🎼📚✸ کانال شعرو دکلمه و اواز سناریو 😍
Kanalga Telegram’da o‘tish
7 365
Obunachilar
+1024 soatlar
+517 kunlar
+18430 kunlar
Postlar arxiv
🪵 #دکلمه 🪵
بابا سلام
حالت خوبه؟
منم خوبم
یعنی زور میزنم که خوب باشم
تو که خبر داری از همه چی
اینا رو عمو گفته بهم
گفت اومدی به خوابش
باهاش حرف زدی
نگرانمون بودی
تو خواب من که نمیای
نمیدونم شاید داری میبینی که من حالم چطوره و دلت نمیاد که بیای و بشینی تو خواب من و با هم حرف بزنیم و درد دل کنیم.
بعد منم مثه اون قدیما که بودی خودمو بندازم تو بغلت و تو هم زیر لب بخندی و بگی پاشو بچه با اون لنگ درازت پاشو خودتو جمع کن ...
بابا
خبر داری که من چکار میکنم؟
بعد رفتنت،خیلی اتفاقا افتاد
خیلی روزگارا رو گذروندم
ازدواج کردم
بچه دار شدم
حتماً دیدی بچه هامو
دیدی چقدر ناز هستن بابا؟
بعدشم که دست نامرد زمونه این کار کرد باهامون و تورو از ما گرفت...
راستی بابا
میدونم که هر وقت کارمون گیر میفته،سرت میگیری بالا و با خدای خودت حرف میزنی واسه حل مشکل من و بقیه بچه ها.
بابا
مامان بعد تو،جای خالیت رو پر کرد نه که بگم تو رو یادمون رفته ها نه قوربونت بشم...
انقدر خوب بزرگمون کرد
انقدر خوب کنارمون بود که اگه نبود الان زیر بار این همه درد نمی تونستیم دووم بیاریم.
آخ اگه بودی بابا اگه بودی...
یادته وقتی عکس قشنگت که توی قایق نشستی بودی روکشیدم،همون وقتا که داشتی با اون درد بی درمون می جنگیدی، بعد پای عکست نوشتم،«اگر باشی،با نگاهت میشود از حادثه رد شد»
ولی
بابا
نبودی
نشد
خیلی وقتا نشد
زورمون نرسید به این همه اتفاق که اگه بودی شاید نمی افتاد یا شاید زودتر رد می شدیم ازش.
ولی
بابا
دلت نگیره ها
تو واسه ما هنوز زنده ای
ما هنوز جون تو رو قسم میخوریم نه خاکت....
به جون بابا من دارم همه زورمو میزنم که ردیف کنم همه چیزو
یه کارایی میکنم تو سکوت شاید الان کسی نفهمه اما وقتی همه چیز درست شد،شاید فهمیدن
من قول دادم کمک کنم حال همه خوب بشه بابا...
مثه اون وقتا که وقتی بودی،همه روت حساب باز می کردن.
بابا جون
کاش بودی و میدیدی
کاش بودی کنارمون
اما خب
گاهی میگم خوبه که نیستی
که ببینی این همه درد رو
این همه سختی رو
ولی قربونت بشم
غصه نخوریا
ما هممون مقاومت کردن رو از تو یاد گرفتیم
از تو که صبور بودی و مهربون
پشت اون چهره ی عبوس دوست داشتنیه متعصبت.
پشت اون خنده های زورکیه از ته دلت که وقتی می دیدیم گل از گلمون میشکفت.
بابا
چه حیف که نیستی بابا چه حیف..
که بیام و با دسته گل و شیرینی و یه کادو که اولیش قلبمه و دومیش همه توانایی مالیمه ،دستاتو ببوسم و ازت تشکر کنم واسه بودنت
اما میخوام بگم
با اینکه نیستی
بازم هستی
بازم میبینی ما رو
بابا دلم میخواد یه روز که دور نیست،حال خوب همه رو ببینی و بیای بخوابم
بعد تو هم به من روز پدر رو تبریک بگی
به منی که سه سال نشنیدم....
بگذریم
اصلا چرا گفتم بهت دلم گرفته؟
بخند قربونت برم بخند
نگران هیچکس نباش
من قول میدم همه چیز درست کنم
قول میدم.
تو هم واسه من دعا کن....
#سهراب
✅ #دکلمه ✅
بهش گفتم من میخوام بمونی ... نگاهم کرد و گفت سخته !!
پرسیدم چی سخته ؟؟ گفت میترسم نتونم بمونم و باعث رنجیدنت بشم
گفتم بمون توی خونه قلبم ... من به بودنت نیاز دارم ...
