# 𝖫𝖠𝖵𝖠𝖶𝖠𝖵𝖤﹙𝖳𝖳𝖲 𝖾𝗋𝖺﹚
Kanalga Telegram’da o‘tish
بنده یک عدد خانه خرابِ بیلکینپیپی، وینیساتانگ، اسکاینانی، فرستخائو و همهی خانومیهای نازم.🎀 جهت برقراری ارتباط: t.me/hidenchat_bot?start=361707597
Ko'proq ko'rsatish516
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-130 kun
Postlar arxiv
Repost from ㅤㅤ៸៸ㅤrevenged love ֶָ֢
┌
" آقا! "
دستِ چیچنگ تقریبا روی درب ماشین بود و انگشتهاش دور آهن سردش پیچیده شده بود وقتی اون صدا بهش رسید..
"آقا..." این کلمه رو با خودش زمزمه کرد، طوری که انگار این کلمه به جایی تعلق داشته باشه.. هیچکس تا حالا اون رو اینطور صدا نکرده بود! بنابراین، همونطور که باد اون صدا رو به سمتش برمیگردوند و شالگردنش به صورتش کشیده میشد، چرخید. در پیادهرو و در فاصلهی نه چندان دوری، مرد جوانی رو دید درحالی که شالگردن سفید و ضخیمی رو دور خودش پیچیده بود و موهاش با دونههای برف تزئین شده بود.. نفسهاش مثل ابرهایی کمرنگ بالا میرفت و چشمهاش روی چیچنگ قفل بودن! انگار که کسی جز اون توی این دنیا وجود نداشت..
" من؟ "
اون پسر سر تکون داد و قدمی نزدیک شد. صداش میلرزید اما نگاهش رو نمیدزدید.
" تو بودی که.. تو بودی که گفتی ما در زندگی قبلیمون همدیگه رو میشناختیم؟ "
دنیا انگار متوقف شد..
چیچنگ پلک زد، مطمئن نبود درست شنیده یا نه! انگار درب ماشینی که بین انگشتهاش بود دیگه بیاهمیت و دور شده بود..
باید مسخرهش میکرد و حرفش رو غیرمنطقی خطاب میکرد، اما اون کلمات درون چیچنگ طوری رسوخ کردن که انگار تمام مدت اونجا منتظرش بودن.. 'زندگیِ قبلی'
چیچنگ، چهرهی اون پسر رو از نگاه گذروند –گونههای رنگ گرفته، برجستگی لبهاش، و اون چشمها– قفسهی سینش بخاطر چیزی که نمیتونست اسمی روش بذاره فشرده شد..
" من این رو نگفتم. "
اون پسر خندهی شکستهای کرد، تقریبا یه خندهی تلخ. " نه..نگفتی.. نه حداقل این دفعه. "
و باز هم دوباره، اون جملهبندیِ عجیب غریب.. ضربان قلبش بالا رفته و دستش از دور درب ماشین شل شده بود..
اون پسر، طوری که انگار منتظر بود چیچنگ همهچیز رو به خاطر بیاره، بهش نگاه میکرد...
└
