Notre espace
Kanalga Telegram’da o‘tish
فضای ما. ما اینجا مطالب مرتبط به تئاتر و سینما و موسیقی و نقاشی و حتی حرفهای روزمرهمون رو، با شما به اشتراک میذاریم. کانال همسرایان: @HamSoraayaan ارتباط: @Talk_to_Chakavak_bot
Ko'proq ko'rsatish618
Obunachilar
-124 soatlar
-37 kunlar
-330 kunlar
Postlar arxiv
618
چند روز پیش رفتم شمالیترین نقطه: جماران.
امروزم شرقترین نقطه: تهرانپارس.
هر دوشنبه هم که میرم غربترین نقطه: گلشهر کرج.
یه جنوب تهرانم برم دیگه تمومه.
618
دلامون سیاه شدن برای هم تنگ نمیشن مثل آسمون دیگه، زلال و یکرنگ نمیشن اونکه گفت مهربونی تا دنیا دنیاست میمونه راست میگفت گمون میکرد دلامون از سنگ نمیشن دل تو امروزیه قصهی دوست داشتنو باور نداره دل من قدیمیه عاشق عشقیه که آخر نداره روزگاری آدما مثل فرشته پاک بودن دلا اون روزا برای همدیگه هلاک بودن قصه داش آکلو بخون بخون تا بدونی عاشقای قدیمی عاشق سینه چاک بودن دلامون سیاه شدن برای هم تنگ نمیشن مثل آسمون دیگه زلال و یکرنگ نمیشن اونکه گفت مهربونی تا دنیا دنیاست میمونه راست میگفت گمون میکرد دلامون از سنگ نمیشن قصهی دوستت دارم رو تو میگی پوشالیه دل من اما از این ناباوریها خالیه تو داری غریبه میشی با من و نمیدونی که میون غربت غمهای دلم چه حالیه دل تو امروزیه گلای کاغذی میخواد دل من قدیمیه این گلا رو میده به بادعجب شاهکاری!
618
دلامون سیاه شدن برای هم تنگ نمیشن مثل آسمون دیگه، زلال و یکرنگ نمیشن اونکه گفت مهربونی تا دنیا دنیاست میمونه راست میگفت گمون می کرد دلامون از سنگ نمی شن دل تو امروزیه قصه ی دوست داشتنو باور نداره دل من قدیمیه عاشق عشقیه که آخر نداره روزگاری آدما مثل فرشته پاک بودن دلا اون روزا برای همدیگه هلاک بودن قصه داش آکلو بخون بخون تا بدونی عاشقای قدیمی عاشق سینه چاک بودن دلامون سیاه شدن برای هم تنگ نمی شن مثل آسمون دیگه زلال و یکرنگ نمی شن اونکه گفت مهربونی تا دنیا دنیاست میمونه راست میگفت گمون میکرد دلامون از سنگ نمیشن قصه ی دوستت دارم رو تو میگی پوشالیه دل من اما از این نا باوری ها خالیه تو داری غریبه میشی با من و نمیدونی که میون غربت غم ها دلم چه حالیه دل تو امروزیه گلای کاغذی میخواد دل من قدیمیه این گلا رو می ده به باد مسعود بختیاری گلهای کاغذی
618
امروز ظهر رفتیم خیابون انقلاب. مغازهها باز بودن و دستفروشها کمکم میومدن و بساطشونو پهن میکردن. چشمم دنبال دستفروشهای همیشگی بود و با خودم چک میکردم که کیا تازه اومدن کیا از قبل بودن. مثلا مرد کُردی که کولهپشتی میفروشه، مردی که دوتا رگال شومیز داره، پسری که نقاشی میکشه و همونجا میفروشه، زنی که داره جوجه میبافه و بقیه عروسکاشم جلوش چیده و.. یه اتفاق جدید، حداقل برای من، یه گاری نوشابه شیشهای بود که فقط سه مدل نوشابه داشت و با اجازه از گاریش عکس گرفتم. در همین حین چشمم افتاد به بساط تیشرتهای متال که قبلا هم یکی دو باری خرید کرده بودیم. متوجه شدم که دوتا آقای دیگه نشستن پشت میز و پسری که همیشه بود، نیست. با خودم فکر کردم که حتما شیفت عوض کردن. نزدیکتر که شدیم دیدم روی میز یه قاب عکسه. عکس همون پسر بود. نوشته بودن جوان ناکام. مات و مبهوت شدم. با خودم فکر کردم که شاید توی جنگ کشته شده یا از اون محتملتر، توی اعتراضات ۱۸ و ۱۹ دی. نتونستم از اون دو نفر بپرسم و رفتم. فکرم درگیر شده بود و وقتی داشتیم برمیگشتیم که سوار اتوبوس بشیم، دوباره از جلوی اونا گذشتم. اینبار وایسادم و با یه مکث طولانی که نمیدونستم از کجا شروع کنم، بلاخره گفتم: تسلیت میگم. تشکر کردن. گفتم کِی؟ چطوری؟ یکیشون گفت تومور مغزی. همین ۷ تیر... ۲۷ خرداد(شایدم اشتباه میگم ولی به هرحال اواخر خرداد) تشخیص داده شد که تومور مغزی داره و ۷ تیر هم تموم کرد. به همین سرعت.
