489
Obunachilar
+124 soatlar
-47 kun
-230 kun
Postlar arxiv
نام این موسیقی بخشی از نامهی کافکا به میلنا را به یادم آورد: عشق یعنی تو چاقویی هستی که من مدام در زخمهایم پیچ و تابش میدهم.
@MimBe_Notes
من بارها مردهام، با آنکه میبینی نفس میکشم و امیدوارم بدانی که نفس کشیدن، دلیلی بر زنده بودن نیست. حسابِ دفعاتی که طعم مرگ را چشیدهام از دست دادهام؛ بارها بخاطر دل بستن به امیدهای پوچ، چندباری به دلیل تکیه بر بودنِ انسانها با اینکه به استواریشان تردید داشتم و در نهایت، آخرین دلیل.
امروز و بخاطر تو تجربهاش کردم؛ امروز که حلقهی ریسمان غم دور گردنم را دیدی، دستهای نجاتدهندهات را مشت کردی، چند قدم فاصله گرفتی و خفگیام را، مرگم را به تماشا ایستادی. نگاهِ من تا لحظهای که توانی برای باز نگه داشتن پلکهایم داشتم، به دستهای تو گره خورده بود. میدانی، گمان میکنم که گاهی دستهای بیحرکت سهم بیشتری در خفگیها دارند.
دستها، دستهای توانا برای نجات، اما بیحرکت..
- خودنویس -
روبهروی آیینه ایستادم و به تصویری که گویی فرسنگها با آن فاصله داشتم، خیره شدم. من به آن مردمکهای تیره و تناسبشان با سیاهی زیر چشمها، به موهای آشفته و رها روی شانههایم و لبهایی که انحنای لبخند را فراموش کرده بودند، نگاه میکردم اما روحم آنجا حضور نداشت.
میپرسی کجا بودم؟ جایی میان خاطرات رنگ و رو رفتهام ایستاده و کسی را نگاه میکردم که سالها پیش، دوستش داشتم. به مردمکهایی خیره شده بودم که گویی درونشان سیاهچالهای را پنهان کرده بودند و مدتها بعد فهمیدم که برق چشمهایم را آن سیاهچاله درون خود کشید و کشت.
بار دیگر کلماتش را میشنیدم، کلماتی که برخلافِ آن زمان، با تار و پود روحم احساسشان میکردم. میانِ گفتههایش، تکههایی از خودِ کنونیام را یافتم و با قرار دادنِ آن تکهها کنارِ هم، از شباهتم با او، کسی که زخم عمیقی بر روحم به جا گذاشته بود، ترسی آمیخته به نفرت را در دل احساس کردم. آنچه را که برایم از گذشته مبهم بود در وجود خود دیدم، شفافتر از هر حقیقتی که از آن آگاه بودم.
حلقهی اتصال گذشته و حال، من بودم. برای درک علتِ تضاد میان احساس حقیقی و نمایش چهرهام، برای فهمیدنِ " تناقضهایی که تکههای روحم را به هر سو میکشیدند "، تنها کافی بود سرم را برگردانم و به گذشته نگاه کنم. من در گذشته ریشه داشتم، گرچه شاخ و برگهایم به حال رسیده بودند.
به خود که آمدم، هنوز روبهروی آیینه ایستاده بودم. اینبار که خود را نگاه کردم، زخمی را دیدم که شبیهِ چاقویش شده بود.
تمامِ آنچه برای زنده ماندن میخواستم را ربودی و از من خواستی که زندگی کنم. من میخواهم زندگی کنم، اما وقتی به آنچه برایم بهجا مانده است مینگرم، حتی مرگ نیز واقعهی غریبی بهچشم میآید.
هیچ موسیقی بیکلامی تاکنون مثل این قطعه، احساسات فروخورده را روی قلبم آوار نکرده است. نمیخواهم دوستش داشته باشم، اما نمیشود.
#گیلبرت
@MimBe_Notes
برایم نوشته بود: به هر نقطه از زندگیام که نگاه میکنم، ناتمام بودن تنها چیزی است که به چشمم میآید؛ با این حال هیچ چیز به اندازهی ناتمام بودنِ خود، مرا دچارِ رنج و اندوه نمیکند. در زندگیِ آدمیزاد باید آدمی دیگر، احساس و یا حتی خاطرهای باشد که بخواهد با آن به پایان برسد. با این فکر، قلب خود را زیر و رو میکنم و به این حقیقت پی میبرم که دیگر هیچچیز و هیچکس را حتی برای تمام شدن هم ندارم. این به شکِ من نسبت به باورهای پیشینم میافزاید؛ میترسم از اینکه حتی مرگ نیز نتواند مرا به پایان برساند.
هیچ موسیقی بیکلامی تاکنون مثل این قطعه، احساسات فروخورده را روی قلبم آوار نکرده است. نمیخواهم دوستش داشته باشم، اما نمیشود.
#گیلبرت
@MimBe_Notes
گویی زندگیام کتابی بوده است که دستی چندین صفحه از میان آن کنده و حالا نمیتوانم ارتباطی بین صفحات دیگر بیابم. تلخ است که میانهی داستان زندگیات، احساس غربت و عدم تعلق داشته باشی.
چشمها را باید شست و جور دیگر باید دید؟ فکر میکنم در برابر این همه فاجعه، تنها دور انداختن چشمها و هیچ چیز، مطلقا هیچ چیزی ندیدن، اندکی آرامش به همراه داشته باشد.
مدتی است احساس میکنم که با گذر از هر روز، سنگی بزرگ روی قفسهی سینهام قرار میگیرد و نفس کشیدن برایم دشوار میشود. با این وجود هرگز بابت بریده شدنِ نفسهایم نترسیدهام؛ من از روزهای بسیاری که پیش رو دارم، از سنگها، از ادامهدار بودنِ این خفگی میترسم.
هر روزی که از من عبور میکند، سنگی بزرگ به یادگار روی قفسهی سینهام میگذارد. این روزها دشوارتر از همیشه نفس میکشم، اما ترسِ من هرگز بابت بریده شدنِ ابدیِ نفسهایم نبوده است؛ من از روزهای بسیاری که پیش رو دارم، از این خفگیِ ممتد میترسم.
مرا آتشی سوزانده است که تو ندیدهای، رنجی به فروپاشی رسانده که هرگز احساسش نکردهای. مرا شکستند و تو دستهایت را بر گوشهایت فشردی، تا مبادا آزردهخاطر شوی. تو از این ویرانه دور شدی که غبارِ غمش روحت را لمس نکند. حالا در این ویرانه، چه چیزی را جستوجو میکنی؟
اگر انتقاد، پیشنهاد، تعریف و تمجید یا گله و شکایتی هست.
https://telegram.me/BChatBot?start=sc-419049-khhkKp6
رفتنها و نرسیدنهای بیشمار، روح مرا فرسوده کرده است. اکنون حتی اگر بدانم کدام راه به تو ختم میشود، دیگر توانی برای پیمودنش ندارم.