گفت ببین میدونم تو خیلی حساسی نمیخوام کاری کنم که یه قطره اشکت بریزه یه روزی روی اون صورت ماهت
گفتم دیونه حالم باهات خوبه بمون لطفا ؛ گفت به یه شرط ، پرسیدم چه شرطی ؟؟؟
یهو خیلی رک توی چشمام نگاه کرد و پرسید ... : اگه یه روزی بهت بگم باهام ازدواج میکنی چه جوابی بهم میدی ؟؟؟
بهتم زد انگار که تمام ذرات وجودم رو زده باشن به پریز برق
گلوم خشک شده بود انگار زبونم حرکت نمیکرد توی دهنم ...
پرسید خانومم ؟؟ چی شده سئوال سختی ازت پرسیدم که یهو رنگت شد عین گچ دیوار ؟؟؟
انگار میخواست حرف دلمو از زیر زبونم بکشه بیرون ... لبخندی زدم و نگاهمو دادم به پنجره
گفتم لعنتی تو که از حال و روز طوفانی درونم باخبری انگار داشتم توی مغزم با خودم حرف میزدم
پرسید عروس خانوم وکیلم ؟؟؟ یا زیر لفظی میخوای ؟؟؟
انگار تمام وجودم یخ زده بود به زور لبهام تکون خورد و گفتم میشه بغلم کنی ؟؟؟
انگار از خداش بود محکم بغلم کرد گوشامو سپردم به تپشهای پر صدای قلبش
داشت عین یه گنجشیک توی سینش بیقراری میکرد انگار تمام قلبش داشتن ازم جواب بله میخواستن میخواستم نفهمه که من خیلی وقته درگیرش شدم بازوهاشو دورم پیچید انگار نمیخواست اجازه بده کسی منو ازش بگیره
صداش کردم مهربونم آرامشم دورت بگردم ببین یهو لباش رو به گوشهام نزدیک کرد و گفت روانیتم عاشقت شدم لعنتی
باهام ازدواج میکنی ؟؟؟
آخ چشماش داشتن بال بال میزدن برای جواب شنیدن از لبای من
خدایا دارم میمیرم خیلی میخوامش اما اگر بهش بگم میره و من از دستش میدم
دلهره و تیک تاک قلبم امونمو بریده بودن نفسهام بالا نمیومد با نفس نفس زدن گفتم
دورت بگردم دردت به جونم
عمرم بله باهات ازدواج میکنم بله انگار از خواب بیدار شده بود منو توی آغوشش گرفته بود و کل خونه رو روی سرش گذاشت از خوشحالی روی پاهاش بند نبود میگفت آخ روانی میخوامت کوچولوی خواستنی من میخوامت عاشقتم دیونتم وای خدایا خوشبختم کردی
و من میگفتم باشه یواش تر دلبر آهای دلربای لعنتی آروم تر باشه منم دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم
تا ابد و یک روز♥
✍#راحمه♥
🎆 #دکلمه 🎆
🥀به وقت دلتنگی🥀
دلتنگی آدمو وادار به خیلی کارا میکنه:/
دلتنگی تو رو از این سر دنیا، میکشونه اون سر دنیا
دلتنگی مجبورت میکنه تلفنو برداری و شماره کسی رو بگیری که قلبتو شکسته💔
دلتنگی مجبورت میکنه بری دیدن کسی که دوستش داری و دوستت نداره🖤
آره؛ دلتنگی خیلی زور داره، خیلی کارا میتونه بکنه:)
چند وقتِ دیگه میرم شهری که اون اونجا زندگی میکنه و نمیتونم برم دیدنش🙂
فکر کن؛ ماهها و روزها کلی ذوق داشته باشی از اینکه میری دیدنش و درست وقتی که باید، اون نیست!
خنده داره😅
بهم گفته بود: تو بیا، من میام دنبالت.
هههه 🤣🤣
دارم به این فکر میکنم الان که قراره بیام، دیگه تویی وجود نداره؛ نیستی که بیای دنبالم
نیستی که ذوق کنی بخاطر اومدنم:)
نیستی که برنامه بچینی برای روزهایی که قراره پیشت باشم🥲
نیستی که بهم بگی: خوشحالم که تونستم از نزدیک ببینمت و باهات حرف بزنم
تو دیگه برای من نیستی🙂
حالم خوبه چون حالِ تو خوبه
حتی اگه از هم دور باشیم
حتی اگه دیگه مالِ هم نباشیم:)
حالم خوبه چون حالِ خوبِ تو رو میبینم و میدونم حالت الان خیلی بهتر از وقتیه که با من و کنار من بودی.