یکم دیگه صحبت کردیم و گفتم که همیشه میدیدیمشون و خیلی متاسف شدم و... و رفتیم. توی مسیر تا ایستگاه اتوبوس به این فکر کردم که چقدر مرگ ناگهانیه و چقدر غمانگیز که ما قبل از احتمال دادن هر علتی مثل تصادف و بیماری و حتی خودکشی، کشته شدن توی جنگ و اعتراضات رو در نظر میگیریم. چقدرم غمانگیزتر که کشته شدن توی اعتراضات رو محتملتر از جنگ(!) میدونیم. واقعیتِ زندگی باز مثل سیلی خورد توی صورتم.
618
مثلا سر تمرینهای بدن، شلوارک کیارش رو میپوشم و خیلی جنسش خوبه و راحته🤝
میخوام برم مهمونی یا جای خاص، لباسای مهنا رو میپوشم🤝
618
خیلی خوشبختم که میتونم لباسای مهنا و کیارش رو بپوشم(قبلا هم لباسای مامانم و خالهم). 😃
618
Repost from مرغِ سخندان
دختر بیار و زنده به گورِ سیاه کُن... مادر! پسر نزای که اعدام میکنند!-حسین جنّتی داربستِ نای رفته خدا کجای، که اعدام میکنند؟ پنهان شده خدای، که اعدام میکنند. خورشیدِ شبشکن به خدایت قسم دهم، دیگر تو بر میآی، که اعدام میکنند! خندید قاهقاه فریدون: «چقدر مرد!» بگْریست هایهای، که «اعدام میکنند.» دیدم سرودِ زندگی اینجا رها شدهست بر داربستِ نای، که اعدام میکنند. دیدم به دار منجیِ موعود مرده است؛ مریم پسر مزای، که اعدام میکنند. بانگی سیاه اگر که بِلالا! به سینهت است، پس در گلو بپای، که اعدام میکنند. همدستِ دار بوده کسی که شبِ سیاه حق را نگفته، «وای که اعدام میکنند.» حَق لار، ۶ مردادِ ۰۵
618
Repost from pathétique
در تمامی زندانهای ایران افرادی هستند که به اعدام محکوم شدند. بعضی پروندهها قبل از اجرا شدن رسانهای میشن و بعضی افراد در سکوت خبری میمیرن و حتی بعد از مرگشون هم خبر خاصی درز نمیکنه. من فکر میکنم گروههای کوچک محلی که جلوی زندانها جمع میشن یا اعتصابات خود زندانیها باید خیلی بیشتر از اینها سروصدا کنن. اما نکتهی مهم برای من اینه که با کل حکم اعدام ضدیت داشته باشیم و این برای هر پروندهای از هر جنسی صدق کنه، حتی جرایمی که اخلاقیات مارو زیر سوال میبرن و ما از مجرمانشون متنفریم. تنها راه رهایی برای ایران به عنوان یک کشور و یک ملت از این گرداب مرگ ضدیت و مبارزه با ذاتِ حکم اعدامه.
#نه_به_اعدام بدون قید و شرط.
