⤳𝘾𝙖𝙥𝙤 ᥫ᭡
Yopiq kanal
دينگ دونگ!🎈 به دنیای قویِ وحشی و مرد آبی؛ 🦢🩵 پدرخوانده و آلبا؛🍷🌞 کابوی و سلوا؛ 🐎🌳 حریر رقصان و شاهزاده؛ 🪭🎩 کلاغِ سیاه و روباهِ طلایی؛ 🐦⬛🦊 الههی شراب و شاه غارتگر؛ 🪽🤴🏻 راخا و آهیر؛ 🌪️🔥 واله و چِروُ؛ 🪐🦌 خوش اومدید☃️
Ko'proq ko'rsatish2 373
Obunachilar
+324 soatlar
+37 kun
-2130 kun
Postlar arxiv
2 373
Tired hearts slow dancing through another memory
I can feel something I never knew before
Giving into it
I go deeper in the flow
Just be :)
#Démon
2 373
امشب، رسماً استارت نوشتن پارت اول ایویِ مشترکمون رو با سیما قانمی زدیم🌚🥰
قراره باهاش خون گریه کنید
البته خونگریهکردن دیگه قدیمی شده🫦🌚
خلاصه که بیچاره بهتون🤣❤️
2 373
حریرِ رقصان نوشت؛
شاهزاده بالاخره پدر شد، اون هم بابایِ دوقلوهایِ شیطونی که هر دوشون پسر هستن
چشمهاش برخلاف بیمهری و شکاکی بار قبل، بیشتر از قبل میخنده و راستش رو بخواید بعضی وقتها احساس میکنم دوقلوها رو بیشتر از من دوست داره!
اگه بگم سر این موضوع توی اتاقخوابِ مشترکمون یک هفتهای هست که راهش نمیدم، سرزنشم میکنید؟!
عشقِ اولش من باید باشم، عشق دوم و سومش هم همینطور!
احساس میکنم این روزها داره یه تصمیم سخت میگیره...
این رو از تماسهای وقت و بیوقت مادرش و وکیلهاش توی کره میفهمم...
ممکنه بخواد برگرده؟!
یا...؟!
#RoyalMarriage
2 373
ـ اما حالا وقتشه که بفهمی، مردِ مسیحی...
شلوارش را با حرص به طرفی پرت میکند و نگاهش را برای پیداکردن آن ماسماسکِ بیصاحب، به اطراف میچرخاند.
ـ منِ مقابلت، وقتی یه چیزی رو بخوام، تا تهش میرم!
مردمکهای جستوجوگرش، بالاخره چیزی را که میخواهد پیدا میکند.
ِـ تا تهِ تهش، آقای متعصب!
پر از غیظ، گوشیِ واله را از روی میز چنگ میزند.
فقط به یکچیز نیاز دارد و بس!
دوربینی که قرار است مهیجترین عکسِ سال را ثبت کند...
دوربینِ گوشیای که حالا قرار بود برای چند ثانیه، فقط شاهدِ یک دردسرِ تازه باشد!
نیشخند موذیانهای بر کنجِ لبش مینشیند.
با دو گامِ کوتاه، کنار کاناپه میایستد و تابی به تایِ ابرویش میدهد.
ـ وقتش رسیده که یه یادگاریِ متفاوت، برات بهجا بذارم، کشیشِ مسیحی!
لب میگزد و بیپروا، با تنی که فقط یک باکسر مشکیرنگ پوشش آن است، بر روی شکم برهنهی آن قدیسِ مسیحی درازکشیده بر کاناپه مینشیند...
ـ هوممم...
تنِ لشش بدجور داغ است، آنقدر که پوست یخزدهی جیکو، با حس کردنش به مورمورکردن لحظهای میافتد!
صورت آن خدازدهی مغرور ایتالیا، غرق در خوابی تحمیل شده است و همین موجی از رضایت را به تیلههای سیاهرنگ و شیطانی جیکو، منتقل میکند.
دمی کوتاه میگیرد و بدونِ معطلی، دوربین گوشی واله را باز میکند.
تصویر دوربین بهسمت خودش برمیگرداند و از دیدن آن پسزمینهی متفاوت در لنز دوربین گوشیِ مرد مسیحی، نیشخندی شیطانی میزند.
کمی بر روی شکم آن خدایِ غرور، وول میخورد تا زاویهی دلخواهش را پیدا و در نهایت تنظیم کند.