خوشحالم که لبخند میزنی 🙂
سرگرم مسیر زندگیت هستی و دلت برای من تنگ نمیشه.
طبیعتاً من دیگه نباید بیام شهری که تو اونجا زندگی میکنی اما!
دلتنگی منو میکشونه اونجا
باید بیام، باید بیام و تو هوایِ شهری که تو توش نفس میکشی، نفس بکشم
خیابونای شهری که تو اونجا قد کشیدی و بزرگ شدی رو بگردم؛ اصلا شاید خیلی اتقافی یه جا از کنارت گذشتم؛ آره شاید من تو رو دیدم و تو منو نه
باید بیام، باید این دلتنگیامو بیارم با هوای شهری که تو اونجا نفس میکشی، کم کنم.
دلتنگیام برات رو دوست دارم:)
اونا منو مجبور به کاری میکنن که خودم نمیخوام، اما قلبم چرا
قلبم دست دلتنگیامو گرفته و میدوئه سمت تو
تویی که دیگه نیسی
هستی ولی مال من نیستی:)
من اصلا به اینجاش فکر نکرده بودم
هیچوقت فکر نکرده بودم به نبودنت
به اینکه قراره جواب آدمایی که بعدِ تو سراغتو ازم میگیرن، دلیل دلتنگیامو میپرسن، غمِ تو چشمام و بغضِ تو صدامو میفهمن رو، چی بدم؟
واقعا فکر نکرده بودم به اینجاش
آخه من فکر نمیکردم توام بری🙂
توام تنهام بذاری؛
توام،..
توام نخوای که منو دوست داشته باشی😔
یعنی من اینقد کم بودم؟؟
اینقد بد بودم؟؟؟
اینکه وقتی میگن کنارش خوشحالی؟
و من بدون اینکه فکر کنم به نبودنت، میگم: آره خیلی حالمون با هم خوبه
اون منو بهتر از هرکسی درک میکنه، خیلی دوستم داره و محکمتر از بقیه پشتم وایساده.
نیستی اما نذاشتم کسی نبودنتو حس کنه و یا فکر کنه که میتونه جای تو رو توی قلبم بگیره:)
وقتی میپرسن چرا دلتنگی!
یه چند دقیقه ساکت میشم و فکر میکنم که من چرا واقعا دلتنگم؟!
درسته تو از کنارم رفتی، ولی از قلبم که نرفتی:)
رفتی؟
نه🙂
وقتی ازم راجع به تو میپرسن!
میشم ماهرترین دروغگویی که چشماش همهی واقعیتهارو لو میدن
به خیالِ خودم نبودنت رو برای بقیه خوب میتونم توجیه کنم و خیلی وقتا هم حتی طوری حرف بزنم که انگار نه انگار که تو نیستی و رفتی
اما خودمو که نمیتونم گول بزنم، نمیتونم به خودمی که همهی واقعیتها رو میدونه، با چهارتا جمله دروغ بگم
میتونم؟
نمیتونم:) بخداا که نمیتونم
من که میدونم نیستی، وقتی نمیشه بهت پیام بدم، وقتی نمیتونم صداتو بشنوم، وقتی نمیتونم شمارهتو بگیرم و باهات حرف بزنم، میفهمم که ندارمت
من که میدونم دلتنگیام بیدلیل نیست🙂
من که میدونم الکی نیست که گریه میکنم
تلخه اما باید قبول کنم😢
باید قبول کنم که تو منو دوست نداشتی و نداری؛ تو روزهاست که رفتی و دیگه پیش من نیستی
تو شدی اشنا ترین غریبه دلم که نمیخام نداشتنت رو باور کنم
به قول شاعر
به جُز دلتنگی ات هر غُصه ای را چاره ای باشد
غمِ دلتنگی ات ، تنها غم ِ بیچاره ی دنیاست🥲
#به_قلم_بانو_ثمین
ز
🍇 #دکلمه 🍇
میگم دلبر عشق و دوست داشتن یعنی بی انتها بودن یعنی من احساس تعهد میکنم وقتی بهم میگی دوستت دارم به خودم میگم تو دیگه یکی رو داری که باید بی منت بهش آرامش بدی عشق بدی لبخند بدی حال خوب بدی و کاری نکنی که دلش برنجه ازت نباید چیری کم بزاری توی دوست داشتنت باید ته مرام و معرفت باشی باید یه جوری دورش بگردی کع هیچکسی دور دلبرش اینجوری مثل تو نگشته باشه اما از وقتی بهت گفتم دوستت دارم نیستی انقدر کم رنگ شدی که حس میکنم دارم توهم میزنم دارم فقط توی خیالاتم اینا رو برات مینویسم از یه دوست داشتن مینویسم که تو اصلا توش نیستی فقط اومدی و منو دچار خودت کردی و رفتی و حالا من دارم به خورم میگم وظیفه نیست وقتی دلبر تو رو نمیخواد تو اینجوری براش دلبری کنی
