uz
Feedback
مجلهٔ عسل طعم تلخ دارد.

مجلهٔ عسل طعم تلخ دارد.

Kanalga Telegram’da o‘tish

فرانچسکا، من واقعا فکر می‌کنم تو وجود داری و تمام این داستان‌ها اتفاق افتاده. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1281765614

Ko'proq ko'rsatish
710
Obunachilar
-324 soatlar
-87 kunlar
-830 kunlar
Postlar arxiv
روابط انسانی:

Repost from بهارِشرقی
دوستی‌ها قراره بهت کمک کنند، نه اینکه این زندگی پردردسر رو یک لول سخت‌‌تر کنند عزیز من.

Repost from N/a
photo content
+1

وقت و زمانی که صرف اورثینک کردن می‌کنم رو اگر صرف کارهای مهم‌تر و جالب می‌کردم الان تو این وضعیت نبودم

روز پا باعث می‌شه بخوام جفت پاهام رو قطع کنم بندازم تو سطل زباله.

Repost from N/a
طوری که میخوام قطعش کنم تا قدرشو بیشتر بدونم🫶🏻

Repost from N/a
عاشق هرلحظه نفس کشیدنم

همه‌چیز از جایی شروع شد که شروع به دزدیدن داستان زندگی مردم کردی چون اونا تونستن مسیحِ تراژدی خودشون باشن و تو نه. همه‌چیز از جایی شد که تو آینه نگاه کردی و دیدی تو جسمی گیر افتادی که حداقل باید تا پنجاه‌سال دیگه برات کارآمد باشه. همه‌چیز از جایی شروع شد که دیگه مرگ رو بدترین اتفاقی که می‌تونه برات بیوفته ندیدی چون واقعا هم مرگ بدترین اتفاقی نیست که می‌تونه برات بیوفته. همه‌چیز از جایی شروع شد که برای شکستن سکوت معذب‌کننده‌‌ای که به فضا رسوخ کرده بود تصمیم گرفتی بگی: «خب دیگه چه‌خبر؟».همه‌چیز از جایی شروع شد که حرف برای گفتن داشتی و می‌تونستی بگی و بگی و شنیده شی و شنیده شی؛ ولی نگفتی و کسی هم نشنید. همه‌چیز از جایی شروع شد که خواستی انقدر هر روز با نفرت نسبت به خودت بیدار شی تا یک‌روز برسه و نفرتی باقی نمونه. همه‌چیز از جایی شروع شد که سعی کردی زندگی رو شاعرانه جلوه ندی ولی در آخر حتی غروب خورشید لب ساحل باعث شد شکست بخوری. همه‌چیز از جایی شروع شد که جواب تلفنت رو دادی و بیرون رفتن با آدم‌ها رو نپیچوندی. همه‌چیز از جایی شروع شد که نگران شدی بابت چیزهایی که وارد بدنت می‌کنی. همه‌چیز از جایی شروع شد که موقع رد شدن از خیابون حواست رو جمع کردی چون در واقعیت هفت‌تا جون نداری و یک‌ تصادف کردن با ماشین کافیه برای اینکه به دیار باقی بری. همه‌چیز از جایی شروع شد که دنبال سر منشا و دلیل و جواب برای هرچیزی گشتی ولی به جوابی نرسیدی.

اگر فقط اندازه سر سوزنی اجتماعی و برونگرا بودن در من وجود می‌داشت زندگی آسوده و راحت‌تری داشتم

میای یه سری خاطراتی که به نظرت بامزه‌ست از دوران بچگیت برای بقیه تعریف کنی تا دورهم بخندید و سرگرم بشی و یه دفعه با قیافه بهت زده بقیه روبه‌رو میشی که بهت میگن این چیزهایی که تعریف میکنی نرمال نیستند و با خودت میگه اوه اینا همون منشاء تروما هات هستند و این خاطرات اصلاً خنده‌دار نیستند و دارک هستند.به عبارتی ریشه های همون درختی هستند که الان بزرگ شدی شاخ و برگش دست پاهات رو بسته.ولی برحسب عادت همچنان با این خاطره ها میخندم و فکر میکنم فان‌‌‌اند.

ببخشید بچهاجون از مشکل روانی رنج می‌برید که تو ناشناس تصمیم می‌گیرید فیلم یا سریال رو اسپویل کنید؟

Most of the time, most days, I feel…nothing. I don’t feel anything. It’s so boring. I wake up and I think “again? really? I have to do this again? And what I really don’t understand is how come everybody else isn’t screaming with boredom too? I’m trying to find ways to making myself feel something. More and more and more. But it doesn’t make any difference. No matter what I do, I don’t feel anything, I hurt myself, it doesn’t hurt. I buy what I want, I don’t want it. I do what I like, I don’t like it. I’m just so bored.

I'm too sad to cry, too high to get up Don't like to talk, I just lay in my bed.

02 Tim Booth - Dance Of The Bad Angels.mp310.71 MB

هرسال تابستون: