604
دور میخورم و میچرخم به دور انچه نیست
چه طولانی عمق دارد دریای حرف های دل
هرچه بیشتر محو ان میشوم بیشتر در تاریکی وجود که چون جنگلی سبز که سال ها نور افتابی بر آن نتابیده است میشوم
اما به دیدگان من تاریک تیره ام اما سبزم و استوار در میان تاریکی ها
این چرخیدن و دور خوردن مرا زمینی کرده
ما هردو میچرخیم و دور میخوریم اما هدف هردو ما چیست؟
هردو ما فدا انسان میشویم تا شاید زندگی کنند
اما نه خود زندگی میکنیم نه انسان ها
تنها شیاطین در میان ما زنده اند
گاهی معدود فرشتگانی خوشبخت که در میان ما انسان ها قدم میزنند
ما که سیاه بختان تاریخیم
604
این روزها، تنهایی مثل سایهای غلیظ روی شونههام نشسته.
دیگه حتی یک نفر هم نیست که حال منو بپرسه…
نه کسی که صداش مرهمم بشه، نه دستی که بودنمو باور کنه.
سالها فکر میکردم حضوری در زندگی دیگران دارم،
اما فهمیدم همیشه «مزاحم» بودم، نه «مراحم».
هیچکس نخواست من نفر آخرش باشم؛
نه در غم، نه در درد، نه در سقوط.
زمانی دشمن داشتم، و بودنشون یعنی دیده شدن…
اما حالا، حتی دشمنی هم برام باقی نمونده.
و چه عذابیست وقتی جهان
حتی ارزش دشمنی کردن هم بهت نمیده.
آدمها میان، از سر دلسوزی چند قدم کنارم راه میرن
و بعد میرن…
بیآنکه بگن چرا.
و من میمونم، با همون سناریوی تکراری
که هر بار پایانش غیبتِ کسیست که روزی قول موندن داده بود.
من خستهام…
از شبهای بیپایان، از تاریکی اتاق،
از نوتیف گوشیم که هر بار نگاهش میکنم، جز سکوت چیزی برنمیگردونه.
از کافههایی که صندلی روبهروم همیشه خالیه.
از خیابونهایی که با قدمهای تنهای من پر میشه.
خستهام…
از «هیچکس نبودن».
604
هیچچیز ارزش ادامه دادن نداره.
هر روز که چشم باز میکنم، بیشتر مطمئن میشم زندگی فقط یه شوخیه، یه صحنهی خالی که بازیگرهاش خودشونو جدی گرفتن.
همه میدونیم آخرش یه گودال تاریکه، اما با حرص و ولع دنبال چیزی میدویم که هیچوقت پیدا نمیشه.
گاهی فکر میکنم حتی درد هم دیگه واقعیه نیست، فقط تکرار یه حس بیمعنیه.
خندهها قلابیه، عشقها زود میمیرن، و دوست داشتن فقط یه واژهست برای پر کردن سکوت.
آدما میان و میرن، اسمهامون محو میشه، صدامون فراموش میشه، و بعد چی؟ هیچ.
تنها حقیقت همین پوچی لامصبه، همین سقوطیه که آخر نداره.
و وحشتناکتر از مرگ اینه که بفهمی زندگی هیچ فرقی با مرگ نداره…
ما از همون لحظهای که به دنیا میایم، شروع کردیم به مردن.
آخرش فقط یه تاریکی مطلقه؛ نه نوری هست، نه آرامشی، فقط خلأیی که همهچی رو میبلعه.
انگار حتی خدا هم خسته شده و چراغو کشیده پایین.