اما بازم ته دلم آروم نیست میام میبینم آنلاینی اما تنها برای من وقت نداری سرت با بقیه گرمه حتی نمیای بگی سلام خوبی ؟؟
مُردی یا زنده ای ؟؟؟
بیخیال دلبر وقتی دیدمت از خودم متنفر شدم و از سادگی خودم حالم بهم خورد به نظرم دوست داشتن یه درد مشترک نیست فقط دردیه که قلب من داره اونو یه تنه حمل میکنه بیخیال چقدر احمقم که باور کردم که دوستم داری اما حتی برای تو اولویت هم نیستم چه برسه به اینکه اهمیت داشته باشم برات بیخیال یه چیزی بگم دوست داشتن من نسبت به بقیه ی دوست داشتنها پر رنگه یعنی من بلد نیستم وقتی به کسی دل میدم نباشم و کم رنگ بشم و هی بهونه بیارم که بعدا باهات حرف میزنم و میام میبینمت و بعد جوری نباشم که اصلا برام اهمیت نداشته باشی
نه من بلد نیستم با تو اینکارو بکنم من از وقتی عشق رو شناختم تمام خودم رو گذاشتم وسط دایره و گفتم من مهربون ترین موجود روی زمینم به گمونم شاید نباید میگفتم من مهربونم باید مثل خودت هر روز نیومدم و بهت حتی سلامم نمیگفتم و هی هر روز نباید میبودم و باید میگفتم مگه برای اون تت چقدر اهمیت داری ؟؟؟
چقدر ارزش داری ؟؟؟
ببینم مگه دوست داشتن اینکه یکی بیاد تو رو مبتلای خودش کنه و بعد بره پی کار خودش ؟؟
آیا این رفتار رفتار یه کسیه که بهت گفته دوستت دارم ؟؟؟
و گفته دوست داشتنش حقیقت محضه؟؟؟
بیخیال دلبر موهام سفید شدن از بس مهربونی کردم و خودخوری کردم و ریختم توی دل کوچولوم و از بس که صبوری کردم و صدام در نیومد بیخیال به کسی نمیشه معنی علاقه و دوست داشتن رو به زور فهموند
بیخیال برو نمیخوام دیگه بهم حتی فکر کنی ... هه چی میگم ؟؟؟
مگه تو اصلا به من فکر کردن رو هم بلدی؟؟؟
مگه بلدی زمانی که من بهت نیاز دارم باشی کنارم ؟؟؟
از اینکه باورت کردم حالم از خودم بهم میخوره
من وظیفه نداشتم انقدر خوب باشم انقدر انسان باشم
اما من همینم یه موجود مهربون که مهربونیش زبونزد عام و خاص شده یه موجود که چون خیلی خونگرمه خیلی خوبه خیلی خیلی خیلی خوبه
بقیه نادیش میگیرن بقیه بهش بی توجهی میکنند
من وظیفه نداشتم کسی رو درک کنم و همیشه صد خودمو بزارم
اما قلبم بهم همیشه همینو میگه میگه صد خودت رو بزار برای هر کسی که میاد توی قلبت
اما انگار اونم نباید انجامش میدادم
چون اینجا هیچکسی راستش رو نمیگه اینجا دوست داشتنها ثانیه ای شده برای خوش گذرونی بیخیال دلبر معنی علاقه و دوست داشتن رو خیلی خوب فهمیدم بیخیال
من همیشه وجدان داشتم و دارم من برای هیچکسی از عشق و توجه و بودن از خودم از قلبم از احساسم از رمانم برای کسی کم نزاشتم
من چون یه انسانم به خودم گفتم حتی وقتی نقصی داری باید بگی چون تو خمیر مایه ی وجودیت اینه تو خود خود خود واقعیت هستی همیشه اما کی برای تو خور واقعیش بوده ؟؟ کی تا الان اومده که مرد و مردونه پای تو بمونه تا آخر عمرش برای تو برای بودن با تو بجنگه ؟؟
تا الان کسی بخاطر تو جنگیده ؟؟؟
کسی بهت گفته هی تو حتی اگر نقصم داشته باشی من همینجوری که هستی همین خود مهربون دل نازک زود رنج نارنجی صبور خوش قلب خونگرم رو همین چشم و ابروی سیاهت رو همین وجود قشنگت رو میخوام !!