باید چهرهی آرامِ واله و بالاتنهی برهنهش در قاب بیفتد؛ تصویری که در تضاد عجیب با آن مردِ همیشه عبوس و دستوردهنده است...
البته که نباید از نمایِ تن برهنهی خودش هم غافل شود!
پاهایش دو طرف لگنِ واله چفت شده است و زاویهی دوربین، جان میدهد برای چند بار عکسگرفتن!
گوشهی لبش از شدتِ شرارت، بیشتر بالا میرود.
ـ حالا ببینم وقتی اون چشمهای کورت رو باز کردی، با این یکی چه غلطی میکنی، آقای شوهر!
صدای شاتر، سکوتِ اتاق را میشکند.
یک عکس، دو عکس، سه عکس، یکی پساز دیگری در گالریِ واله ذخیره میشوند تا جیکو در پوست خود نگنجد!
به صفحهی گوشی خیره میشود.
چشمهای سیاهش از رضایت برق میزنند.
ـ اوه...
آرام میخندد.
نگاهی اجمالی به عکسهایی که گرفته است میاندازد.
هرچند نگاهش، هنوز همانقدر سیاه و پر از کینه است؛ اما بندبند وجودش از ثبت آن عکس، در شادی و سرخوشی غلت میزند.
از صفحهی دوربین خارج میشود و این بار، انگشتش روی گالری میلغزد.
تمام آن پوشه را زیرورو میکند و طولی نمیکشد که گوشهی لبش آرام بالا میرود.
ـ باید این گالری خاکخوردهات رو تندتند چک کنی، واله!
پوزخندش، با بازشدن تصویر روی صفحه، جان میگیرد.
عکسی که بدجور دلخواهش است را برای آخرین بار، خوب ورانداز میکند.
صورت غرقدرخواب واله، تنِ نیمهلخت و آن پسرکِ تمامبرهنه که روی سینهش جا خوش کرده است، دقیقا همان چیزیست که حالا میتواند بهکمک آن، تمامِ غرورِ لعنتی واله به خاک بمالد!
جیکو چند لحظه فقط به عکس خیره میشود و بعد سرش را بهسمتِ والهی غرق در خواب میچرخاند.
ـ ببینم وقتی بیدار شدی...
نگاهی خمار میکند و سرد پچ میزند: «هنوزم میتونی بهم بگی بیریشه؟!»
انگشتش روی صفحه میماند و برای یکلحظه مکث میکند.
در ذهنش افکار شیطانی موج میزنند و جیکو دلیلی برای تعلل نمیبیند!
باید کمان را میکشید و آن تیر را پرتاب میکرد!
انگشتش خیلی خونسردانه، روی آیکونِ مخاطبین را لمس میکند.
اسمِ مد نظرش را با آرامش سرچ میکند و با بالا آمدنش، مردمکهای سیاهش از رضایت برق میزنند.
ـ بهنظرم نامزدِ خوشخیالت، به یه کپی از این عکسِ دونفره، نیاز داره، آقای شوهر!
با شرارت، لب پایینش را میان دندانهایش میگیرد و بر روی دکمهی ارسال عکس بدونِ پشیمانی، ضربه میزند.
ـ امیدوارم بتونی خواهرزنت رو قانع کنی که امشب، بین من و تو هیچ اتفاقی نیفتاده، واله!
خندهی کوتاه و شیطانیش در سکوتِ پنتهاوس میپیچد.
گوشی را پایین میآورد و آخرین نگاهش را به صورتِ آرامِ واله میاندازد.
به مردی که قرار است فردا جهنم به پا کند...
ادامه دارد....
***
عاشقِ جیکویِ این پارتم🤣
البته که واله پارت بعد رو باید زنجیر کنیم🌚
چه نظری برای پارت دارید؟!
پیامهاتون رو میخونم خوشگلا، پس حتما نظرهاتون رو باهام به اشتراک بذارید🫦
#Démon
2 373
آن بیصاحبِ نسناس، داشت بازیش میداد؟!
خندهی جیکو دوباره در خانه میپیچد.
ـ چشمهات بدجور دنبالِ رد منن، آقای شوهر...
صدایِ خندهاش آرامتر و درست از فاصلهای نزدیک، به گوش واله میرسد.
ـ اینجام... درست یکنفسیت!
