uz
Feedback
حکایت و داستان

حکایت و داستان

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish

📈 Telegram kanali حکایت و داستان analitikasi

حکایت و داستان (@my_hekayat) Forsiy til segmentidagi kanali faol ishtirokchi. Hozirda hamjamiyat 59 938 obunachidan iborat bo'lib, Hazil & Muvofiqiyat toifasida 752-o'rinni va Eron mintaqasida 5 581-o'rinni egallagan.

📊 Auditoriya ko‘rsatkichlari va dinamika

невідомо sanasidan buyon loyiha tez o‘sib, 59 938 obunachiga ega bo‘ldi.

28 Iyul, 2026 dagi oxirgi ma’lumotlarga ko‘ra kanal barqaror faollikka ega. Oxirgi 30 kunda obunachilar soni 131 ga, so‘nggi 24 soatda esa -83 ga o‘zgardi va umumiy qamrov yuqori darajada qolmoqda.

  • Tasdiqlash holati: Tasdiqlanmagan
  • Jalb etish (ER): Auditoriya o‘rtacha 2.69% darajada jalb etiladi. Nashrdan keyingi dastlabki 24 soatda kontent odatda umumiy obunachilar sonining 5.49% ini tashkil etuvchi reaksiyalarni to‘playdi.
  • Post qamrovi: Har bir post o‘rtacha 1 618 marta ko‘riladi; birinchi sutkada odatda 3 300 ta ko‘rish yig‘iladi.
  • Reaksiyalar va o‘zaro ta’sir: Auditoriya faol: har bir postga o‘rtacha 18 ta reaksiya keladi.
  • Tematik yo‘nalishlar: Kontent تعبیر, خبر, خرس, فرشته, گزارش kabi asosiy mavzularga jamlangan.

📝 Tavsif va kontent siyosati

Kanal uchun tavsif kiritilmagan.

Yuqori yangilanish chastotasi (oxirgi ma’lumot 29 Iyul, 2026 da olingan) sababli kanal doimo dolzarb va katta qamrovli bo‘lib qoladi. Analitika auditoriya kontent bilan faol hamkorlik qilishini, uni Hazil & Muvofiqiyat toifasidagi muhim ta’sir nuqtasiga aylantirishini ko‘rsatadi.

59 938
Obunachilar
-8324 soatlar
-8757 kunlar
+13130 kunlar
Postlar arxiv
🔞99/9زنان با این حرکت تو سکس دیونه میشن🤩 مشاهده رابطه زناشویی موفق🔞

. ⚠️💊 هشدار به آقایون 😱🤦‍♀️ چه داروهایی باعث از بین رفتن میل جنسی میشه؟ مشاهده

🔞💦اموزش تصویری انواع پوزیشن های لذت بخش ویژه زوجین👄 مشاهده پوزیشن ➡️

❤️💦 زنان از چه پوزیشن های بیشتر لذت میبرن و شهوتی میشن ؟! فیلم بی سانسور پوزیشن ➡️
❤️💦 زنان از چه پوزیشن های بیشتر لذت میبرن و شهوتی میشن ؟! فیلم بی سانسور پوزیشن ➡️