کسی تا الان برای داشتنت پاش رو زمین کوبیده ؟؟
کسی بخدا بخاطر تو گفته تو رو خدا من این دختر رو میخوام ؟؟
نه همیشه من اینکارو کردم من همیشه توی دوست داشتنم سنگ تموم گذاشتم بیخیال من اینا رو برای کی میگم؟؟
برای کسی که حتی سر سوزن من براش مهمم نیستم ؟؟
ساعت به وقت ۲ صبح و من هنوز دارم بهت فکر میکنم
✍#راحمه
🧊 #دکلمه 🧊
غم چشمان پدر را نه تو دیدی ونه من
بغض عریان پدر را نه تو دیدی ونه من
سالها رفته ولی زخم دلم خوب نشد
زخم دستان پدر را نه تو دیدی ونه من
دلش آتشکده ای بود که دایم می سوخت
آه سوزان پدر را نه تو دیدی ونه من
شعر دلبند نگاهش شده سودای دلم
درد پنهان پدر را نه تو دیدی ونه من
شرمسارم که نشد همدم دردش بشوم
که غم نان پدر را نه تودیدی ونه من
کاش می شد بزنم بوسه به دستش شب وروز
پای لرزان پدر را نه تو دیدی ونه من
روی خاکش بنویسیم پدر تنها بود
آتش جان پدر را نه تو دیدی ونه من
خنده ی تلخ من ازگریه غم انگیز تراست
چشم گریان پدر را نه تو دیدی ونه من......
تاحالا پیش اومده براتون باسنگ حرف بزنین...
باسنگ درد ودل کنین ...
بغلش کنین وبوسش کنین، بلکه دل ناآرومتون آروم بگیره ...
بلکه دلتنگیتون ی کم فروکش کنه...
من خیلی درد ودل کردم باسنگ ، بایه سنگ سردی که فاصله انداخته بین من وبابام...
من هرموقع که دلتنگ بابام میشم میرم قبرستون سمت خونه ابدیش ...
میشینم بالاسر سنگ قبرش از دلتنگیام میگم براش ،ازدرد ودلای که هیشکی جزخودش ازش خبرنداره...
ازنبودش گلایه میکنم،
ازاینکه چقدتنهام بعد رفتنش...
بابام هیچ وقت گلایه نمیکنه ازم،
باهمون صبوری همیشگیش حرفامو میشنوه، باحس بودنش آرومم میکنه ...
اماالان جای شونه امن مردونش سرمو میزارم روسنگ بی حس ،نازش میکنم و اشکامو میریزم روسنگ قبرش
کاش...
کاش توام باهام حرف میزدی بابا...
کاش توام ازدلتنگیات میگفتی...
میگفتی که چقد دلتنگمی...
دلتنگ صداتم چرانیستی آخه...چرا
دل لامصبم داره میترکه هواست هست بابا...
حداقل به خوابم بیا...
حداقل به خوابم بیا...
بغلم کن آرومم کن،
جزتو وبغلت هیشکی نمیتونه آرومم کنه،
دله دیگه عقل نداره، اگه عقل داشت که اسمش دل نبود،وقتی که تنگ بشه هیچی حالیش نیست،هیچی هم آرومش نمیکنه جزاونی که براش دلتنگی ،حالا تو هی بهونه بیار براش مگه حالیش میشه...
چرااینجوری رفتی بابا بدون خداحافظی...
چراحسرت آخرین خداحافظی ،آخرین بغل، آخرین بوس روبه دلم گذاشتی...
نگفتی لیلی دختریکی یدونت دق میکنه ازدوریت...
نگفتی تنهامیشه ،دلش میشکنه ،داروندارم...
دلم میخاداین سنگ روی سینتو بردارم وبیام پیشت،بغلت بخوابم نازم کنی...
دلم آروم بگیره پیشت ،
آروم مثل بچگیام...
مثل همون روزایی که آروم میخوابیدم بغلت
بدون هیچ فکروخیالی...
کاش امشب به خوابم بیای بابا،دلتنگتم
کاش بیای
کاش..
به یاد تمام پدران آسمانی روحشون شاد
چند وقتی بود که چشماش یه غمی داشت..