صدایِ آرام و کشداری که از دلِ سکوتِ پنتهاوس بیرون میخزد، تمامِ تنِ واله را به یکباره منقبض میکند.
چشمهای فندقیش با تردید باریکتر از قبل میشوند.
نگاهش، بیهدف روی فضایِ نیمهتاریکِ خانه میچرخد.
کسی را نمیبیند بهجز همان سکوتِ لعنتی...
همان سکوتی که تا چند ثانیهی قبل، برایش خواستنیترین صدایِ دنیا بود و با نوشیدنِ اولین جرعه از قهوهاش، داشت لمسش میکرد؛ اما حالا...
صدایِ جیکو، مثلِ خندهای که از قعرِ جهنم بلند شده باشد، لابهلایِ دیوارهای خانه میپیچید!
واله ابروهایش را در هم میکشد.
ـ چه غلطی کردی تو؟!
نیمهجان میغرد و سرش به دوران میافتد.
ـ از کدومش بگم، عزیزم؛ هوم؟!
صدایِ شیطانیِ جیکو درست کنارِ گوشش شنیده میشود.
تنش بهیکباره یخ میزند و یک حسِ نامعلوم، درست زیرِ پوستش میخزد.
یک سیاهی مطلق و بس...
انگار این شبِ کذایی، هیچ قصدی برای تمامشدن نداشت...
***
جیکو:
نگاه سیاهرنگش، پر از کینه و شرارت، بر روی موجودی تاب میخورد که از بیهوشیش نیمساعتی میگذرد...
آن قرصِ مصرفیِ سرنا که فیل را هم از پا در میآورد، خوب توانسته بود در آبِ جوش قهوهاش، حل شود و حالا یک تصویرِ بینقص از آن خدایِ غرور بر روی کاناپه بسازد!
نگاه تخسش، روی صورت واله میچرخد.
لعنتشده حتی در آن حال هم، اخم بر پیشانی داشت!
انگار میمیرد اگر مثل یک انسانِ عادی، کپهی مرگش را بگذارد... هاه!
پشتسرش، بر روی دستهی کاناپه افتاده بود و موهای تیرهش هم، بینظم و پخشوپلا، بر روی پیشانیش خودنمایی میکرد.
پلکهای بستهش، آن نگاهِ فندقیِ همیشه مغرور را پنهان کرده بودند و نفسهای سنگین و آرامش، بدونِ هیچ مزاحمتی از بینیش فرستاده میشد.
ـ از آخرین خوابِ پر از آرامشت لذت ببر، واله...
زیرلب، پچ میزند و به پوزخندِ محوِ کنج لبش، اجازهی پیداشدن میدهد!
انگشتهایش را به دکمهی پیراهنی که دیگر خشک شده است، میرساند و یکییکی آنها را باز میکند.
ـ به من میگی بیریشه؟!
نگاهِ وحشیش روی پلکهای بستهی واله ثابت میماند.
ـ به التماسکردن میاندازمت، آقایِ باریشه...
با کینه لب میزند و پیراهن را پر از حرص، از تنش بیرون میکشد!
ـ خودت و تکبهتک از ادعاهای امشبت رو، آتیش میزنم واله!
لب پایینش را میان دندانهایش میگیرد و خندهی کوتاهی از روی عصبانیت میکند.
انگشتِ یخزدهاش روی زیپ شلوارش مینشیند و آن را بدونِ لطافت پایین میکشد...
نگاه شرارتبار سیاهش، روی سینهی برهنهی واله وول میخورد.
کاش میگرفت از نوک انگشت تا فرق سرش را خط میانداخت!
انگار همین یک کار میتوانست دقودلیش را خالی کند...
ـ باید بدونی که من اصلا... اصلا پسر خوبی نیستم، آقای شوهر!
زهردار پچپچی میکند و برای درآوردن شلوار از پاهایش تکانی به کمرش میدهد.
#Démon
2 373
با برداشتن فنجان سیاهرنگ، جرعهی اول را آرام مینوشد.
تلخیِ خوشایند قهوه، بالاخره بعداز ساعتهای طولانی و پُرتنش، روی زبانش مینشیند و پلکهای کرختش را به روی هم افتادن، دعوت میکند.
جرعههای دوم و سوم را آرامتر از قبل، پایین میفرستد.
