خانواده🫂🫀
Kanalga Telegram’da o‘tish
808
Obunachilar
-824 soatlar
-277 kun
-2130 kun
Postlar arxiv
809
ما هر کسی را طوری میکشیم؛
بعضی از آنها را با گلوله،
بعضی از آنها را با حرف،
و بعضیها را با کارهایی که کردهایم
و بعضیها را با کارهایی که
تا به امروز برای آنها نکردهایم...!
ـداستایفسکی
809
آقای چاووشی همیشه دلم می خواست کنسرت بزاری و منم بیام
شبای زیادی رو با آهنگات صبح کردم و همه پلی لیستم تو بودی
ولی یجوری خودت و شرافتتو از چشممون انداختی که دونه دونه آهنگات حذف شد و بجاش تنفر اومد:)
809
https://c.org/PfS7CspPH6
یه پتیشن رسمی برای درخواست برسی مجدد و جلوگیری از توقف کامل برگزاری آزمون تافل ایجاد شده که شاید صدای داوطلبان رو به مسئولین مربوطه برسونه
پس لطفا پخشش کنید و امضاش کنید تا شاید یه عدهای که می خواستن برن بتونند خودشون رو نجات بدن🫠
امضا کردنش چند ثانیه وقت میبره ولی یه زندگی رو ممکنه نجات بده:)
809
اتفاقا اگر خواستید بهترین حس دنیا رو تجربه کنید حتما روز اول ثبت نام پدر یا مادرتون رو با خودتون ببرید
اونا هم لایق دیدن اون لحظه هستن:)
809
Repost from N/a
سلام قشنگای من امیدوارم حالتون خوب باشه
برای اپیزودهای بعدی اگر موضوع یا بحثی مد نظرتون هست که دوست دارید درموردش صحبت بشه خوشحال میشم برام بفرستید🙏🤍
https://t.me/SendHarfBot?start=0e1b1a368b88
809
آدم گاهی میگه اینو تحمل کنم فلان چیزو تحمل کنم تا بعدش بهتر میشه بلاخره
و اون بعد چقدر از ما دور و دورتر میشه:)
809
https://t.me/sh0co7/17756
نمی دونم همون شب بود یا نه ولی یکی از همون شبای اوج حملات بود که آنتن یسری جاهای تهران پریده بود مادرم هرچقدر به پدربزرگم و مادربزرگم زنگ میزد جواب نمیدادن همش میگفت دلم شور میزنه نزدیک اونجا رو زدن نکنه چیزی شده باشه آخرش ماهم مظطرب شدیم و سوار ماشین شدیم و رفتیم اونجا
همون شب پدربزرگ و مادربزرگ زیر آوار ترکشها مرده بودن.....
مادرم اونشب با دیدن اون صحنه اونقدر جیغ زد که بی هوش شد....
ولی خب ماهم حاضر بودیم همه اینارو تحمل کنیم به امید فردای بهتر ولی نشد
مامان منم دچار تروما شده مثلا وقتی اسم جنگ و خبر جنگ میاد فشارش میوفته و حالش خیلی بد میشه
انگار همه مون خیلی داغون شدیم💔
809
یادمه روزای اول جنگ وقتی شیشه های خونه رو با بابام چسب گرفتیم تا اگه چیزی شد خورد نشن و خطرناک نباشند فکر میکردم جنگ اونقدرا قرار نیست ترسناک و عجیب باشه
روزای بعدش وقتی هرشب صدای عبور موشک می اومد و صبحها با این صدا بیدار میشدم و مدام اخبار رو چک میکردم بازم فکر میکردم ارزش تحمل کردن داره حداقل شاید بعدش اوضاع بهتر شد
بعدش یه چندتا کوله رفتن کنار در خروجی خونه که ازشون متنفر بودم چون نمی خواستم همه چیزی که از خونه ای که ازش بزرگ شدم با خودم میبرم همین چندتا کوله کوچیک باشه حتی تصورش برام وحشتناک بود
تا اینکه شب ۱۲ جنگ نزدیک نیمههای شب یهو صدای انفجار اومد و زمین لرزید و همه جا توی خاموشی فرو رفت یادمه نزدیک خونه خالمو زده بودن و ترکشهایی که به کلانتری زده بودن خونه نویی که هنوز داخلش نرفته بودن رو تقریبا ویران کرده بود همون خونهای که خالم براش طلاهاشو و شوهر خالم ماشینشو فروخته بود الان یه ویرانه بود
وقتی بهش زنگ زدم هیچوقت یادم نمیره صداش از ترس چجوری می لرزید و فقط گفت توروخدا شما برید یجای دور شما دور بشید و بعدش آنتا پرید
چون خونه ما نزدیک سپاه بود گفتن ممکنه جای بعدی اینجا باشه پس تخلیه کنید،یادمه کولهها رو برداشتیم و از خونه زدیم بیرون
همه جا تاریکه تاریک بود و فقط موشکهایی که رد میشدن آسمون رو روشن میکردن
داداشم از همون لحظه اول گریه میکرد،تموم اون چند ساعت از ترس توی بغلم مچاله شده بود و از گریه نفسش بالا نمی اومد جوری که هنوزم با شنیدن اسم جنگ شروع به گریه کردن میکنه یادمه بارها بهش گفتم ببین چیزی نیست الان تموم میشه میریم بیرون میگردیم برمیگردیم خونه تو نترس من پیشتم درحالی که خودمم دلم می خواست محکم بغل بشم و بگم ترسیدم
