کانال رمان های زهرا حداد همدانی 🥂مارید و مرید🥂
Yopiq kanal
بسم الله الرحمن الرحیم ❌کپی ممنوع❌🔐 عطرین: چاپ شده🌹🍫 مارید ومرید:پارت گذاري منظم🖋خاج: آنلاین🖋 امیر سپهبد: فایل فروشی 📚 اینستاگرام نویسنده:❤https://instagram.com/zahra_hadad_hamedani97?igshid=ZDdkNTZiNTM=
Ko'proq ko'rsatish2 910
Obunachilar
-1124 soatlar
+857 kunlar
+21130 kunlar
Postlar arxiv
Repost from N/a
🦚کانالهایvip رایگان شد🎁
با توجه به درخواستهای مکرر شما، با جمعی از نویسندههای مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانالهای vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰
فقط همین امروز زمان دارید از این فرصت بهره ببرید🕰
https://t.me/addlist/1M2iqFDxVq00M2E8
فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏
الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
تا تکمیل ظرفیت #۹نفر باقیمانده❌
Repost from N/a
💎کانالهایvip رایگان شد🎁
با توجه به درخواستهای مکرر شما، با جمعی از نویسندههای مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانالهای vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰
فقط همین امروز زمان دارید از این فرصت بهره ببرید🕰
https://t.me/addlist/1M2iqFDxVq00M2E8
فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏
الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
تا تکمیل ظرفیت #۳۲نفر باقیمانده❌
Repost from N/a
💯کانالهایvip رایگان شد🎁
با توجه به درخواستهای مکرر شما، با جمعی از نویسندههای مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانالهای vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰
فقط همین امروز زمان دارید از این فرصت بهره ببرید🕰
https://t.me/addlist/lpIHH9mkTs5iZWE0
فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏
الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
تا تکمیل ظرفیت #۵۹نفر باقیمانده❌
Repost from N/a
♻️کانالهایvip رایگان شد🎁
با توجه به درخواستهای مکرر شما، با جمعی از نویسندههای مطرح تصمیم گرفتیم لیست کانالهای vip رو رایگان در اختیارتون قرار بدیم💰
فقط همین امروز زمان دارید از این فرصت بهره ببرید🕰
https://t.me/addlist/lpIHH9mkTs5iZWE0
فقط ۱۰۰ نفر ظرفیت داریم⏳👏👏
الویت با کسانی هست که اول جوین میدن💯
Repost from N/a
به اصرار شما چنل ⭐👑 VIP 👑⭐ پر طرفدارترین رمان عاشقانه تلگرام رو براتون پیدا کردم❤️🔥
لینکش محدودیت ظرفیت داره❌
❌لینک دارای محدودیت ظرفیت❌
پسر ۲۸ سالهای که بعد از شکستن قلبش قسم خورده بود دیگه عاشق هیچ دختری نشه... اما...با یک تصادف، دختری وارد زندگیش شد که قرار نبود فقط قلبش رو بلکه راز پنجاه سالهی دو خانواده رو هم بیدار کنه...🫀دستم رو دور کمر ظریفش حلقه کردم و سمت تنم کشیدمش... این دختر جونم شده بود...❤️🔥 - چی میشه بدزدمت و ببرمت یه جا دست کسی بهت نرسه؟✨ مخفیت کنم کسی نبینتت... من تحمل ندارم این همه زیبایی رو کسی جز من هم ببینه همرازم ...🌻🌞 با خجالت لبخندی زد که یه جون به جونام اضافه شد ..سر جلو بردم و نفس عمیقی توی موهاش کشیدم... - ولی این خانم زیبا و این همه زیبایی رو کسی جز من نمیبینه... موهاش رو پشت گوشش فرستادم و...😶🌫️♥️ https://t.me/+0IXAD3BUSqIwNjhk https://t.me/+0IXAD3BUSqIwNjhk
Repost from N/a
ستارهی حکمت، دختری که با هزاران امید و آرزو به شهر آمد برای رسیدن به آیندهای روشن.