مزهی تلخ و گسگونهی قهوهاش، جایجای دهانش را به تصرف خودش درآورده است و ذهنش را رفتهرفته به خلسهای خواستنی سوق میدهد.
دمی عمیق میگیرد و فنجان را چند لحظه میان انگشتهایش نگه داشته و به نقطهای نامعلوم خیره میشود.
نمیداند ذهنش را کجا جا گذاشته است...
تمرکز کافی ندارد و از همه مهمتر دلش کمی خواب میخواهد.
نفس عمیقی میکشد و بهکندی پلک میزند.
با هربار پلک زدنش، خطوطِ روبهرو برای کسری از ثانیه، در هم میروند و کج میشوند!
سگرمههایش بیش از پیش در هم میلغزند و بهزحمت میتواند فنجان بهنیمهرسیدهاش را روی میز بگذارد.
ـ هاه...
زیرلب میغرد و کفِ دستش را روی پیشانیش میکشد.
داغیِ پوستش را بههمراه عرقهای ریزودرشتی که کرده است، حس میکند و بهزحمت پلک میزند.
سرش بههمراه پلکهای کرختش کمی سنگینی میکند.
حتی درد شقیقهاش هم شدیدتر از قبل شده است، اما حسوحالِ الانش، اصلا ربطی به شروع سردردهای میگرنیش ندارد...
میتواند یک گیجیِ مبهم را که آرامآرام، از پشتِ چشمهایش بالا میخزد و سپس تمامِ تعادلِ بدنش را قلقلک میزند، بهوضوح حس کند!
سرش را بهشدت تکان میدهد تا از آن وضعیت ناشناخته، خارج شود؛ اما نهتنها گیجیش از بین نمیرود بلکه شدیدتر از قبل، به تمام سلولهای تنش، حملهور میشود.
چند ثانیه بیحرکت میماند و بعد دوباره دستش را بهسمت فنجان میبرد.
باید آخرین جرعهاش را هم بنوشد؛ اما این بار انگشتهایش دورِ دستهی فنجان کمی دیرتر قفل میشوند.
نگاهش روی قهوه میماند.
ـ چه مرگته، پسر؟!
صدایش آنقدر آهسته است که خودش هم بهسختی میشنود.
سرش را دوباره و دوباره کمی تکان میدهد؛ جوری که انگار با همان حرکت میخواهد آن حالتِ لعنتی را از مغزش بیرون کند؛ اما مگر میشود؟!
عاصیشده، پلکهایش را محکم روی هم فشار میدهد و به هر جانکندنی که هست، آنها را از هم باز میکند.
اتاق برای یکلحظه، آرام دورِ سرش میچرخد.
ـ آه...
زیرلب از شدت گیجی مینالد و بهسرعت
کفِ دستش را روی لبهی میز میگذارد.
فکِ چفتشدهاش را باز میکند تا نفسِ سنگینش را بیرون بدهد.
چشمهای فندقیش را دوباره میبندد.
ـ حالِ سگیت، بدجور دیدن داره...
بهطور ناگهانی، صدایِ جیکو درست از دلِ سکوتِ پنتهاوس، محو به گوشش میرسد؛ آشنا، آرام و زهرآلود...
درست مثلِ یک خراشِ قدیمی که با یادآوریِ ناخواستهاش، ناگهان روی اعصابش کشیده میشود.
ـ درست شبیه یه گدازاده که تختِ سلطنتش کج شده!
نیش کلمات در آن حالِ زار، به جانش طوری زده میشود که برای واضحدیدن صاحب آن صدا، جان میکند؛ اما بیفایدهست...
همهچیز تار و لرزان است...
ذهنش بهجز سکوت و تاریکیِ پنتهاوس، چیزی را تشخیص نمیدهد؛ اما گوشهای داغکردهاش صدای شیطانیِ آن دوزخی را خوب میشنود.
ـ بالاخره فهمیدی که بدونِ اون غرورِ مسخرهت، هیچی نیستی، هوم؟!
صدای آن شیطانِ ناپیدا آرام است؛
اما هر کلمهاش، مثل نوک سوزن، بهخوبی روی اعصابِ واله فرو میرود.
مردِ مسیحی دستش را محکمتر روی لبهی میز فشار میدهد.
ـ خفه شو...
صدایش بهزحمت از میانِ گلوی خشکشدهاش بیرون میآید.
