Just listen, ok?
Kanalga Telegram’da o‘tish
203
Obunachilar
-124 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
-430 kunlar
Postlar arxiv
Repost from N/a
شب در اهتزاز است
و همچنان که آن آوای منزجر کننده بر سرم کوبیده
دریچه را نگاه دار
تن برهنه در میان بازوان آن سیاهیِ متحرک، پیچیده
دریچه...
هنوز تو هستی
در میان شمارش مرگبار ثانیهها
و شتاب مالیخویایی ابرها
دریچه
شب برقرار است...
هرچی هم تلاش میکنی اهمیت ندی، هر بار که میبینی توی بیسیکترین مباحث راهتون از هم جداست اعصابت خورد میشه.
هیچی رو مختر از این نیست ببینی افراد نزدیکت اعتقادات و سبک زندگی کیری در پیش گرفتن و فکر میکنن این اعتقادات و سبک زندگی کیری قراره به جایی برسونشون.
دلم برای وقتایی که بیداری لذتبخش و پر از فعالیت بود و خواب فقط برای استراحت تنگ شده. چی شد یادگرفتیم بیدار بمونیم و توان انجام کاری نداشته باشیم و خوابمونم نبره؟
دلم برای وقتایی که بیداری لذتبخش و پر از فعالیت بود و خواب فقط برای استراحت تنگ شده. چی شد یادگرفتیم بیدار بمونیم و توان انجام کاری نداشته باشم و خوابمونم نبره؟
قبل از خوندن مردهها جوان میمانند، بالاخره فرصتی شد جنایت و مکافات داستایفسکی رو بخونم و در طول خوندن مردهها جوان میمانند هم مدام یاد اون میافتادم. همونطور که داستایفسکی بعد از قتل، زندگی و وجدانِ قاتل رو زیر ذرهبین میبره، زگرس هم رمانش رو با یک قتل شروع میکنه؛ اما این بار نه برای دنبال کردن وجدان قاتلها، بلکه برای نشون دادن اینکه واکنش یه نسل به یه واقعه تاریخی چطور توی زندگی اون نسل، و حتی نسل بعد، ادامه پیدا میکنه.
مردهها جوان میمانند داستان چند نسل از آدمهای به ظاهر عادی آلمان رو توی فاصلهی بین پایان جنگ جهانی اول تا اواخر جنگ جهانی دوم روایت میکنه. رمانی که سرنوشت شخصیتهاش رو توی دل جنگ، عشق، مقاومت و دگرگونیهای تاریخی به هم گره میزنه و نشون میده چطور تاریخ، قبل از اینکه توی کتابها ثبت بشه، توی زندگی انسانهای معمولی جریان داره.
مردهها جوان میمانند برای من قبل از اینکه رمانی درباره آلمان نازی باشه، رمانی درباره انسان بود؛ درباره اینکه جنگ چطور آرومآروم وارد زندگی آدمهای عادی میشه؛ اینکه استکبار، چطور اونقدر طبیعی میشه که حتی قربانیانش هم از اطاعت خودشون شگفتزده میشن. چیزی که بیشتر از همه از این کتاب باهام موند، صحنههای بزرگ تاریخیش نبود، بلکه لحظههایی بود که آدمها با وجود همه چیز، بازم تلاش میکردن به زندگی برگردن؛ حتی با یه مکالمه ساده توی نیمهشب.
بیاندازه دوستش داشتم.