اما رویای درس خواندنش درست وسط جنگ قدرت دو جراح عاشق پیشه قرار میگیرد، دو دوست و همکار قدیمی....
و حالا دوستی سالهای دور آن دو مرد به رقابتی نفس گیر برای عشق و ریاست بیمارستان تبدیل میشود.
برای خواندن این داستان پر از هیجان با قلم من همراه باشید...
https://t.me/+kHIdqMr2U9VmYzNk
شروع رمان ،خوش اومدید دوستان عزیزم.
✨☘🩷
امیدوارم تا پایان رمان همراهمون باشید❤️
ارادتمند شما #زهرا_حداد_همدانی
Repost from N/a
ادعا میکرد علاقهای به مهتاب ندارد.
ادعا میکرد دلش برای آن دخترک سرتق نلرزیده! اما ...
آن روز به محض اینکه جسم ظریفش را روی زمین دید ؛ قلبش از جا کَنده شد.
فریاد کشید:
— چی شدهههههه؟؟؟
یکی از کارگرها، رنگپریده و هراسان، جلو آمد:
— آقای مهندس... خانم پناهی... با صدای انفجا•ر داخل معدن از حال رفت...
— تو غلط کردی خانم رو آوردی اینجا اونم وقتی میدونستی امروز انفجا•ر داریم!
دهانش پر شد تا بیشتر اورا بتوپد که چشمش افتاد به کارگری دیگر که خم شده بود تا مهتاب را از زمین بلند کند.خونَش به جوش آمد و داد زد :
— بهــــــــــش دست نزننننن مرتیکههههه !
سپس خودش ، مقابل نگاهِ تمام کارگرها و همکارانش مهتاب را در آغوش کشید ...
https://t.me/+XgXyaxWLcFY0YmU0
https://t.me/+XgXyaxWLcFY0YmU0
تقابل مهتابِ زیبا و پر انرژی با عماد سعادت، رئیس بداخلاقی که به یخ بودن معروفه❤️ آخ از اون روزی که یخهای قطب جنوب آب بشن😁#قصهیمهتاب🌙 ( رمانی براساس واقعیت)
Repost from N/a
عصبی جلوش ایستادم و گفتم: هدفت از این کارا چیه ارسلان ؟مگه قرار نبود فقط عذابم بدی؟ مگه قرار نبود روی سگت رو نشونم بدی؟
- سگاخلاق دوست داری؟
ـ من نه سگ اخلاقیت رو دوست دارم، نه مهربونیت رو. من کلاً دوست ندارم تو رو دوست داشته باشم.
_پس اعتراف میکنی که داری هوایی میشی؟! که دلت لرزیده برام!!!
راست میگفت دلم لرزیده بود برای این شوهر اجباریم.گریه کنان جیغ زدم:آررررره هوایی شدم . نمیخوام عاشقت باشم اما هستم.نمیخوام دوستت داشته باشم وقتی که تو از من و این زندگی متنفری ... نمیخواااام.
جلو آمد و تن لرزانم را در آغوش گرفت . کنار گوشم زمزمه کرد: متنفر نیستم ...دلم بند توعه بفهم اینو .
https://t.me/+0mXSi8Bz3RtlYzg0
دستش روی بازویم نوازشوار به حرکت درمیاد.زمزمههای آرومشو میشنوم و قلبم مچاله میشه.
ــ خیلی خوشگلی ... داری دمار از روزگارم درمیاری ولی ازت متنفرم راز !!!ازت متنفرم و بازم نمیتونم ازت دور بشم!
ازدواج مون اجباری بود.من قاتل برادرش بودم اما ...
عاشقانهای ناب ❤️🔥 توصیه ویژه کپی ممنوع پارت واقعیvip👏🏻
Repost from N/a
نگاهم را از روی زمین برنمیدارم. فقط میخواهم از کنارش رد شوم و همهچیز تمام شود.
همان لحظه، صدای خندهی یکی از پسرها از چند قدمیمان بلند میشود.
«خانم روانشناس، شمارهتونو که نگرفتیم!»
قبل از اینکه حتی فرصت کنم جواب بدهم، فرداد یک قدم جلوتر میآید.