نمیداند چه مرگش شده است!
نمیداند این حالِ سگی چطور به یقهاش چسبیده است!
نمیداند چرا تنش، درست عینِ موقع بیهوشی، دارد تقلا میکند!
ـ اون چشمهای کورت، دارن دنبالِ من میگردن، نه آقایِ شوهر؟!
خندهی خفهای از گوشهای نامعلومِ خانه بلند میشود.
واله پلک میزند...
یکبار، دو بار، سه بار؛ اما آن تاریِ لعنتی، آن کرختی پیچیده به دورش، دست از سرِ چشمهایش برنمیدارد.
گوشهایش هنوز میتوانند صدای قدمهای آرامی را که بر روی کف مرمرین پنتهاوسش برداشته میشوند، بشنود.
زور میزند تا با تنگکردن چشمهایش از دل تاریکی، صاحبِ صدایِ لعنتی را پیدا کند؛ اما فقط سایهای محو، گوشهی میدانِ دیدش تکان میخورد.
#Démon
2 373
فکش بهقدری روی هم قفل شده است که اگر یک کلمهی دیگر از دهان آن فتنهی از رونرفته بیرون بیاید، بدونِ معطلی دندانهایش را روی هم خرد میکند!
ـ حالا باز هم برام دُم تکون بده، بیریشه!
فشاری به دو سمت صورت جیکو وارد میکند و آن را به عقب هُل میدهد.
جای رد انگشتهایش، روی پوست سفید و نرمِ صورت آن خدازده، بدجور به او دهنکجی میکند.
نفسهای سنگینی میکشد و آن رگوریشهی مزاحم هم این بار علاوه بر گردنش، روی ساعد، شقیقه و پیشانیش خودی نشان میدهد.
در مقابلش، آن بلایِ آسمان، آن بیشرمِ وراج، آن بیحیایِ زباندراز، بدونِ هیچ عاروننگی، وحشیشده قدوبالایش را به نظاره مینگرد.
تمام وجودش از شنیدن آن واژهی بیرحمانه میسوزد؛ اما محال است جوابِ آن تحقیرشنیدهشده را ندهد!
البته که به روش خودش...
البته که قبلاز طلوع آفتاب، جواب را در کاسهی آن متعصبِ افراطی میگذاشت!
ـ بیریشه تویی که زنِ جندهات، توی تخت اینیکیواونیکی وِ-...
هنوز جملهاش را تمام نکرده است که گونهاش بهشدت آتش میگیرد!
گوشش سوت میکشد و برای یکلحظه تمام صداهایِ داخل مغزش خاموش میشوند.
صورتش از شدت درد آن سیلیِ نوشجانکرده، کج شده و زقزق میکند!
کفِ دستش ناخواسته روی پوستِ ملتهبش مینشیند و تازه میفهمد که آن والهی وحشی، چقدر دستش سنگین است...
ـ از این بهبعد وقتی گالهات رو باز میکنی که من بخوام، وگرنه زندهزنده آتیشت میزنم، آشغال!
واله جوری نعره میکشد که برای چند ثانیه، همهچیز دورِ سر جیکو، میچرخد.
پلکهای خشکشدهاش، بالاخره دل از کفِ مرمرین پنتهاوس میکنند و با نهایت نفرت، روی صورت برافروختهی واله مینشیند.
رگِ شقیقهی واله دوباره میزند.
جیکو خوب میداند که تکبهتک کلمات قبلیش درست مثل کبریت، روی اعصابِ مردِ مسیحی کشیده شده که به این نقطه از انفجار رسیده است!
نگاه خونین واله، هنوز روی آن شیطانک زمینی سنگینی میکند.
سینهاش بهتندی بالاوپایین میرود.
هنوز تماموکمال خالی نشده؛ اما برای امشبش بس است...
دیگر ظریفتش را ندارد که مقابل آن بیدینِ راندهشده بایستد و گُهرهای ناشیرینش را بشنود.
آنقدر هم بیشرف نبود که اراجیف گندهتر از دهانِ جیکو را بشنود و ساکت بماند!
باید مغزش را آرام میکرد...
نه بیرونرفتن از پنتهاوس حالش را جا آورده بود و نه رانندگی در دلِ شب!
حتی دیگر خودش هم نمیدانست چه میخواهد!
چه چیزی قرار است آرامش کند و به درد نشسته بر روی قلبش، تسکین دهد!