🚨 داستان دنباله دار … #بامداد_خمار #قسمت صد وشصت و یک همه ساکت شدند. منصور به روی من لبخند می زد. ناهید کنارم نشسته بود و خدا می داند چه قدر آرزو داشتم که او دختر من و منصور بود. خدا می داند که چه قدر به گذشته تاسف می خوردم. ناهید ازدواج کرد و رفت. من ماندم و منصور و پسر کوچکش. منصور کنارم بود. تکیه گاهم بود. به من می گفت: - محبوبه به سراغ حسن خان رفته ای؟ هادی کجاست؟ چه کار می کند؟ هادی خان مدیر کل شده بود. زندگی گرم ما هفت سال دیگر دوام داشت. من صاحب یک خانواده کوچک و گرم بودم. خوشبخت و راضی بودم. کم کم گذشته را از یاد می بردم. ولی طبیعت نگذاشت آب خوش از گلویم پایین برود. همه چیز با یک آخ شروع شد. منصور از خواب پرید و پهلویش را گرفت: - آخ! سراسیمه پرسیدم: - چه شده؟ - چیزی نیست. مثل اینکه سرما خورده ام. ولی سرما نخورده بود. سرطان بود. تازه شروع به نشان دادن خود کرده بود. من سراسیمه و پریشان نمی دانستم چه کنم. تازه قدر وجودش را می دانستم. ارزش حیاتش را در زندگیم درک می کردم. هرچه ضعیف تر و لاغرتر می شد، بیشتر او را می خواستم. بر در تمام مطب ها و بیمارستان ها خیمه زدم. اثری نداشت. خواستم او را برای معالجه به خارج بفرستم، گفتند بی فایده است. دیر شده بود. می دیدمش که زار و نزار در بستر افتاده. پوستی شده بر استخوان. رنگش زرد شده و باز می خواستمش. به یاد زندگی گذشته ام می افتادم که در مجاورت او دلچسب بود. به یاد نگاه دزدانه اش در سیزدهبدر می افتادم و می خواستم فریاد بزنم. زندگی آرام و شیرینم مثل آب از لای انگشتانم می لغزید و به هدر می رفت. می کوشیدم تا نگهش دارم، قدرت نداشتم. نمی خواستم او را از دست بدهم. این دیگر انصاف نبود. شب و روز خود را نمی فهمیدم و دیوانه شده بودم. به هر دری می زدم. این عشق بود؟ اگر نبود پس چه بود؟ می گفت: - محبوبه، از پیشم نرو. بنشین کنارم و برایم صحبت کن. موهایت را پریشان کن که یک عمر پریشانم کرده بودند. لباس تازه بپوش که چشمم از دیدنت روشن شود. بگذار دل سیر تماشایت کنم که وقتی می روم عکس تو در چشم هایم باشد. من التماس می کردم: - منصور، این چه حرفی است؟ تو هیچ جا نمی روی. - دلم می خواهد ولی نمی شود، چاره چیست! دست خودم که نیست! خودم هم باور نمی کنم. نمی خواهم قبول کنم. شوهر خجسته مرتب به عیادتش می آمد. می نشست و از هر دری سخن می گفت. منصور هنوز خوش مشرب بود. تا وقتی درد نداشت همان منصور مهمان نواز و ادیب و خوش صحبت بود. خوب یادم است که شبی منصور با لحنی نیم شوخی و نیم جدی گفت: - آقای دکتر، حلالمان کنید. خیلی به شما زحمت دادیم. و خنده کنان با بی حالی افزود: - از ما راضی باشید تا آتش جهنم بر ما گلستان شود. دکتر هم با تاثر خندید و گفت: - شما که بهشتی هستید آقا، بهشت با تمام حوری هایش دربست مال شماست. یکی باید به فکر ما باشد. منصور مرا نشان داد و گفت: - والله نمی دانم چه اصراری که از این بهشت بیرونم بکشند: یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبم دولت صحبت آن مونس جان ما را بس تب داشت. حالش خوش نیست. درد می کشید. خیس عرق می شد. دستش در دستم بود و با جملات فیلسوفانه مرا تسلی می داد. گفتم: - منصور، خدا می داند چه قدر پشیمانم. کاش آن روز توی باغ به زور کتک مرا می بردی و عقدم می کردی. به زحمت لبخندی زد و پاسخ داد: - آدم باید خیلی بی ذوق باشد که تو را کتک بزند. دلم غرق خون بود. منصور مکثی کرد و گفت: - نگران پسرم هستم محبوبه. من که نباشم چه بر سر ته تغاری من می آید؟ دلم فشرده شد ولی گفتم: - پس من چه کاره ام؟ مرا به حساب نمی آوری؟ مگر من به جای مادرش نیستم؟ مگر تا به حال زحمتش را نکشیده ام؟ بزرگش نکرده ام؟ مگر کوتاهی کرده ام؟ فکر نکنی فقط به خاطر تو بودها! خودم هم دوستش دارم. وقتی کنارم می نشیند، انگار پسر خودم است. یک ساعت که دیر کند دیوانه می شوم. - می دانم محبوبه. ولی تو هنوز جوان هستی. باید ازدواج کنی. من هم مخالف نیستم. گرچه حسادت می کنم ..... حرفش را قطع کردم. از جا برخاستم و قرآن را از سر طاقچه آوردم. کنارش نشستم و پرسیدم: - قرآن را قبول داری منصور؟ - چه طور مگر؟ - به همین قرآن قسم که من بعد از تو هرگز ازدواج نمی کنم. خیالت راحت باشد و به همین قرآن قسم که در حق پسرت مادری می کنم. هم به خاطر تو و هم برای دل خودم. خدا را شکر کن که من بچه دار نشدم. راضی باش که پسرت مال من باشد. خدا او را به جای پسر خودم به من داده. آهیم از سر حسرت کشید و چشمانش را بست. ضعیف شده بود. گفت: - خدا می داند که چه قدر آرزو داشتم این پسر در اصل از تو بود. همه شان از تو بودند. گفتم: - جزای من همین است. ولی من هم در عوض بچه های تو را دزدیدم. و خندیدم. خندید: - خدا لعنتت کند محبوبه. - کرده دیگر، دیگر چه طور لعنت بکند؟ ادامه دارد…فردا شب 🦋..📚 @My_Hekayat 📖 🪶

