uz
Feedback
Pejar

Pejar

Kanalga Telegram’da o‘tish

A cage

Ko'proq ko'rsatish
156
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kunlar
-430 kunlar
Postlar arxiv
Dariush-Booye-Khoobeh-Gandom-256.mp311.93 MB

علی گفت تو تعمیرگاه داریوش گذاشته بودیم. اوستا اومد تو داد زد کی داریوش گذاشته؟! یهو ترسیدم؛ گفتم این بابا خودش موهاشو یه عمر
علی گفت تو تعمیرگاه داریوش گذاشته بودیم. اوستا اومد تو داد زد کی داریوش گذاشته؟! یهو ترسیدم؛ گفتم این بابا خودش موهاشو یه عمره داره داریوشی می‌زنه! اگه باشه بیوفته میره داریوشو تتو می‌کنه رو چپ سینه‌ش؛ حتی تو عروسیشم داریوش گوش داده! چرا الان یهو عصبانی شد؟! سریع قطعش کردم. گفت: پسر مگه تو موهای سفید منو نمی‌بینی؟ زور من به داریوش نرسید. تو هنوز خیلی جوونی، اینا رو گوش نده! سامان اسلامی

Ghader-Kaban_Jada-Chol-U-Sebar-Bw.mp312.54 MB

Repost from N/a
جلوی درِ سینما منتظر بودیم خلوت بشه تا بریم تو. به عزیزی که باهم رفته بودیم، بازی رو ببینیم.  گفتم برام مهم نیست کی بازی رو می‌بره. وسطای بازی، که داشتم سکته می‌کردم، بهم گفت: «کاملاً معلومه برات مهم نیست کی ببره.» چپ و راست داشتم خودم رو توجیه می‌کردم که مهم نیست. ولی مهم بود. دلم می‌خواست دوباره معجزه ببینم؛ دوباره مسی خدابودنش رو نشون بده. ولی نشد. از سالن که اومدیم بیرون، گفت: «واقعاً غم‌انگیز بود.» گفتم: «آره، ولی زندگیه دیگه کاریش نمیشه کرد.» اون لحظه فقط داشتم خودم رو آروم می‌کردم. از باختِ مسی ناراحت نبودم؛ از پایانِ مسی ناراحت بودم. از این که دیگه قرار نیست معجزه ببینم.از عقلانی شدن همه چیز ناراحت بودم. صبح که از خواب پاشدم، درگیر یک نوستالژیِ عمیق شده بودم. میل به هیچ کاری نداشتم؛ دلم می‌خواست فقط بخوابم. شبیه پایانِ یک مسافرتِ عالی، یا بعد از خوندنِ یک رمانِ درخشان، یا پایانِ یک سریالِ خوب. چندتا آهنگ گوش دادم که یکم از این حال‌وهوا بیام بیرون. تا رسید به آهنگِ «برج دیاربکر». خرم رو چسبید، حسم را چند برابر کرد. انگار جوان حاجو هم بعد از یک دوره، دوباره این آهنگ رو می‌خونه؛ آرومتر و با خش بیشتر. جوان حاجو هم داره به پایان نزدیک می‌شه. حسی که از این اجرا گرفتم خیلی جالبه؛ شبیهِ آخرای یک مهمونی خیلی خوب که خودمونی‌ها موندن، خسته لم دادن، خونه به‌هم‌ریختس. دارن از آخرین لحظاتِ کنار هم بودن، نهایتِ لذت رو می‌برن، با اینکه می‌دونن داره تموم می‌شه. شعرِ آهنگم خیلی از فضایی که احساس کردم دور نیست "من به دنبالِ نامم (اصالتم) بودم. در قلعه‌های دیاربکر. زمانی که ستاره در آسمان تنها (بیچاره) بود. وقتی که نی و تنبور و طبل و سرنا، سرد شده بود. با جانی پولادین به دنبالِ نامم گشتم. من وطن‌پرستم، من انسان‌دوست" انگار هستی شاعر گره خورده با اصالتش؛ حتی زمانی که فقط کورسویی از امید حضور داره. اصالتی که جانی پولادین می‌خواهد؛ وطن‌پرستی و انسان‌دوستی. نقطه‌ی عطف شعر در آخرای شعر قرار گرفته؛ وقتی که شاعر برای معرفی خود، یا شاید الگوی خود، اسم قهرمانان کورد را می‌آورد؛ کسانی که در راه وطن‌پرستی و انسان‌دوستی شهید شدند. انگار از اول، پایانِ ماجرا را می‌داند؛ قرار است در این راه شهید بشود؛ اما نامش، اصالتش، وجودش، همین است: وطن‌پرستی، انسان‌دوستی." من شیخ سعید پیرم ، من پزشک فوادم“ و مصرعِ آخر و کلِ ماجرا: "من دیروز شهید شدم، امروز دوباره آمدم" پایان بخشی جدا نشدنی از ماجراست . همیشه پایان برام سخت بوده. تا آخرین لحظه، پایان را انکار می‌کنم و لحظاتِ آخر را نمی‌فهمم.

