فولکلورهای دشتِ گریان
Kanalga Telegram’da o‘tish
نامههایی به سپیدارهایی مُرده در دوردست. Contact: @TheWeepingMeadow_bot
Ko'proq ko'rsatish372
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-27 kun
-330 kun
Postlar arxiv
خاله شکوه رفت. ما او را نه برای همیشه که به تعداد روزهایی که در این دنیا بدون او زندگی میکنیم، از دست دادیم..
کلمههایم در قفساند، مثل خودم. اینجا، در اعماق غمی بزرگ.
نیمهشبی قلبم را بیمیل، بیمیل و خالی از اشتیاقی که تا پیش از آن سوزنده بود دیدم. پرهیز و بیمیلی قبول، ولی تاریکی و تنهایی؟دوستداشتنی نبود. خوش-تر بود، در مقایسه. این را خیلی دیرتر فهمیدم. وقتی «دوستداشتنی»هایم را بهتر شناختم و فراموش کردن را یاد گرفتم. نه آنطور که مثل چوپانی نگران، یاد را در خاطرت هِی کنی. فراموش کردن، آنگونه که بند از پای کبوتر برمیگیری تا از بام همسایه بپرد. و آخرین بند، زمانی از دلم گسست که دیگر آرزو نداشتم در یادِ این و آن ردّی از من باقی باشد. چشمم به تاریکی عادت میکرد، خوش نبود امّا دلم میخواست از تمام قلبهای بیگانه فراموش شوم.
میشمارم. این هفتمین بار است که تا ته آن کوچه رفته و برگشتهام. پی سراب دویدن، آزمون است یا نفرین؟ چه حکایتی! پرندهی هراسان، عاقبت در دستهای قوی و مطمئن صیّاد آرام میگیرد. رهایی بهتر است یا دمی آرام گرفتن؟ کاش نوبت سفر برسد و راه بیافتم پی لالایی گنگی در دوردست. یک روز عاقبت باطن چیزها را میبینم و راه، مرا پیدا میکند. تمام روز با بیقراریام مدارا میکنم، و با قصّهی دیگران خودم را فراموش میکنم. شب، عطر یاسهای رازقی که تازه شکفتهاند تسکینم میدهد. از پنجرهی اتاق نگاه میکنم به حیاط همسایه. استخر خانهی متروک، پر از آب است و برگهای سبز شناور. شبانه در کنارش آتش افروختهاند. نمیفهمم چرا و میاندیشم که همهچیز بیربط است. باران و رعد و طوفان نیمهی خرداد، سرماخوردگی، قهوهی شش و سی دقیقهی صبح،... همه با جنون من همسو است و دارم به این پراکندگی خو میگیرم.
میشمارم. این هفتمین بار است که تا ته آن کوچه رفته و برگشتهام. پی سراب دویدن، آزمون است یا نفرین؟ چه حکایتی! پرندهی هراسان، عاقبت در دستهای قوی و مطمئن صیّاد آرام میگیرد. رهایی بهتر است یا دمی آرام گرفتن؟ کاش نوبت سفر برسد و راه بیافتم پی لالایی گنگی در دوردست. یک روز عاقبت باطن چیزها را میبینم و راه، مرا پیدا میکند. تمام روز با بیقراریام مدارا میکنم، و با قصّهی دیگران خودم را فراموش میکنم. شب، عطر یاسهای رازقی که تازه شکفتهاند تسکینم میدهد. از پنجرهی اتاق نگاه میکنم به حیاط همسایه. استخر خانهی متروک، پر از آب است و برگهای سبز شناور. شبانه در کنارش آتش افروختهاند. نمیفهمم چرا و میاندیشم که همهچیز بیربط است. باران و رعد و طوفان نیمهی خرداد، سرماخوردگی، قهوهی شش و سی دقیقهی صبح،... همه با جنون من همسو است و دارم به این پراکندگی خو میگیرم.
لَا تَسأَلَنَّ أَحَدَاً عَن ودِّهِ إِيَّاك، وَلَكِن انظُر مَا فِي نَفسِكَ لَه، فَإِنَّ فِي نَفسِهِ مِثلُ ذَلِك، «فإِنَّ الأَروَاحَ جُنُودٌ مُجَنَّدَة»*
از کسی مپرس که تو را دوست دارد [یا نه]، بلکه به حس خودت به او نگاه کن؛ که همانا در او هم همان حس به تو وجود دارد؛ چون جانها همچون سربازان گردآمده و بههم پیوستهاند..
#عربیات
بعداًنوشت:
*نقل است از حضرت محمّد: الأَرْوَاحُ جُنُودٌ مُجَنَّدَةٌ فَمَا تَعَارَفَ مِنْهَا ائْتَلَفَ وَمَا تَنَاكَرَ مِنْهَا اخْتَلَفَ..