🚨 داستان دنباله دار … هر شب با داستانهای دنباله دار جذاب در “حکایت وداستان ” همراه ما باشین.. #بامداد_خمار #قسمت صد و شصت - اولا ناهید از آن دخترها نیست که زیر بار زور برود. دیگر زمان این حرف ها گذشته است. ثانیا منصور نه شما را دوست دارد نه مرا. تا آن جا که من می دانم، منصور در تمام دنیا فقط یک زن را دوست دارد. یک زن را می پرستد. آن هم ناهید است. شما خیالتان راحت باشد. لبخند زد و آرام شد. باز هم من وصی شدم. من بودم و منصور. من بودم و بچه ها و آن خانه بزرگ. هنوز حسرت بچه داشتم. ولی حالا منصور را داشتم. تمام و کمال. دیگر لازم نبود او را با کس دیگری تقسیم کنم. بچه ها پس از مرگ مادرشان دامن مرا رها نمی کردند. انگار می ترسیدند که مرا هم از دست بدهند. ناهید که از مدرسه می آمد، ناهید که از مهمانی می آمد، خواستگار که می آمد، می دوید دنبالم و مرا پیدا می کرد. برایم حرف می زد. از این اتاق به آن اتاق هر جا که می رفتم دنبالم می آمد. بعد که خسته می شد داد می کشید: - اه، بس است دیگر. بنشینید. می خواهم چهار کلمه جدی حرف بزنم. خسته شدم بسکه دنبالتان دویدم. می گفتم: - پس تا به حال شوخی می کردی؟ و خنده کنان هر کار که داشتم می گذاشتم و می نشستم. هرگز عیب ناحق روی خواستگارهایش نگذاشتم. نظرم را می گفتم. خوبشان را می گفتم، بدشان را هم می گفتم. بعد می گفتم: - حالا برو با پدرت بنشین و تصمیم بگیر. او نمی دانست در دل من چه آشوبی برپاست و وقتی جواب رد می دهد چه قدر آرام می شوم. منوچهر از سفر برگشت و ما همگی به دیدنش رفتیم. شب همه فامیل منزل مادرم مهمان بودیم. ناهید نزدیک بیست سال داشت. دوپیس کرم رنگی به تن داشت. آرایش ملایمی کرده و موها را روی شانه ریخته بود. وقتی به او نگاه می کردم، از آبله ممنون می شدم که صورت مادرش را از بین برده بود. خوب می فهمیدم که اگر نیمتاج آبله نگرفته بود، من اصلا شانسی نداشتم. به صورت ناهید نگاه می کردم و حظ می کردم. زن منوچهر باید چنین دختری باشد. منوچهر مرا به کناری کشید: - این کیه آبجی؟ - ناهید است دیگر. - د؟! همان دختر لوس زردنبو؟ - مزخرف نگو. لوس بود ولی هیچ وقت زردنبو نبود. خواستگارهایش پاشنه در را از جا کنده اند. - پس تا رندان او را نبرده اند خواستگاریش کن دیگر. روزی که مهربران بود من شدم مادر عروس. مهر باید فلان قدر باشد. عروسی باید چنین و چنان باشد. باید سهم قلهک منوچهر پشت قباله اش باشد. نزهت نیمه شوخی و نیمه جدی گفت: - وا؟!! آبجی شما طرف عروس هستید یا داماد؟ و زورکی خندید. ناهید آهسته در گوشم گفت: - من معتقد نیستم که مهر خوشبختی می آورد. من هم معتقد نبودم ولی مسئول بودم. رو به نزهت کردم و گفتم: - من طرف هر دو هستم آبجی. اگر ناهید دختر خودم بود او را دو دستی مفت و مجانی به جوانی مثل منوچهر می دادم. دختری مثل ناهید محترم تر از آن است که بر سر مهریه اش چانه بزنند. ولی من الان وظیفه اخلاقی دارم. مسئولیت روی دوش من است. هرکار می کنم باز به خود می گویم شاید اگر مادرش بود بهتر می کرد. شاید مادرش هنوز راضی نباشد. شاید دارم کوتاهی می کنم. حالا اگر شما هم نخواهید منوچهر ملک خودش را پشت قباله بیندازد من زمین قلهک خودم را به نامش می کنم. ادامه دارد… @My_Hekayat 📖 🪶

