uz
Feedback
یادداشت‌های میم_ب

یادداشت‌های میم_ب

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
489
Obunachilar
+124 soatlar
-47 kun
-230 kun
Postlar arxiv
در یادداشت خودکشی‌اش نوشته بود: من برای این جسم سرگردان مرگی را برگزیدم که روحم مدت‌ها پیش تجربه کرده بود؛ سوختنِ تدریجی.

باید می‌پذیرفتم که دوست داشتن مرهم این زخم نیست و شاید اندکی دل‌آزارتر؛ باید باور می‌کردم که این زخم بدونِ مرهم است.

برای سایه ارسالش کردم و نوشتم: It takes a lifetime to understand why. نوشت: Or more. و حق با او بود. @MimBe_Notes

مراقب قلب خود باش عزیز من؛ هنوز هر زخمِ قلبت، ترکی روی شیشه‌ی عمر من است.

گاهی روانم بازیچه‌ی تردید می‌شود و نمی‌توانم باور کنم که ما روزهایی را کنار هم سر کرده‌ایم. در آن لحظات راه رهایی‌ام نگاه کردن به زخم‌هایی است که از تو به یادگار دارم و هر یک از آن‌ها، گواهی دردآور است بر بودن تو.

ناتوان از روبه‌رو شدن با هجوم یادت، تصمیم گرفتم آن‌قدر خود را خسته کنم که رمقی برای فکر کردن به تو نداشته باشم. اما شب که فرا رسید، پیش از بسته شدن پلک‌هایم به این فکر کردم که کاش تو به اندازه‌ی من خسته نباشی، که اندکی به من فکر کنی.

این‌که کسی با گوش دادن یک موسیقی مرا به یاد آورد احساس عجیبی دارد و این موسیقی نمونه‌ی مورد پسند من است. :)) @MimBe_Notes

شاید زندگی اندکی پس از آن‌که همه‌چیز از دست رفته‌ است، آغاز می‌شود.

باید به نقطه‌ای برسم که دیگر هیچ چیز برای از دست دادن وجود نداشته باشد؛ تا این لحظه رنج حاصل از آن، فرصتِ زندگی را از من ربوده است. در محاصره‌ی رنجم، اما گمان می‌کنم زندگی اندکی پس از آن‌که همه‌چیز از دست رفته‌ است آغاز می‌شود.

اگر صحبت، انتقاد، پیشنهاد و یا موسیقی زیبایی هست: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-388004-qt5X9NP

الکس برایم نوشته بود: "وضعیت مضحک کنونی‌ام، ثمره‌ی دوست داشتن کسی بدون دلیل و منطق عقلی است. پرسیده بودی چرا دیگر کسی و یا حتی خودت را دوست نداری، زیرا برای دوست داشتن هیچکس، حتی خودم، دلیلی نمی‌یابم و از عواقب دوست داشتن بدون دلیل می‌ترسم."

چه تفاوتی دارد که شاد باشم یا اندوهگین، هنگامی که از ناپایدار بودنِ احوال خود آگاهی دارم؟

نمی‌دانستم تا چه حد صحبت کردن با تو را دوست دارم، مگر هنگامی که به خود آمدم و دیدم تمام آن‌چه در این روزهای نبودنت رخ داده را در ذهنم برایت روایت کرده‌ام. چشم بستن بر دلتنگی‌ام ممکن نیست، اما دیگر تو را نه در ذهنم می‌خواهم و نه در واقعیت.

چشم از آیینه بردار، منجی مرده است.

او دیوانه نبود، بلکه فقط بیش از اندازه رنج کشیده بود. ابله فئودور داستایفسکی

اکنون که به شباهت غیر قابل انکارم با زخم‌هایم پی برده‌ام، پرسش تازه‌ای برای شکنجه‌ی خود یافته‌ام؛ چه کسی به یک زخم دل می‌بندد؟

به‌نظر می‌آید از جنسِ شیشه بوده‌ای. دقیق نمی‌دانم چگونه، اما غیرقابلِ انکار است که تو را خرد کرده‌اند. گویا کافی نبوده، پس هرکس تکه‌ای از وجودت را با خود برده و آن‌چه برایت به جا مانده، قابلِ صرف‌‌ِنظر کردن است. غبارِ غم روی بقایای این شیشه نشسته‌ است، آن‌قدر که به سختی می‌توانم ادعا کنم که می‌شناسمت‌. لحظاتی که اشک می‌ریزی، _ هرچند کوتاه _ مانند گذشته شفاف و زلالی. آن‌وقت هرکس که به روحت نگاه کند، می‌تواند یک‌به‌یکِ ترک‌هایش را ببیند و بشمارد. می‌بینی؟ آن‌ها بیش‌ از آن‌ چه که فکر می‌کنی، تو را شکسته‌اند.

‏سراسیمه از خواب پریدم به زور خودم رو از تختم جدا کردم، شیر آبی که دیگه هرز شده و چکه میکرد رو سعی کردم ببندم؛ از پنجره‌‌ی بزرگی که رو به حیاط خونه باز می‌شد جای خالیشو نگاه می‌کردم. درخت پیرِ خونه‌رو می‌گم. ‏خونه‌مون یه حوض کوچیک داره که کنارش تنه اون درختِ چناریه که دیگه نیست. چن سال پیش خیلی سعی کردن ریشه هاشو در بیارن. همه کار هم کردن اما نتونسن. مثل تو که هرکاری کردم از قلبم بیرون نیومدی.

زندگی‌ خود را این‌گونه وصف می‌کرد: از دست دادن، کوشش برای خو گرفتن به جای خالی آن‌که رفته و بازگشتنش، هنگامی که نه قلبش مشتاق است و نه چشمانش منتظر.