جانها همچون سربازان بههم پیوستهاند آنهایی که با هم سنخیت دارند با یکدیگر مأنوس میشوند و آنهایی که از هم دورند باهم اختلاف میورزند..
گنجشکهای حیاط خانهشان، امامزادهی حاجت بده هستند. هروقت به در بسته میخوریم، به او میگوییم امروز برایشان گندم میپاشی؟
خودش میگوید اینها دلشان خیلی کوچک است. دعایشان زود میگیرد.
هر آدمی باید ذکرهای شخصیِ خودش را داشته باشد؛ ذکرهایی که در هنگام پریشانی زمزمهشان کند تا مگر آرام بگیرد. شعری، جملهای، آیهای یا هر چیز دیگری که دلگرمی بدهد و امید. چیزی نظیرِ: «امروز نه آغاز و نه انجامِ جهان است/ ای بس غم و شادی که پسِ پرده نهان است»، یا مثلاً: «در انتهای اندوه، دریچهای روشن گشاده است.» هرگاه هم هیچ ذکری اثر نکرد، باید آرزو کرد باران بیاید. باران خلاصهی همهی ذکرهاست، بیواژه...
وَ لَا يَنْكَشِفُ مِنْهَا إِلاّ ما كَشَفْتَ
«و هیچ اندوهی برطرف نشود، مگر تو آن را از دل برانی.»
-دعای هفتم صحیفه سجادیه
امروز مطلبی میخوندم نوشتهی Yolanda Renteria استاد روانشناسی دانشگاه آریزونا که مضمونش این بود:
«اگه بخوام به عنوان روانشناس فقط یه توصیه به شما داشته باشم، این هست که بدونید بدن ما طوری طراحی شده که باید حتماً ابراز احساسات کنیم و احساساتمون رو تخلیه کنیم. بدن ما تحمل نگه داشتن احساسات تو خودش رو نداره، امّا اغلب انسانها این کار رو انجام میدن. وقتی اجازه نداشته باشیم احساساتمون رو بیان کنیم؛ بدن ما یاد میگیره اونها رو مخفی کنه یا به شکلهای دیگه ابراز کنه که مهمترین اونها دردهای روانتنیه، که اغلب این دردها رو موقع عصبانیت یا اضطراب به صورت سر درد یا کمر درد یا از این قبیل حس میکنیم. معمولاً از دوران طفولیت بهمون یاد داده میشه که احساسات خود خودمون رو پنهان کنیم، یا حتیٰ بهخاطرش تنبیه میشیم. همهی ما کم و بیش تو دوران کودکیمون موقع گریه کردن، به جای درک شدن و همدلی، تنبیه شدیم تا دیگه گریه نکنیم. این رفتارها و این طرز تفکر رو خیلیهامون با خودمون به بزرگسالی آوردیم. لطفاً بدونیم سرد بودن یا بیتفاوت بودن نشانهی قوی بودن نیست. انسان باید احساسات و عواطف خودش رو تجربه کنه. بدن ما نیاز به ابراز احساسات داره. ما نیاز داریم گریه کنیم تا هورمونهای تسلیبخش تو بدنمون ترشح بشه، ما نیاز داریم در آغوش گرفته بشیم و صحبت کنیم… در آخر اینکه احساسات ما اگر ابراز نشن به شیوههای ناپسندی خودشون رو آشکار میکنن و تبدیل به درد میشن. در واقع احساسات داشتن و احساساتی بودن زیبا و انسانیه…»
امروز مطلبی میخوندم نوشتهی Yolanda Renteria استاد روانشناسی دانشگاه آریزونا که مضمونش این بود:
«اگه بخوام به عنوان روانشناس فقط یه توصیه به شما داشته باشم، این هست که بدونید بدن ما طوری طراحی شده که باید حتماً ابراز احساسات کنیم و احساساتمون رو تخلیه کنیم. بدن ما تحمل نگه داشتن احساسات تو خودش رو نداره، امّا اغلب انسانها این کار رو انجام میدن. وقتی اجازه نداشته باشیم احساساتمون رو بیان کنیم؛ بدن ما یاد میگیره اونها رو مخفی کنه یا به شکلهای دیگه ابراز کنه که مهمترین اونها دردهای روانتنیه، که اغلب این دردها رو موقع عصبانیت یا اضطراب به صورت سر درد یا کمر درد یا از این قبیل حس میکنیم. معمولاً از دوران طفولیت بهمون یاد داده میشه که احساسات خود خودمون رو پنهان کنیم، یا حتیٰ بهخاطرش تنبیه میشیم. همهی ما کم و بیش تو دوران کودکیمون موقع گریه کردن، به جای درک شدن و همدلی، تنبیه شدیم تا دیگه گریه نکنیم. این رفتارها و این طرز تفکر رو خیلیهامون با خودمون به بزرگسالی آوردیم. لطفاً بدونیم سرد بودن یا بیتفاوت بودن نشانهی قوی بودن نیست. انسان باید احساسات و عواطف خودش رو تجربه کنه. بدن ما نیاز به ابراز احساسات داره. ما نیاز داریم گریه کنیم تا هورمونهای تسلیبخش تو بدنمون ترشح بشه، ما نیاز داریم در آغوش گرفته بشیم و صحبت کنیم… در آخر اینکه احساسات ما اگر ابراز نشن به شیوههای ناپسندی خودشون رو آشکار میکنن و تبدیل به درد میشن. در واقع احساسات داشتن و احساساتی بودن زیبا و انسانیه…»
بچهها امروز مطلبی میخوندم نوشتهی Yolanda Renteria استاد روانشناسی دانشگاه آریزونا که مضمونش این بود:
با انگشتهای کوچیکش آروم میزنه به پام میپرسه دلت برای کسی تنگ شده؟ با تردید نگاهش میکنم. نگاهم رو میخونه. دست میذاره روی قلبش میگه عزیزجون گفته آدمها از اینجا دلشون برای هم تنگ میشه.