کاش خودش را هم خلاص میکرد؛ البته بعداز کشتن آن فتنهیِ بیعار که هنوز، گستاخانه خیرهاش مانده بود!
***
واله:
پلکهایش را روی هم میگذارد و بهکمک انگشتهای یک دستش، شقیقهی دردمندش را ماساژ میدهد.
مگر آن درد تیز، به این راحتیها ولش میکرد؟!
اخمهایش بیشتر در هم گره میخورد و حرکت دورانی دو انگشتش را تندتر میکند.
بازدمِ حبسشدهاش رو بیرون میدهد و خسته از سرپاایستادن، بالاخره پلکهای بههمچسبیدهاش را کمی از هم باز میکند.
انعکاس قامتِ بلندش بر روی شیشهی پنجره خوش میدرخشد و نگاهِ فندقیِ تیرهشدهاش بالاخره از سکوتِ سهمگین آن شبِ کذایی، گرفته میشود.
بالاخره پنتهاوسش، در سکوتی مطلق فرو رفته است و واله میتواند کمی نفس بکشد...
کمی حالش جا بیاید و بعد بنشیند و بهحالِ فرداهایش یک غلطی بکند!
بالاخره نه صدای مزاحم ویتا در گوشش میپچد و نه زنگهایِ پیدرپیِ مادرش!
و از همه مهمتر، دیگر صدای آن مارِ خوشخطوخال در گوشش زنگ نمیزند تا روانش را به هم بزند.
حالا میتواند نفسِ عمیقی بکشد...
البته اگر آن درد کذاییِ شقیقه، دست از سرش برمیداشت!
بعداز کمی وررفتن با آن رگ دردمند، بالاخره دستش را از روی شقیقهاش پایین میآورد و نگاهش را از بیرون میگیرد.
خسته از زیادی ایستادن، از پنجره فاصله میگیرد و خودش را روی کاناپه رها میکند.
سرش را به پشت کاناپه تکیه میدهد و برای چند لحظهی کوتاه، دوباره پلکهایش را روی هم میگذارد.
دلش یک خواب عمیق میخواست...
درست از آنهایی غرقش میشد و وقتی چشمهایش را باز میکرد، خود را چندسال قبل یا بعدتر میدید!
حالت تهوع، کمکم داشت اعلام حضور میکرد و واله عجیب دلتنگ مزهی تلخِ قهوهی همیشگیش بود...
همان قهوهای که وقتی جرعهجرعه مینوشید، حسِ سبکی در رگهایش میلولید و سرش را آرام میکرد.
تکیهی تنش را از کاناپه میگیرد و با دیدن فنجانِ قهوهای که خودش آماده کرده بود، با اخمی پیدا، دستی بهسمتش دراز میکند.
#Démon
2 373
#Part15
سکوت سنگینِ آن طرف خط، رد خندهی شیطانیِ جیکو را پررنگتر میکرد؛ جوری که تیلههای سیاهرنگش از رضایت موذیانهی کشفِ نقطهضعفِ ویتا، بیشرمانه برق میزدند.
لذتی کثیف و شیطانی...
از همان جنس لذتی که وقتی آرامش آدمها را به هم میریخت، زیرِ پوستش جان میگرفت و بعد، لب میگزید؛ همانقدر شیرین و همانقدر خطرناک!
ـ هنوز هم فکر میکنی فقط تو مرکزِ توجه والهای؟!
صدایِ شیطانیش آرام بود؛ آنقدر آرام که میتوانست عینِ یک گربه، پنجه روی دیوار بکشد و تنِ ویتا را از پشت گوشی بلرزاند.
ـ یا همهچیز رو در مورد زندگیِ نامزدِ زوریت، میدونی! هوم؟!
خندهی کوتاهی میکند و آن مردمکهای سیاهِ لعنتشدهاش، میدرخشند.
ـ تو زیادی به اون حلقهای که هنوز دستت نرفته، اعتماد کردی!
تابی به گردنش میدهد و منتظر فروپاشیِ آن زن میماند؛ اما غرورِ ویتا معادلاتِ جیکو را کمی به هم میزند.
ـ فکر میکردم، حرفهای جالبتری برای زدن داشته باشی، مرد جوان؛ اما...
ویتا مکثی به خرج میدهد تا جیکو بعداز شنیدن جوابش، ابرویی بالا بیاندازد.