اون شب رفتیم خونه عموم تقریبا همه اونجا جمع شده بودیم و اواسط رمضان بود
زن عموم از سر جانماز بلند نمیشد و مدام خدارو التماس میکرد که بزاره زنده بمونیم،هرکس یه گوشه با گوشی توی دست مدام سعی میکرد با عزیزاش تماس بگیره که ببینه اونا چیزیشون نشده باشه چند ساعت بعد آلبوم خانوادگی رو نگاه کردیم و به خاطرههایی که خیلی دور شده بودن لبخند زدیم
پسر عموم از شبی که بازار رشت رو آتیش زدن و مردم رو زنده زنده سوزوندن تعریف کرد البته نتونست چیزی تعریف کنه و من برای اولین بار توی زندگی اون رو اونقدر داغون دیده بودم اون غم عمیق توی چشماش که حتی نمی تونست اون شب رو تعریف کنه
نمی دونم صدای موشکا کی قطع شد ولی تا نزدیکای صبح همه اطراف رو زدن
من اون شب به چیزای زیادی فکر کردم و گاهی به ذهنم می اومد یعنی اینقدر راحت قراره زندگی نکرده مرد؟
ولی با خودم میگفتم چه بمیریم چه زنده بمونیم شاید اینا آخرین روزای سخت باشه شاید بعدش روزای خوبی تو راه باشه
ولی درنهایت الان یه ویرانه مونده و امیدی که برعکس اون روزا رو به خاموشی میره:)
#دلنوشته
809
Repost from N/a
دوری دوری دوری آخه تو واقعا دوری..! مگه میشه انقد دور باشی ولی به قلب من، نزدیک ترین؟ آخه قربونِ خیالت مهمونِ خیالِ همیشگیم میدونی که هر شب چشم به راه قدم هاتم؟ نکنه یه وقت یادت بره منو؟ یهو نیای... نه ، نه تو مگه میشه منو یادت بره؟! ببین اینجارو برای من توئه اسمشو گذاشتم میدونِ خیال میبینی اونجا رو؟ آره آره خودشو میگمم همون خونه فندقیِ آره خودشه خونه رویاهامون یادته دورت بگردم؟ گفتی دیوارها شو آبی رنگ میکنیم که دریا رو بیاریم تو خونمون؟ یادته؟ گفتی اون کاناپه خوشگله رو میزاریم یه گوشه و هر وقت قهر کردیم همون یه گوشه بشه خونه ی آشتی مون؟ یادته قول دادی یه شب زمستون زیر بارون منو به یه فنجون قهوه یِ رَقصی دعوت میکنی؟ که بعدش پرسیدم قهوه یِ رقصی یعنی چی؟ گفتی وقتی به دعوت یه فنجون قهوه جواب مثبت دادم یعنی رقصیدن زیر بارون رو هم قبول کردم..! منم مثل تو عاشق پیدا کردن چیزای بزرگ توی اتفاقای کوچیک شدم واسه همین هر شب تو خیالم دنبال تو میگردم دنبال یه ردی از اومدنت یه ردی از رسیدنت یه ردی که بهم بگه هنوزم هستی.. ولی پس کجایی؟! چرا نمیای دیوار هارو آبی کنیم؟ آخه من خاکستری شون کردم کدر شدن بوی خاکستر میدن کاناپه مون خاک گرفته پایه اش شکسته سنگینه نمیتونم ببرم درستش کنم فنجون قهوه مون خالیه دیروز از دستم افتاد ترک برداشته نمیدونم چیکار کنم نمیدونم چجوری درستش کنم تو تو تنها چیزی که برای من گذاشتی خیالِ پر از غمه مگه قول نداده بودی تو؟ که باهم بسازیمش؟ پس چی شد؟ کجا رفتی؟ ولی من باورت کردم من هر روز بعد رفتنت منتظر موندم شمعدونی هارو یادته؟ آنقدر حواسم پرت خیالِ اومدنِ تو بود؛.. که خشکیدن.. ولی تو آخرین بار قول داده بودی که برمیگردی..
- ژرز 1405/5/22✨@Jerz_Bh
809
Repost from N/a
The air in the Hall of Nine turned sharp with fury. In Alicent’s eyes burned years of swallowed rage and desperate justice. She tore the Valyrian dagger free and lunged. The blade cut deep across Rhaenyra’s arm; in her eyes flashed shock, then cold defiance. Blood welled bright as the realm held its breath—and the Dance began.
809
یه دسته از آدمایی که ازشون خوشم نمیاد اونایی هستن که نه میزارن من غمم رو بروز بدم و بیانش کنم نه خودشون همچین کاری میکنند
صرفا انگار بار روی شونههاتو سنگین تر میکنند.
809
هروقت خواستید از جنایتکارا و کارایی که کردن دفاع کنید برگردید و به پدر و مادرایی که سهمشون از بچشون یه مزار سرد شده نگاه کنید!