یه غمی که آزارم می داد ، کم حرف شده بود ، مدت ها به یه نقطه خیره می شد و فکر می کرد ، یادمه وقتی ازش پرسیدم چیزی شده که انقدر بهم ریخته ای تو چشمام زل زد و گفت: دلتنگم ، خیلی دلتنگم...
نذاشت بپرسم دلتنگ کی ، دلتنگ چی
دستمو گرفت و گفت تا حالا به کسی حسادت کردی؟
سرم رو تکون دادم و گفتم نمی دونم ، شاید ، تو چی؟
خندید و گفت آره...
من به خودم حسودیم میشه ، به همون کسی که بودم و دیگه نیستم ، همونی که از یه جایی به بعد عوض شد ، می دونی سخت ترین روزهای زندگی همون روزایی هست که آدم دلتنگ خودش میشه...
حرفاشو درک نمی کردم تا اینکه چند سال بعد روزای سختم شروع شد ، دلتنگ شدم ، دلتنگ همون کسی که تو گذشته بودم ، دلتنگ همون حس هایی که مدت ها تجربه نکرده بودم ، دلتنگ خنده هایی که مصنوعی نبود ، دلتنگ رویاهایی که هر چی گذشت کمرنگ تر شد...
همون جا بود که فهمیدم فرقی نداره شرایط تغییرت بده یا سرنوشت یا مسیری که انتخاب می کنی ، اگر با گذشت زمان عوض بشی بالاخره یه روز بی رحمترین دلتنگی میاد سراغت
دلتنگی که هیچ راه فراری نداره
دلتنگی که هیچوقت تموم نمیشه ، فقط گاهی فراموش میشه ...
همین
#حسینحائریان
🪵 #دکلمه 🪵
صبحا با صدای زنگ تلفن از اتاق میومدم بیرون
میگفتم عزیزم ، خب چی میشه یه بار شما جواب بدی ؟!
هر سری یا بابام بود یا مادرم یا خواهر و برادر
میگفتن تاکسی میفرستیم میریم مطب فلان دکتر
منم ناچار
میگفتم باشه ،
آخه هرچی میگفتم حالمون خوبه تو گوششون نمیرفت که نمیرفت
یه استکان چایی که برام ریخته بودیُ خیلی وقت بود سردی و تلخیش رُ بروت نمیاوردم ، سرمیکشیدم ،
غذاهایی هم که برام میپختی ، دیگه مزه ی سابق رُ نداشت
میگفتم عیبی نداره فدای سرت
لبخند میزدی
چه از خدا خواسته تا راننده اسنپ میرسید در خونه ، تو ماشینش نشسته بودی منتظرم
گاهاً راننده ها یجوری بهم نگاه میکردن انگار دیوونه م ، من که کار بدی نمیکردم فقط قربون صدقه ت میرفتم
یبار یکی از دکترا بهم گیر داد کلاهمُ بردارم
برداشتم
گفتم دکتر
ببین، من سر عهدم هستم
شاید یکم سرم زخم و زیلی باشه ،
که اونم به خاطر لرزش دسته و تیزی تیغ
ولی حالم اینطوری خوبه
اینم بگم تا موهای ‘’ستاره ‘’ همونطوری درنیاد
من کچل میمونم که میمونم
درمیاد میدونم میگن تاثیر اون دارو شیمیاییاس
یبار به یکیشون گفتم مگه دکتر نیستی
منُ بی خیال ، یه دارو بنویس واسه کبودی زیر چشمای ناز ستاره
ببین زیر چشماشُ
ببین تن نحیفشُ
معاینه ش کن شاید کاری ازت براومد
روزام میگذشتُ من هرچی حرف میزدم حرفی نمیزدی
فقط بودی هرجایی که بودم
واسه همین از نبودنت خیلی میترسیدم
تا اینکه کارمون کشید به یه اتاق
دوتاییمونا بردن اونجا
خوشم میومد پارتی داشتی
لباسات با لباسای آبی کم رنگ همه فرق میکردُ به تخت هم نمیبستنت
قرص و دوا هم که به خوردت نمیدادن
خوشحال بودم که حالت بهتره عزیزم
تا اینکه یه روز
مادرم اومده بود دیدنمون
یادته چشماش پرِ اشک بود
هرچی میگفتم حالمون خوبه
باز اشک میریخت
مادره دیگه
گفت میریم مشهد پابوس امام رضا
اومدیم
باهم بودیم
کنار پنجره فولادش
همه دعا میکردن و شفا میخواستن
منم نگاهم به تو بودُ شفا میخواستم برات
مادرم قسم میداد و شفا میخواست
تو همون حال بودم که یه نوری همه جا رُ پُر کرد
چشمام بسته شد از شدتشُ از حال رفتم
یادم نمیاد چقدر طول کشید
ولی تو اون مدت همه ش تو گوشم زمزمه میشد
ستاره رفته...