❤️💦 زنان از چه پوزیشن های بیشتر لذت میبرن و شهوتی میشن ؟! فیلم بی سانسور پوزیشن ➡️
❤️💦 زنان از چه پوزیشن های بیشتر لذت میبرن و شهوتی میشن ؟! فیلم بی سانسور پوزیشن ➡️

رابطه جنسی زن سپهرحیدری با ۴ مردعرب فاش شد 🔞 مشاهده فیلم و عکسای 🔞 😳

زن مهدی قائدی رسما کشیده پایین و داره لذت میبره 😄 حیف این اندام نیست میدی به عربا لذت ببرن 🚫 مشاهده نود زنش  که خیلی دافه مشاهده نود زنش که خیلی  دافه کون فقط همین مال  بقیه  کشکه

باز شدن سوتین مجری شبکه قرآن ممه های طلایی مجری سوتین باز شده🔞🔞 مشاهده بدون سانسورر☝️
باز شدن سوتین مجری شبکه قرآن ممه های طلایی مجری سوتین باز شده🔞🔞 مشاهده بدون سانسورر☝️

رقص عربی گلشیفته در نقش زن مهاجر عرب👇🔞 مشاهده رقص کامل🔞👉👉
رقص عربی گلشیفته در نقش زن مهاجر عرب👇🔞 مشاهده رقص کامل🔞👉👉

💨کولر آبی داری خوب خنک نمیکنه با یه ترفند ساده تو این گرما خنکی و دو برابر کن☝️ مشاهده ترفند➡️➡️

زمانی که تو تلگرام توسط شخصی بلاک میشین با ترفند زیر به راحتی میتونید بهش پیام بدین، چکش کنید 😱 یاحتی اخرین بازدیدش+پروفایلش
زمانی که تو تلگرام توسط شخصی بلاک میشین با ترفند زیر به راحتی میتونید بهش پیام بدین، چکش کنید 😱 یاحتی اخرین بازدیدش+پروفایلشوببینید⬇️ @tarfannnnnd @tarfannnnnd

🛁فشار آب دوش حموم کم شده کافیه این ترفند و به کار ببری فشارش سه برابر میشه👇 مشاهده ترفند➡️➡️