489
Obunachilar
+124 soatlar
-47 kun
-230 kun
Postlar arxiv
شاید واقعا کارم تمام شده باشد؛ مثل کسی که سر جلسهی امتحان زودتر از بقیه برگه را پر کرده اما ناچار است بماند تا مهلت امتحان، یا کسی که اصلا از اول چیزی بلد نبوده در برگه بنویسد، آدمی که به هر ترتیب کارش تمام شده است.
هادی پاکزاد.
@MimBe_Notes
شاید از ابتدا فعلِ رفتن مختص به جسم بوده است. مثل تو که رفتهای، اما یاد، خاطره و اندوهت بخش جداییناپذیر زندگیِ من است. اگر گمان میکنی دچار اشتباه شدهام، پس باید بدانی که فعلِ رفتن را به درستی به جا نیاوردهای؛ تو چیزهایی به جا گذاشتهای که نبودنت را نقض میکنند، چیزهایی که گمان میکنم بیش از این تابِ نگهداریشان را ندارم.
دیدنش برای تو ممکن نیست، اما امیدوارم بتوانی یکی از عمیقترین زخمهایم را روی گردنم تصور کنی. این زخم روایتگر قصهی بغضهای فروخورده است. هربار که نگاهش میکنم، دربارهی ماهیت بغض دچار تردید میشوم. آنچه از فروخوردن آنها بهجای مانده، شبیه رد خنجر است؛ گویی هربار میخواستهام خنجری را از گلوی خود عبور دهم.
در تمام عمرش تبری بالای سرش آویخته بود؛ او در هر لحظه از حیات خود انتظار ضربت مرگبار آن تبر را کشیده و اینک آن ضربت فرود آمده بود! ضربتی مهلک و مرگبار. او که خواسته بود از ساحت محکمهی وجدانش بگریزد دیگر نمیتوانست در هیچجا پناهگاهی بیابد.
نیه توچکا
فئودور داستایفسکی
- در تمام عمرش تبری بالای سرش آویخته بود؛ او در هر لحظه از حیات خود انتظار ضربت مرگبار آن تبر را کشیده و اینک آن ضربت فرود آمده بود! ضربتی مهلک و مرگبار. او که خواسته بود از ساحت محکمهی وجدانش بگریزد دیگر نمیتوانست در هیچجا پناهگاهی بیابد. -
نیه توچکا
فئودور داستایفسکی
ماندنت زیباست؛ زیباییای که توانِ درکش را دارم، اما برای لذت بردن از آن ناتوانم. ماندنت مرا میترساند. احساسی مدفون را از عمقِ وجودم بیرون میکشد که شایستهی فراموششدن است.
از خود میپرسم، یعنی تو نمیخواهی تکهای دیگر از روحم را با خود ببری؟ پاسخی نمییابم که آرامم کند. رو میآورم به انکار کردنت، همانگونه که تاکنون منکرِ همهکس شدهام. باید دیوار بینمان را بلندتر بنا میکردم، آنقدر بلند که بودنت دچارم نکند، که حضورت را احساس نکنم، که از یادم بروی. میشود از یادم بروی؟ بگذار در برابرِ خودم پیروز شوم، پیش از آنکه در برابرِ تو بشکنم.
گویی تمام زندگیاش را بر لبهی پرتگاهی بیانتها بنا کرده بود؛ تنها با این گمان میتوانست سقوطهای پیدرپیاش را توجیح کند.
خواسته بودی که همواره خود را دوست بدارم، اما مرا ببخش که این روزها نمیتوانم ویرانهای که بر جای گذاشتهای را دوست داشته باشم.
چشمهای تیرهاش، صحنهی تکرارِ شکستنها بود. کافی بود در چشمهایش خیره شوی، تا صدای خرد شدنِ استخوانهایش را بشنوی. میگفت که قلبی ندارد تا به کسی ببخشد؛ اما داشت. قلبش، آرامگاهِ زخمهای بهبودنیافتنی بود. میگفت رنجها در قلبش جولان میدهند و دیگر جایی برای احساسات نمانده است. سمتِ چپِ سینهاش، حفرهای بود که سرما از آنجا ریشه میدواند تا مغز استخوانش؛ گویی او دیگر هیچچیز نداشت تا روحش را گرم کند.
میگفت روزی همهچیز تمام میشود. به تمامشدن، دل بسته بود.
به چشمهایم خیره شد و گفت: از نگاهم میگریزی و میکوشی اندوهی که چشمهایت را تیرهتر کرده است، پنهان کنی. از گفتن دست کشیدهای، اما آیا اینگونه غمها نیز از جان تو دست میکشند؟
مثل گذشته سکوت کردم. با سر انگشتانش، رد اشک روی گونهام را نوازش، و زمزمه کرد: به خودت میآیی و میبینی از گوشهی چشمت، از زخمی کهنه که گمان میبردی بهبود یافته است، غم میجوشد.
گفتم: و هیچ چشمهای از جوشش نمیایستد، مگر آنکه خشک بشود. اما چگونه چشمهای که منشا آن را نمیدانم، از جوشیدن باز دارم؟
در آخرین نامهاش نوشته بود: میگویند که عشق بار دیگر دستهایمان را به هم میرساند، اما من خوب میدانم که تو باز نمیگردی. مرهم به زخم احتیاجی ندارد، همانگونه که تو به من.
تیک، تاک؛ مثل ساعت کار میکند دنیای تو.
دنیای من اما سوت ممتد میکشد؛ مثل کتریِ آب که وقتش شده از روی آتش برش دارند.
هادی پاکزاد.