ستاره رفته ...
چشمامُ که باز کردم جمعیت دورم حلقه زده بودنُ صلوات میفرستادن
اما دیگه کنارم نبودی
بین جمعیت هم نبودی
اینجا آخرین باری بود که دیدمت
کنار پنجره فولاد
دقیقا همینجا که الان ایستادم
بعد از اینهمه سال
باور کن
باور کن دلم بدجوری برات تنگه
حالا اومدم ازش بخوام بیام پیشت
من خودت میخواستم
من شفا نمیخواستم
😞
متن : #ابراهیم
☀ #دکلمه
☀
بهش گفتم صدات عین لالایی میمونه و منم یه بچه ۲ ساله که بعدش به آرامش میرسم ...
گفتم وقتی نوازش میکنی موهامو ،انگار به روحم نفوذ میکنی و قلبم میلرزه و تازه اونجاست که احساساتم به جریان میوفته ...
گفتم عشق تو ، احساست ، نگاهت ، برای من نقطه امن آرامشِ ، بغلت دقیقا جاییه که بعد یه عالمه غصه بهش پناه میبرم برای به آرامش رسیدن و دوباره نفس گرفتن و از نو شروع کردن ...
یه نگاه بهم کرد و یه لبخند نشست گوشه لبش و گفت :
میدونی چقدر تلاش کردم تا کنارم احساس امنیت کنی ؟
کنارم حالت خوبه ؟؟ اخه من کنارت حالم خیلی خوبه ،خیلی...
گفت کنارت عین یه ادم مست و سرخوشم که فقط میخندم ، گفت من هر لحظه مست نگاهتم، میگفت من باتو همیشه دلم خوشِ...
دستم و با دوتا دستاش گرفت تو دستاش و برد جلو لباش و بوسید ....
دلم هُرری ریخت براش ، ضربان قلبم رفته بود بالا و قطره اشکی که از ذوق جمع شده بود توچشام بی اختیار ریخت ...
با دستش اشک چشام و پاک کرد و گفت :
نه بخاطر این اشک ، نه بخاطر ذوق نگاهت بعد دیدن چشمام ، نه فقط واسه اینکه بمونی کنارم ، من تورو بخاطر قلب پاکت میپرستم حتی اگه کفر باشه حتی اگه گناه باشه من تورو خدای خودم و اشکت رو وضو و قلبت و قبله خودم کردم ...
تو خدای من روی زمینی...
قلب یخ زده من از این همه حرارت عشقش اب شده بود ، دیگه بی حس نبودم ، دیگه خنثی نبودم ، انگار تموم احساساتی که مرده بود دوباره زنده شد ...
اون منی که مرده بودم و به زندگی برگردوند ...
اون باورایی که ازم گرفته بودن و بهم برگردوند ...
اون رنگ سیاه دنیام و سفید کرد ...
دنیام و عوض کرد .
و عشق ، امید همه چیز ...
《دل میستاند از من و جان میدهد به من
آرام جان و کام جهان میدهد به من
دیدار تو طلیعهی صبح سعادت است
تا کی ز مهر طالع آن میدهد به من
دلدادهی غریبم و گمنام این دیار
زان یار دلنشین که نشان میدهد به من
جانا مراد بخت و جوانی وصال توست
کو جاودانه بخت جوان میدهد به من
میآمدم که حال دل زار گویمت
اما مگر سرشک امان میدهد به من
چشمت به شرم و ناز ببندد لب نیاز
شوقت اگر هزار زبان میدهد به من
آری سخن به شیوهی چشم تو خوشتر است
مستی ببین که سحر بیان میدهد به من
افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق
این بوی زلف کیست که جان میدهد به من
#هوشنگ_ابتهاج
💫 #دکلمه 💫
چه خوب میشد همین لحظه
یک اتفاقی میافتاد
مثلا باد میآمد
میرفت باغهای بالا را دور میزد
برمیگشت، خاک را بو میکرد،
و از کنارِ شمشادهای شکسته
بوی خوش آب و
خبر از هوای حامله میآورد.
شمعدانیهای بالِ چینهی مهتاب
تب دارند، تشنهاند، بیترانهاند.
اصلا باد
چرا از چیزی شبیه باران نمیخواند!
