Saved Messages
Kanalga Telegram’da o‘tish
1 958
Obunachilar
-124 soatlar
+97 kunlar
+2130 kunlar
Postlar arxiv
1 960
https://t.me/Secure_message/1327
يک آغوش
تنها يک آغوش بايد
كه وقتی باز مىشود
تمام زخمها را مىبندد
عِصمت اُوزل
1 960
روح با کلمه راضی میشود، ولی تن، فرق دارد.
راحت نمیشود خوشحالش کرد، احتیاج به عضله دارد.
• از کتاب سفر به انتهای شب
1 960
سفر میکردی و کار تو را دشوار میکردم ،
که چون ابر بهاری گریه بسیار میکردم …
همان " آغاز " باید بر حذر میبودم از عشقت ،
همان دیدار " اول " باید استغفار میکردم …
ملاقات نخستین کاش بار آخرینم بود.
تو را دیگر در میان خوابها دیدار میکردم …
« به روی نامههایت قطره اشکی است، غمگینی؟! »
تو میپرسیدی و با چشم خون انکار میکردم …
در آن دنیا اگر قدری مجال همنشینی بود ،
به پای مرگ میافتادم و اصرار میکردم …
خدا عمر غمت را جاودان سازد که این شاعر ،
غزل در گوش من میخواند و من تکرار میکردم …
1 960
ای که به جرمی دروغ، بر دل من تاختی،
راست بگو بعد من، دل به که پرداختی؟
سوختن و ساختن، سهم من از عشق بود.
جان مرا سوختی، کار مرا ساختی …
رفتی و آخر تو را دوش به دوشِ رقیب،
دیدم و ویران شدم، دیدی و نشناختی …
گفتم اگر عاشقی، شرط محبت وفاست!
عاقبت ای بیوفا، شرط مرا باختی …
وصل خداداد را خواستی از روزگار،
ای دل بیآبرو! رو به که انداختی؟
1 960
حالا به اندازهای با این دنیا و آدمهایش احساس بیگانگی و غربت دارم که ترجیح میدهم فقط سکوت کنم، نظارهگر باشم و در بطن هیچ ماجرایی نباشم.
1 960
کوچکترین ناملایمتی میتواند مرا فرسنگها از آدمها دور کند و باعث شود دوباره به نقطهای امن و دور افتاده پناه ببرم. جایی پشت دیوارهایی بلند و مستحکم که دست هیچکس به من نرسد.
1 960
https://t.me/Secure_message/1316
خواستم بگم جلال آلاحمد به سیمین دانشور خیانت میکنه
1 960
جلالِ آل احمد وقتی از سیمین دانشور دور بوده است در نامهای برایش نوشته :
با هر که حرف میزنم حلقهام را به رُخش میکشم تا از ازدواجم بپرسد ، و من حرفِ تو را پیش بکشم!
1 960
دلم میخواست همه چیز را در رابطهی با او بدانم. به طرز احمقانهای دلم میخواست او را کاملترین فرد روی زمین بدانم و این مستلزم آن بود که ابتدا تمام ابعاد او را بشناسم. و حریصانه به این موضوع فکر میکردم و حتی گاهی این فکر که من از تمام خاطراتی که او با دیگری داشته است بیاطلاع خواهم ماند مرا عذاب میداد.
شاید خندهدار بیاید اما من در "شناختن" او -که بیشک مقدمهی مالکیت او بود- حریص شده بودم. من نمیدانستم که هرچه شناخت آدمی، از هرچیزی، بیشتر شود عشق از سوی دیگر در سکوت رو به زوال میرود. افسوس کمی دیر فهمیدم که هرگز کسی را کامل نخواهم یافت. دیر فهمیدم که من فقط حق این را دارم که انتخاب کنم عیبهای که را در آغوش بگیرم. و هماکنون، بعد از این همه سال، با دانستن تمامی این حرفها، میترسم که شاید مدام و تا انتهای عمر به این پرسش فکر کنم که او -با تمام عیبهایش- آیا هنوز مرا دوست میدارد؟ با اینکه عمیقا میدانم پاسخ هرچه باشد، در حال من دیگر فرقی نخواهد کرد …
1 960
مگو چرا به وصالش امید میبندی؟
کجا نوشته گناه است آرزومندی؟
اگر نسیم نوازشگری کرشمه کند ،
بهار میدمد از شاخههای پیوندی
به اشک شورشیام کاش بنگری ای عشق!
چه میشد از دل دیوانه دل نمیکندی؟
کویر خشکم و گل میشکفت از گلم آه ،
به من به خواری اگر هم نظر میافکندی …
کجا بیابمت ای کیمیای خاک شدن!
که بوتراب قبولم کند به فرزندی
به حکم عشق سپردیم دل به یک نگهش …
به حکم عقل سپاریم جان به لبخندی
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