ـ انگار تو خودت رو، زیاد مهم دیدی، جئون جیکو!
ویتا با سردیِ تمام کلمات را از پشت گوشی، پچ میزند.
ـ اونقدری مهم هستم که هوشوحواس نامزدِ زوریت، سه ماهِ تمام دنبالم چرخیده، دونا!
جیکو، نوک زبانش را آرام روی لبش میکشد و نگاهِ شیطانیش را به انعکاس تصویر خودش میدوزد.
سکوتِ دوبارهی آن زن، جگرِ سوختهی شیطانک زمینی را تسکین میدهد.
کیف میکند از اینکه بینیِ آن زنِ باوقار را به خاک مالیده است!
سکوتش را دوست دارد، آنقدر زیاد که دوباره زبانِ نیشدارش را به تکاپو میاندازد.
ـ کافیه اسمم رو بشنوه تا وحشی بشه، دونا...
با شرارت میخندد.
ـ بهت حق میدم که اینجوری بترسی و سکوت کنی؛ چون...
پلکهایش آهسته روی هم فرود میآید و سپس، صدایِ خمارش در گوشِ ویتای ساکتشده میپیچد.
ـ هنوز نمیدونی بینِ من و نامزد زوریت، دقیقاً چه چیزی گذش-...
با کشیدهشدن ناگهانی تلفن از روی گوشش، بهسرعت پلکهایش را از هم فاصله میدهد و باقیِ جملات در دهانش میماسد!
نگاه گردشدهاش بهعقب میچرخد و درست روی قاتلی مینشیند که از نگاهِ فندقیرنگش، خون میچکد!
آن خدایِ غرور و تعصب، آن قدیسِ مسیحی، درست عین یک جن، پشتسرش ظاهر شده بود و با آن فکِ قفلشده و نگاه آتشینش، جوری وراندازش میکرد که هرآن امکانِ دریده شدنش از سمتِ واله وجود داشت!
ـ گفتم اون دهنوراجت رو ببند...
صدای زمخت کوبیدهشدن تلفن بر روی کفِ مرمرین پنتهاوس، جیکو را جمعوجور میکند.
ـ گفتم فقط یه گوشه بتمرگ تا نوبهی جوابپسدادنت برسه!
مردِ مسیحی، میغرد و اهمیتی به بیرونزدن رگِ گردنش نمیدهد.
ـ گفتم کور شو، لال شو، زندهزنده بمیر؛ اما...
کتِ تیرهرنگش را روی کاناپه پرت میکند و نگاهِ درندهی فندقیش را بُران به جیکو میدوزد.
ـ نفهمی! نمیخوای بفهمی که اون بیصاحبِ وراجت رو کیوکجا باید لال نگه داری.
خشم است که در رگهایش میجوشد و زبانش را وادار به گفتن کلماتی میکند که بدجور بویِ خالیکردن دقودلیش را میدهد!
از همهچیز بهشدت پُر است و اتفاقات تندتند امشب، بدجور عاصیش کرده است...
نه مکالمهاش با ویتا خوب پیش رفته بود و نه حوصلهای برای جوابدادن به زنگِ مادرش را داشت...
تمام تماسهایش را ریجکت کرده بود؛ اما ذهنش را نمیتوانست خاموش کند.
خدایِ تقصیر درست مقابلش قد علم کرده بود و به ریشِ نداشتهاش میخندید!
آن دوزخیِ دردسرساز، مگر از ذهنش بیرون میرفت؟!
هاه...
كاش همینحالا که گندهگوییهایش را برای ویتا شنیده بود، از سقفِ همین خانه، دارش میزد!
ـ نکنه بهجایِ خواهرزنت، تو ترسیدی، آقایِ شوهر؟!
جیکو، چند ثانیهای خیره نگاهش میکند...
بر روی لبانش رد پوزخند نشسته است و ایکاش مار نیش بزند آن زبانِ کوتاهنشدهاش را!
ـ عصبانى نب-... آه!
تنش که به پشت پنجره کوبیده میشود، تازه میفهمد که باز آن قدیسِ مسیحی را خوب چزانده است!
والهی بهستوهآمده، حتی فرصتِ کاملکردن جمله را هم به او نمیدهد و صورت شیطانک زمینی را میانِ انگشتانش قفل میکند.