Repost from N/a
جلوی درِ سینما منتظر بودیم خلوت بشه تا بریم تو. به عزیزی که باهم رفته بودیم، بازی رو ببینیم.  گفتم برام مهم نیست کی بازی رو می‌بره. وسطای بازی، که داشتم سکته می‌کردم، بهم گفت: «کاملاً معلومه برات مهم نیست کی ببره.» چپ و راست داشتم خودم رو توجیه می‌کردم که مهم نیست. ولی مهم بود. دلم می‌خواست دوباره معجزه ببینم؛ دوباره مسی خدابودنش رو نشون بده. ولی نشد. از سالن که اومدیم بیرون، گفت: «واقعاً غم‌انگیز بود.» گفتم: «آره، ولی زندگیه دیگه کاریش نمیشه کرد.» اون لحظه فقط داشتم خودم رو آروم می‌کردم. از باختِ مسی ناراحت نبودم؛ از پایانِ مسی ناراحت بودم. از این که دیگه قرار نیست معجزه ببینم.از عقلانی شدن همه چیز ناراحت بودم. صبح که از خواب پاشدم، درگیر یک نوستالژیِ عمیق شده بودم. میل به هیچ کاری نداشتم؛ دلم می‌خواست فقط بخوابم. شبیه پایانِ یک مسافرتِ عالی، یا بعد از خوندنِ یک رمانِ درخشان، یا پایانِ یک سریالِ خوب. چندتا آهنگ گوش دادم که یکم از این حال‌وهوا بیام بیرون. تا رسید به آهنگِ «برج دیاربکر». خرم رو چسبید، حسم را چند برابر کرد. انگار جوان حاجو هم بعد از یک دوره، دوباره این آهنگ رو می‌خونه؛ آرومتر و با خش بیشتر. جوان حاجو هم داره به پایان نزدیک می‌شه. حسی که از این اجرا گرفتم خیلی جالبه؛ شبیهِ آخرای یک مهمونی خیلی خوب که خودمونی‌ها موندن، خسته لم دادن، خونه به‌هم‌ریختس. دارن از آخرین لحظاتِ کنار هم بودن، نهایتِ لذت رو می‌برن، با اینکه می‌دونن داره تموم می‌شه. شعرِ آهنگم خیلی از فضایی که احساس کردم دور نیست "من به دنبالِ نامم (اصالتم) بودم. در قلعه‌های دیاربکر. زمانی که ستاره در آسمان تنها (بیچاره) بود. وقتی که نی و تنبور و طبل و سرنا، سرد شده بود. با جانی پولادین به دنبالِ نامم گشتم. من وطن‌پرستم، من انسان‌دوست" انگار هستی شاعر گره خورده با اصالتش؛ حتی زمانی که فقط کورسویی از امید حضور داره. اصالتی که جانی پولادین می‌خواهد؛ وطن‌پرستی و انسان‌دوستی. نقطه‌ی عطف شعر در آخرای شعر قرار گرفته؛ وقتی که شاعر برای معرفی خود، یا شاید الگوی خود، اسم قهرمانان کورد را می‌آورد؛ کسانی که در راه وطن‌پرستی و انسان‌دوستی شهید شدند. انگار از اول، پایانِ ماجرا را می‌داند؛ قرار است در این راه شهید بشود؛ اما نامش، اصالتش، وجودش، همین است: وطن‌پرستی، انسان‌دوستی." من شیخ سعید پیرم ، من پزشک فوادم“ و مصرعِ آخر و کلِ ماجرا: "من دیروز شهید شدم، امروز دوباره آمدم" پایان بخشی جدا نشدنی از ماجراست . همیشه پایان برام سخت بوده. تا آخرین لحظه، پایان را انکار می‌کنم و لحظاتِ آخر را نمی‌فهمم.

photo content

The-Ronettes-Be-My-Baby-320.mp36.15 MB

Radiohead-How-to-Disappear-Completely-320.mp314.04 MB

Radiohead-Let-Down-320.mp311.77 MB

▪️ نەرمین هۆ نەرمین، نەرمین هاکا تۆق کەم بۆت یاخوا ڕووڕەش بن، هەم خاڵۆت و هەم مەمۆت #ئاکۆ_لوتفوڵڵازادە ▪️ ◽ @JandoSoundd@JandoSoundd_links

photo content

Even legends can’t fight time. They can’t even run away.

Bırak Beni Ahmet Kaya.mp34.20 MB

10. Birak Beni.mp38.53 MB

How does it feel? To be on your own, with no direction home Like a complete unknown, like a rolling stone

فریای هیچ شتێک ناکەوم کاتم نییە بۆ هیچ شتێک کاتەکان هەر بەشی سەیرکردنی ڕیکلامی برنج و قژ مجەفیفەکردن و شوشتنی ئۆتۆمبیل ئەکات. تەمەن هەر بەشی خوێندنەوەی پڕۆگرامی حیزب و خوێندنەوە و نووسینی مەسج ئەکات. کڕینی پێڵاو، گەڕان بەدوای شامپۆی تایبەتا. کاتیان نەهێشتۆتەوە بۆ بیرکردنەوە. بیرکردنەوەی چی؟!! مەگەر کراسەکانمان ئوتویان ناوێت؟ کاتمان نەماوە بۆ بیرکردنەوە لە مردن، کاتمان نەماوە بۆ خوێندنەوە. کات کوا؟! مەگەر پیاسەکانمان بکەین بە ڕاکردن!

Gradually you come to realize that why some people slowly fade out of exposure and settle down in the darkness, in nowhere. Without anyone noticing.

photo content
+1

April-Rain-One-Is-Glad-to-Be-of-Service-320.mp323.05 MB

خودکشی چگونه بدانم که اگر مرده باشم بیشتر رنج نمی‌کشم؟