آخر چهقدر
تا کی باید با این چراغِ ترسو
هی از ترسِ شب و
هقهقِ گریه گفتوگو کنیم؟
پس کی میآید همان که میگویند
دریا را با خود خواهد آورد!؟
مادرم میگوید
برای شنیدنِ آوازِ آینه نباید عجله کرد،
بالاخره میآید
کسی که با زورقِ آوازهاش
دریا را با خود خواهد آورد.
میآید با آسمانِ بلند هم
به بحثِ روشنِ باران خواهد نشست
میگوید این شمعدانیها تب دارند
این باغها تشنه و
این شمشادها بیترانهاند
کاری باید کرد!
#سیدعلی_صالحی
دلبر جانم
بغلَت که میکنم،
جهان از هیاهوی خودش میافتد؛
انگار تمام ساعتها از حرکت میایستند و زمان، سر بر شانههای سکوت میگذارد.
در آغوش تو، دیگر زمین و آسمان معنای همیشگیشان را ندارند.
من از مرز تن عبور میکنم و به جایی میرسم که عشق، تنها زبان هستی است.
جایی که هیچ فاصلهای وجود ندارد و همه راهها به قلب تو ختم میشوند.
وقتی سر بر سینهات میگذارم،
گویی تمام دعاهای ناتمام عمرم، بیصدا مستجاب شدهاند.
دنیا با تمام شلوغیهایش پشت پلکهایم جا میماند و من در پناه حضورت، آرامشی را لمس میکنم که عارفان سالها در پی آن بودهاند.
آغوش تو برای من فقط پناه نیست؛
قبلهای است که روح خستهام هر بار به سوی آن سجده میکند.
در آن لحظه، نه ترسی میماند، نه اندوهی، نه تمنایی جز ماندن.
و من میفهمم که شاید بهشت،
نه جایی دور در آسمانها،
بلکه همان لحظهای است که میان بازوان تو، خودم را گم میکنم و خدا را نزدیکتر از همیشه احساس میکنم.
#علیرضاسوئدی
🌕 #دکلمه 🌕
عاشقت نشدهام که نداشته باشمت
که بگذارم بروم،
که رفیق نیمه راه باشم
عاشقت نشدهام که
رویاهایت را با جان طلب نکنم
و در غم و لبخندت شریک نباشم
عاشقت نشدهام که
ذوقت را موقع شعر خواندن و گل خریدن
و شمع روشن کردن نفهمم
و حال عاشقانهات را با بوسه و آغوش نخرم
عاشقت نشدهام که
بنویسی و نخوانم
بزنی زیر آواز و مست نشوم
از آینده بگویی و بگویم هیس!
من عاشقت شدهام که عاشقت کنم،
که عاشقت بمانم
من تو را برای آنچه که هستی،
برای گریه و لبخندت دوست میدارم
و در این دنیا هیچ چیز برایم عزیزتر از صدایت
وقتی که شعر میخوانی،
کلماتت وقتی که مینویسی،
نگاهت وقتی که به چشمان من است،
دستانت وقتی که شمعی روشن میکند،
و قلبت وقتی که به من گلی هدیه میدهد نیست
برایم سعدی بخوان
تا رفیق این همه سال عاشقیمان باز بگوید که:
"من بی روی تو آرامم نیست"
که "من از عهد آدم تو را دوست دارم" و
تو از همان وقت که توی بهشت بوسیدمت
عاشقم شدی...
تو عشق اول و آخر منی و من جنون اول و آخرت
به آخرش فکر نکن،
چون این قصه پایان ندارد
چون از ازل تا ابد عشق آن اتفاقی است
که بین من و تو می افتد...
#مانگ_میرزایی
چون زلف توام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بی سرو سامانی
من خاکم ومن گردم من اشکم ومن دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی
خواهم که ترا در بر بنشانم و بنشینم
تا آتش جانم را بنشینی و بنشانی
ای شاهد افلاکی در مستی و در پاکی
من چشم ترا مانم تو اشک مرا مانی
در سینه سوزانم مستوری و مهجوری
در دیده بیدارم پیدایی و پنهانی
من زمزمه عودم تو زمزمه پردازی
من سلسله موجم تو سلسله جنبانی
از آتش سودایت دارم من ودارد دل
داغی که نمی بینی دردی که نمیدانی
دل با من و جان بی تو نسپاری و بسپارم
کام از تو و تاب از من نستانم و بستانی
ای چشم رهی سویت کو چشم رهی جویت؟
روی از من سر گردان شاید که نگردانی
✍ ✨
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