با نگاه فندقیرنگش، تیلههای دریده و سیاهِ آن تفِ سربالا را به میخ میکشد و سپس چهار انگشتش یک سمتِ صورت و شستش روی گونهی دیگرش فشار میدهد.
آنقدر محکم که لبهای جیکو، ناخواسته جمع میشوند و پوزخندِ لعنتیش، برای چند ثانیه زیرِ پنجهی خشمِ واله گم میشود.
ـ بهاندازهی یک تار مو...
زمخت در صورتِ جیکو میغرد و نگاهِ قاتلش را یک دور در صورتِ محبوس شیطان بهبندکشیده، میچرخاند.
ـ تا کشتنت فاصله دارم!
رگِ دستِ واله بیرون زده است.
مردمکهای فندقیرنگش، از شدتِ خشم برق میزنند.
#Démon
2 373
Call the ravens, call them nearer
Let them watch me growing stronger
Every storm becomes my heartbeat
Every road becomes much longer
Raise your voices, I keep climbing
Hear me laughing, never hiding
If the heavens fall around me
Still you'll never stand above me
#Démon
2 373
#اسپویل
ـ بهاندازهی یک تار مو...
زمخت در صورتِ جیکو میغرد و نگاهِ قاتلش را یک دور در صورتِ محبوس شیطان بهبندکشیده، میچرخاند.
ـ تا کشتنت فاصله دارم!رگِ دستِ واله بیرون زده است.
فکش بهقدری روی هم قفل شده است که اگر یک کلمهی دیگر از دهان آن فتنهی ازرونرفته بیرون بیاید، بدونِ معطلی دندانهایش را روی هم خرد میکند!
ـ حالا باز هم برام دُم تکون بده، بیریشه!
#Démon
2 373
فرداشب، پارت از دیمو داریم
شاید یه اسپویل ازش براتون تا آخر امشب هم بذارم🌚
جیکو داره نفس واله رو میگیره🤣🔪
2 373
هم عاشقِ توام؛
هم میترسم ازت...
نه میخوام بمونم؛
نه دور بشم ازت...
بیچاره این دلم؛
افتاده تو تلهات...
#Démon
2 373
کاپو نوشت؛
منتظر نامه از پسرِ خیرهسرم بودید دیگه نه؟!
هاه!
باید بگم اون نهتنها قرار نیست بهتون نامه بده، بلکه تمامقد عزمش رو جزم کرده تا این بار بهم سکتهی مغزی بده...
کاپویِ تخسِ من، پابایِ پسرم، سر اینکه پیشنهاد مافیای سیسیل رو برای آنیل قبول کردم، نهتنها دفتر کاریم رو به میخ کشیده و تمام وسایلش رو برای خالیکردن حرصش شکسته، بلکه نگهبانهای دم در رو هم دوباره زیر گرفته و بدونِ هیچ توضیحی عمارت رو ترک کرده!
من اون مرکزی که توش پا گذاشته و بدونِ مشورت با من میخواد یه رحم اجارهای پیدا کنه رو آتیش میزنم!
حتی اگه خودش هم داخلش باشه...
#Capo
2 373
+1
#اسپویل
در چشمانِ سیاهش، شیطان قد کشیده است؛
زمخت و آتشزن...
درست عینِ فرزندش که هنوز از بازیکردن با آن قدیسِ مسیحی همچون خلقِ دوبارهی آتش، لذت میبرد!
همان شیطانی که اکنون نه برای سرخوشی،
بلکه برای گرفتنِ جانِ آن متعصب بادین، در مردمکهایِ دوزخیِ دردسرساز، بیدار شده است...
و حالا خشم است در رگهایش میجوشد؛
قُل میزند و جگر را میسوزاند...
انگار تمامِ آن صبری که تا امروز خرجِ آن شیطانک زمینی کرده است، در میانِ انکاس تصویرِ گستاخش، دفن شده!
حالا فقط یک چیز باقی مانده است؛
ادبکردنِ شیطانِ زندگیش!
#Démon
2 373
بالاخره دارم پارت پونزدهم دیمو رو مینویسم
باورم نمیشه🤣
دلم واسه کارکترهاش تنگ شده بود
خصوصا واسه اون دوزخیِ دردسرساز
که توی این پارت قراره آتیش به جونِ واله و شما ریدرها بزنه🫦😈