نه داد میزند، نه اخم میکند.
فقط آنقدر نزدیکم میایستد که سایهاش بین من و آن پسر میافتد.
«کاری داشتی به خودم بگو.»
پسر با خنده شانهای بالا میاندازد.
«مگه وکیلشی؟»
فرداد لبخند خیلی کمرنگی میزند؛ از آن لبخندهایی که بیشتر آدم را میترساند تا آرام کند.
«نه... ولی از این به بعد، حواست باشه طرف حسابت کیه.»
نفسم در سینه حبس میشود.
برای اولین بار، نگاهش را از روی آن پسر برمیدارد و به من خیره میشود.
«بیا رها... دیر وقته.»
نمیدانم چرا، اما میان آن همه آدم، تنها چیزی که حس میکنم امنیتیست که کنار او ایستادن به من میدهد...
https://t.me/+4FwUEyoAKjIwZTY0
یه رابطه معمولی به یه عشق بزرگ تبدیل میشه اما شخصیت پسر داستان با ازدواج مخالفه و این شروع چالشهاشونه.داستانی براساس واقعیت‼️
Repost from N/a
هرچی تقلا میکردم پوزخند فرحان بیشتر میشد، تخت رو دور زد نزدیک گوشم غرید:
_ گفتم داری با آتیش بازی میکنی. حالا که هوس کردی بعد فرارت بازم بیای پیشم، پس باید خوب سرویس بدی.
_ ازت متنفرم هیولا، دست از سرم بردار.
ولی دستش وحشیانه پامو رو چنگ زد و خودش رو بیشتر به سمتم کشید.
_ بهت فرصت داده بودم بری، خودت خواستی .
به تقلا که افتادم، جریتر شد و فرصت نداد و همونطور که دستامو بالای تخت بسته بود، به سمتم هجوم آورد و...
https://t.me/+C1uPRjnqtx9iZTM0
Repost from N/a
هتلترنج📒
مهندسصدر برام یک شخصیت بینظیر بود.شیفتهی اعتماد به نفس وگیرایی صورت شده بودم.آرزو میکردم ای کاش میتونستم مثل او باشم.در همین افکار نگاه خیرهام راروی خودش شکار کرد وباحالت تمسخرچشمکی زدوگفت:چه خبر؟خودم راجمعوجور کردم وگفتم:هیچ!خبرخاصی نیست.پوزخند زد؛مطمئنی؟الان یکساعته این جا نشستی،به من زل زدی،عاشق شدی؟چیزی دردلم پاره شد.آب دهانم راقورت دادم،ببخشید متوجه رفتارم نبودم؛چیزی ذهنم را درگیرکرده به اون موضوع فکرمیکردم!تای ابرویش را بالا انداخت:چه موضوعی؟میتونم کمکت کنم؟غمگین شدم،جه جوابی به اومیدادم؛که من مسخ رفتاروجدیت وآرامشت شدم؟سرم رازیر انداختم وچیزی درجوابش نگفتم.
جلوآمد؛شازده خانم؛فکرش رونکن؛درست می شه!هتلآرنج یک رمانروانشناختیه
https://t.me/+wZCK0wMzHeljNTc0
Repost from N/a
- میدونید که ازدواجمون تحت شرایط خاصیه دیگه؟
- چهجور شرایطی مثلا؟
- واقعا نیازه که توضیح بدم؟
نگاهی از سر تفریح به صورتم انداخت:
- آره، ممنون میشم واضحتر بگی.
- شرایط خاصی مثل جدا خوابیدن و کاری به کار هم نداشتن.
- اسممون که بره تو شناسنامه هم بخوای نخوای باهم کار داریم.
- ولی ما باهم قرار گذاشته بودیم.
یکقدم نزدیکتر شد و پشت من به دیوار چسبید:
- منم منکرش نشدم، یعنی تا تو نخوای منکرش نمیشم...
و یکقدم دیگر هم نزدیک شد تا فاصله به نفس برسد:
- نمیخوای؟
https://t.me/+qWidBhXRJBZmMDJk
اولش فقط قرار به یه محرمیت مصلحتی بود واسه نجات جون من و پسرم اما...
