uz
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Kanalga Telegram’da o‘tish

دیوانه نپرهیزد؛

Ko'proq ko'rsatish
1 958
Obunachilar
-124 soatlar
+97 kunlar
+2130 kunlar
Postlar arxiv
از پاك کردن و حذف کردن لذت می‌برم.

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ https://t.me/Secure_message/1327 يک آغوش ‏تنها يک آغوش بايد ‏كه وقتی باز مى‌شود ‏تمام زخم‌ها را مى‌بندد ‏عِصمت اُوزل

روح با کلمه راضی می‌شود، ولی تن، فرق دارد. راحت نمی‌شود خوشحالش کرد، احتیاج به عضله دارد. • از کتاب سفر به انتهای شب

سفر می‌کردی و کار تو را دشوار می‌کردم ، که چون ابر بهاری گریه بسیار می‌کردم … همان " آغاز " باید بر حذر می‌بودم از عشقت ، همان دیدار " اول " باید استغفار می‌کردم … ملاقات نخستین کاش بار آخرینم بود. تو را دیگر در میان خواب‌ها دیدار می‌کردم … « به روی نامه‌هایت قطره اشکی است، غمگینی؟! » تو می‌پرسیدی و با چشم‌ خون انکار می‌کردم … در آن دنیا اگر قدری مجال هم‌نشینی بود ، به پای مرگ می‌افتادم و اصرار می‌کردم … خدا عمر غمت را جاودان سازد که این شاعر ، غزل در گوش من می‌خواند و من تکرار می‌کردم …

Repost from Saved Messages
اگر تو نباشی که مرا ببوسی ، من هر شب پیرتر می‌شوم.

ای که به جرمی دروغ، بر دل من تاختی، راست بگو بعد من، دل به که پرداختی؟ سوختن و ساختن، سهم من از عشق بود. جان مرا سوختی، کار مرا ساختی … رفتی و آخر تو را دوش به دوشِ رقیب، دیدم و ویران شدم، دیدی و نشناختی … گفتم اگر عاشقی، شرط محبت وفاست! عاقبت ای بی‌وفا، شرط مرا باختی … وصل خداداد را خواستی از روزگار، ای دل بی‌آبرو! رو به که انداختی؟

و تو آن نقطه از زندگی‌ام بودی که واقعیت را به رویا، ترجیح دادم.

حالا به اندازه‌ای با این دنیا و آدم‌هایش احساس بیگانگی و غربت دارم که ترجیح می‌دهم فقط سکوت کنم، نظاره‌گر باشم و در بطن هیچ ماجرایی نباشم.

کوچک‌ترین ناملایمتی می‌تواند مرا فرسنگ‌ها از آدم‌ها دور کند و باعث شود دوباره به نقطه‌ای امن و دور افتاده‌ پناه ببرم. جایی پشت دیوارهایی بلند و مستحکم که دست هیچ‌کس به من نرسد.

sticker.webp0.15 KB

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ تازه شاملو هم به آیدا خیانت می‌کنه کتکش هم می‌زده

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ https://t.me/Secure_message/1316 خواستم بگم جلال آل‌احمد به سیمین دانشور خیانت می‌کنه

جلالِ آل احمد وقتی از سیمین دانشور دور بوده است در نامه‌ای برایش نوشته : با هر که حرف می‌زنم حلقه‌ام را به رُخش می‌کشم تا از ازدواجم بپرسد ، و من حرفِ تو را پیش بکشم!

دلم می‌خواست همه چیز را در رابطه‌ی با او بدانم. به طرز احمقانه‌ای دلم می‌خواست او را کامل‌ترین فرد روی زمین بدانم و این مستلزم آن بود که ابتدا تمام ابعاد او را بشناسم. و حریصانه به این موضوع فکر می‌کردم و حتی گاهی این فکر که من از تمام خاطراتی که او با دیگری داشته است بی‌اطلاع خواهم ماند مرا عذاب می‌داد. شاید خنده‌دار بیاید اما من در "شناختن" او -که بی‌شک مقدمه‌ی مالکیت او بود- حریص شده بودم. من نمی‌دانستم که هرچه شناخت آدمی، از هرچیزی، بیشتر شود عشق از سوی دیگر در سکوت رو به زوال می‌رود. افسوس کمی دیر فهمیدم که هرگز کسی را کامل نخواهم یافت. دیر فهمیدم که من فقط حق این را دارم که انتخاب کنم عیب‌های که را در آغوش بگیرم. و هم‌اکنون، بعد از این همه سال، با دانستن تمامی این حرف‌ها، می‌ترسم که شاید مدام و تا انتهای عمر به این پرسش فکر کنم که او -با تمام عیب‌هایش- آیا‌ هنوز مرا دوست می‌دارد؟ با این‌که عمیقا می‌دانم پاسخ هرچه باشد، در حال من دیگر فرقی نخواهد کرد …

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی که هنوز من نبودم، که تو در دلم نشستی

در حیرتـــم که با همه سردمهری‌ات ، دست مرا چگونه به گرمی فشرده‌ای!

گفتی چه کام داشت دلت؟ تا کنم روا. کامی نداشت غیرِ تو، تفتیش کردمش!

01. Nick Murray - Piano In The Rain.mp311.13 MB

مگو چرا به وصالش امید می‌بندی؟ کجا نوشته گناه است آرزومندی؟ اگر نسیم نوازش‌گری کرشمه کند ، بهار می‌دمد از شاخه‌های پیوندی به اشک شورشی‌ام کاش بنگری ای عشق! چه می‌شد از دل دیوانه دل نمی‌کندی؟ کویر خشکم و گل می‌شکفت از گلم آه ، به من به خواری اگر هم نظر می‌افکندی … کجا بیابمت ای کیمیای خاک شدن! که بوتراب قبولم کند به فرزندی به حکم عشق سپردیم دل به یک نگهش … به حکم عقل سپاریم جان به لبخندی

هرچیزی مربوط به 1400 گذشت؛ هم خنده‌ها هم گریه‌ها.