همیشه وقتیکه اصرارش میکردیم به اصفهان بیاید، میگفت: «من بیام کی به این گلها برسه؟ اینها بچههای منن..» دیروز که در خانهاش را باز کردیم تا به عیادتش برویم، اولین صحنهای که چشممان را خراش داد، گلهای خشکیده گلدانش بود. انگار مدتها بود خاله شکوه رنجور و مریضمان، نتوانسته به بچههایش رسیدگی کند. از گنجشکهای حیاط خبری نبود. بوی باد و باران هم مثل قبل نبود، صدای قلقل کتری، نرمی قالیچه قدیمی توی اتاقش و حتی شیطنت چشمهایش. همه چیز به طرز حیرتآوری قبل از اینکه خاله بمیرد، مُرده بود.
خاله بمیرد؟ چقدر این جمله، بیرحمانه و بیمقدمه میان کلماتم فرو ریخت. درست مثل همان موقع که از زبان دکتر شنیدیمش. و جمله مهیبتر بعدش که با مسامحه میگفت: «اذیتش نکنید، درمان بیفایده است…» و ساعتها و روزها و شبهای قبل از این جمله، هرگز برایمان تکرار نشد.
نشستم کنار تختش، در زاویهای مناسب که من چشمهایش را خوب ببینم، اما او نه. همیشه آدم کمحرفی بود، اما امروز همه چیز با همیشه فرق داشت. اگرچه حرف زدن برایش سخت بود، اما کلماتش از ثانیهها سبقت میگرفتند. گفت که دوست دارد مثل همیشه خودش از ما پذیرایی کند. گفت دوست دارد با دستهای خودش ترشی لیته درست کند و مربای سلطان مرکبات که موقع اصفهان آمدن به زور در ماشینهامان جا دهد. انگار میخواست بگوید برای تکرار تمام این تصویرها دیگر دیر شده اما نگفت...
سرم را پایین آوردم که اشکهایم را نبیند، یک لحظه آرزو کردم که میان تمام آثار بیماری چه میشد اگر چشمش هم خوب نمیدید، اما دید و دستمال کاغذی را سمتم هل داد. گفت: هیچ وقت فکر نمیکردی من را اینطور ببینی؟ سخت بود اما چند دقیقه در چشمهایش نگاه کردم. کمرمق اما بیکران بود. چندبار گفت: «خوب میشم گریه نکن» و هربار چشمهایش بیشتر در بینهایت غرق میشد. مثل جنگلهای گیلان در شب…
رابطهها چه پر تلاطم و چه آرام، چه طولانی و چه کوتاه، میآموزانند. وجوه جدیدی از خودمان را نشان میدهند، اشتباهاتمان را به رویمان میآورند و از آن مهمتر اشتباهاتی را که تکرار میکنیم. نشانمان میدهند کجا حواسمان به تاثیر حرفمان، به تاثیر کارمان بر دیگری نبوده. یادمان میآورند چه چیزهایی برایمان ارزش است و در پاسداریشان سهلانگاری کردهایم. به اوج میرسانند. پژمرده میکنند. زیبا میکنند. رنگ از چهره میبرند. به عمیقترین و پنهانترین دردها و قوتهایت وصلات میکنند. به رویت میآورند. خودت را، خود واقعیات را به رویت میآورند. اگر بخواهی ببینی. چهقدر عجیب است این قدرتشان.