Repost from N/a
💔 «اگه دوباره عاشق بشم... اگه دوباره همهچیز ازم گرفته بشه چی؟»
این ترسِ هر روزِ نسیم بود...
زنی که بعد از خیانت، طلاق و سالها تنهایی، تمام دنیایش را در پسر کوچکش خلاصه کرده بود.
تا اینکه...
مردی وارد زندگیاش شد که با هیچ مردی شبیه نبود.
امیرعاصف...
مردی قدرتمند، مشهور و مغرور؛ اما با قلبی که سالها پیش، بیصدا اسیر نسیم شده بود.
او این بار تصمیم گرفته برای عشقش بجنگد...
اما گذشته هنوز تمام نشده است.
بازگشت مردی که زندگی نسیم را نابود کرده...
رازهایی که یکییکی فاش میشوند...
دشمنانی که در سکوت نقشه میکشند...
و عشقی که هر لحظه سختتر از قبل امتحان میشود.
❤️ آیا زخمهای گذشته اجازه میدهند دوباره عشق متولد شود؟
یا سرنوشت، این بار هم قلبی دیگر را خواهد شکست؟
✨ «سایهای در قاب گالری»
رمانی عاشقانه، پرتعلیق، احساسی و سرشار از رازهایی که تا آخرین فصل رهایت نمیکنند.
👇 اگر دنبال داستانی هستی که هم عاشقت کند، هم غافلگیرت، از همین حالا همراه ما شو...
https://t.me/+ayhGxP7GsapiMWU0
Repost from N/a
نويسندهی #تهاتر با رمانی جدید که حسابی طرفدار پیدا کرده👇
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
دانشجوهای مستعد و پرشر و شور، در دو تیپ و تیم مختلف با هم رقابت میکنن. #پردیس و #آرش به هم علاقه پیدا میکنن و با توجه به مخالفت برادر پردیس با هم #نامزد میشوند. چون برادرش قول پردیس رو به دوست خودش داده تا به واسطهی این ازدواج در کار خود موفق شود.
این مخالفت باعث بروز اختلافاتی از طرف برادر پردیس بین #آرش و #پردیس میشود و کمکم رابطهشان #ناهنجار میشود. آنها در حالی از هم جدا میشوند که دلشان هنوز در گرو هم است و یک #امانتی از طرف #آرش پیش #پردیس به #یادگار مانده است.
#امانتی که سالها بعد منجر به #دیدار مجددشان میشود و #مقابل هم قرارشان میدهد.
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
#برشیازرمان
-نه خودتو بخور نه لباتو. حال ما دیگه با هم خوب نمیشه. چالههای تو دلمون بیشتر از راههای جلوی راهمونه. به یاد همون زمانی که آرش نامی تو دلت بود و دوسش داشتی، زندگی کن. از گرگی که به گلهی دلت زد براش نگو. من به بدنامی و بیراهه نخواستمت.
https://t.me/+vZKJ5jCjkA5jYTE0
#توصیهیویژه
#نفسهایم #الههمحمدی
Repost from N/a
#دامادفرارکردهوبهجاشعقدرئیسشرکتشده♨️🚨
-داماد از سر عقد فرار کرده و رفته خارج!
با شنیدن صدای رئیس شرکتم که اینو گفته بود بدنم شل شد و افتادم که مادرش گفت:
-خدا لعنتت کنه دختره بی همه چیز بخاطر تو پسرم رفت خارج
همهمهای ایجاد شد که سر پایین انداختم و جلوم یه جفت کفش دیدم ، سر بالا آوردم که با چشمای سردش گفت:
-پاشو کارمند کوچولو ، داماد هست ولی داماد کسی رو که میخواستی نیست!
نشست توی جایگاه داماد که با سیلی پدرم . . .😱❌🔥
𝘭𝘪𝘯𝘬 ꧇ https://t.me/+ixuG6olZAio3OTM0
𝘭𝘪𝘯𝘬 ꧇ https://t.me/+ixuG6olZAio3OTM0
Repost from N/a
دکتر پرونده را بست و گفت:
«فقط یک نفر میتونه برای خواهرت اهداکننده باشه.»
بیاختیار پرسیدم: «کی؟»
نگاهش از روی پرونده بلند شد : «همسرت.»
با تلخی خندیدم : « ولی من که شوهر ندارم.»
هنوز جملهام تمام نشده بود که درِ اتاق باز شد.
همان مردی که تمام این مدت با مزاحمت هایش تا حد مرگ نرسیده بودم ، وارد شد...
پرونده را از دست دکتر گرفت و امضا کرد.
بعد بدون اینکه حتی نگاهم کند، گفت: «از امروز... داری.»
نفسم بند آمد : «من ... من ... من هیچوقت با تو ازدواج نمیکنم!»
برای اولین بار نگاهم کرد : « خودت می دونی الانم برو... و خودت خبر مرگ خواهرت رو به مادرت بده.»
پاهایم دیگر توان ایستادن نداشت...
https://t.me/+YgAygWJ9Kas3NTY0
Repost from N/a
سکوت سرد و سنگین فضا را پیرمرد عصا قورت داده ی روبرویم شکست:
- کی اومدی!
به سعید نزدیکتر شدم و عمدا دست دور بازویش انداختم:
- دو ماهه از #زندان #آزاد شدم!
#دست زنعمو با شنیدن کلمهی زندان، همراه فنجانهای داخل سینی #لرزید:
- این دو ماه رو کجا بودی... چرا خبر ندادی...
اهل عشوه و ناز نبودم ولی باید میسوزاندمش:
- با سعید بودم... #پسرتون...
باید #تلافی تمام بدیهایی که در حقم شده بود را از این خانوادهی بدبخت میگرفتم:
- تو #خونهاش....
#بازوی سعید را نوازش دادم:
- ببخشید اگه پسرتون این دو ماه کم پیدا بوده، قربونش برم #درگیر من بود.
با صدای #افتادن چیزی توجه همه به سمت میز برگشت...
#مهرو نقش زمین شده بود...
این دختر دومین #قربانی ام بود...
https://t.me/joinchat/AAAAAFbz0FL1DIxPtEdKxQ
عاشقانهترين قصهی این روزهای تلگرام؛ عشقی ناب از دل کینه و انتقام...
ble.ir/join/Fq3bhQmNB7
《سونای》
اثر دیگری از لیلاغلطانی
Repost from N/a
- من عاشق زنمم حتی اگه زمینگیر و ناتوان باشه و حتی واسه دستشوییرفتن محتاج من، به هزارتا مثل تو میارزه!
آهو در خود جمعشده، آرام لب زد:
- ولی… من نمیخوام… نمیخوام جای خانـ…خانمتونو بگیرم آقا جا…جاوید.
جاوید سر بالا کرده و بیتفاوت نگاهش کرد:
- خوبه! خوبه که جایگاه خودت رو میدونی کلفت کوچولو.
بعد کمی سر سمتش خم کرد:
- اگه اینجایی فقط بهخاطر اینه که برام پسر بیاری والسلام!
نگاه دقیقتری به او انداخت، دخترک از فرط ظرافت مثل شیشه بود، میترسیدی دست به او بزنی و شکسته شود، لطیف بود، انگار پوست تنش، پوست آدمیزاد نبود… حریر بود!
- با حوله اومدی جلو چشم من که هواییم کنی؟
ترسیده و هولزده شد، اما قبل از آنکه حرفی بزند غرش جاوید خفه اش کرد
- برگشتم خودتو برام آماده کرده باشی، میخوام همین امشب تموم شه...
https://t.me/+IzmR16icZBkwODQ0
زن جاوید علیل و زمینگیره، وارث نداره و به همین خاطر مادرش براش زن دیگهای میگیره، آهو!
آهویی که ظرافت و زنانگیش مدام سیبک گلوی جاوید رو تکون میده و… مگه میتونه از اون تن و زیبایی بگذره؟!🔥
