uz
Feedback
Clair de lune

Clair de lune

Kanalga Telegram’da o‘tish

"My dear, Here we must run as fast as we can, Just to stay in place." – Lewis Caroll ‌

Ko'proq ko'rsatish
Eron154 913Toif belgilanmagan
202
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-130 kun
Postlar arxiv
Dariush_maslob_تبدیل_ریل_بینظیر.hd.mp37.51 MB

معین دهاز: «خواستم از عشق بگویم. از رنجی غریب حرف بزنم. خواستم با کسی حرف بزنم. برایش بگویم که چیزهای عزیزی در این دنیا هست، که بی‌اینکه تجربه‌شان کنیم، از آنها دلزده‌ایم. آیا می‌فهمید؟ از همه‌ی آنچه نداشته‌ام، اشباع شده‌ام. لبریز شده‌ام. همه‌ی آنچه نیست، از من دارد سر می‌رود. آیا کسی حرف مرا می‌فهمد؟»

امروز دیدم.

این روزها چی رو کم‌تر از همه می‌خوام؟ روابط عاشقانه و رمانتیک رو. چی رو بیش‌تر از همه درون خودم احساس می‌کنم؟ یک عشق پاک و خالص رو. منشاش کجاست؟ نمی‌دونم. معطوف به چیه؟ هیچ ایده‌ای ندارم. پس اگر عاشق نیستم و دنبال رمنس هم، وقتی شب دارم برمی‌گردم خونه به چی گوش می‌دم و چی کار می‌کنم؟ ترانه‌های فارسی و همیشگی رو. بی‌وقفه به آسمون شب نگاه می‌کنم و ماه، به ابری که نور پشتش پنهان می‌شه، به شاخه‌ی درخت‌ها. شاخه‌هایی که یک هفته‌ست بدون شوخی باهام حرف می‌زنن و من هم به طرز عجیبی می‌شنوم. فکر می‌کنم چقدر دوست دارم یکی از این شاخه‌ها رو -که شکل دست انسان هنگام پذیرش یک التماس و خواهشند- با خودم به خونه ببرم. هر بار بلااستثنا حدس می‌زنم که آیا اون نورِ نزدیک به مهتاب، زحله؟ ستاره‌ها رو می‌شمرم، چند شبِ پیش شش یا هفت تا بودن. پریشب حدوداً هشت تا. تا جایی که چشم‌های رنجیده و عاشق من می‌دید. با یکی‌شون حرف زدم، گفتم فردا شب هم می‌بینمش، روز بعد رفتم و نبود. اما احساس می‌کنم در آخر باز هم پیداش کردم. همیشه پیداش می‌کنم. یا در خواب، یا در هذیان. فکر کنم عاشق همینام. عاشق همین که جهان باهام دوسته. یک چیزی همیشه هست. و من رو نگه می‌داره.

Shahyar Ghanbari - Baptism.mp310.73 MB

چون این روزها فقط می‌شه ابی گوش داد.

بارون اومده و من نبودم. :(

Bear s-Den-All-That-You-Are-320.mp39.64 MB

تا هشت و سی.
تا هشت و سی.

سلام. صبح به خیررررررر. هنوز خیلی نازه. داره برف می‌آد هزاران مرتبه شکر.🙏🏼🧚🏼‍♀️

زمستونه.
+1
زمستونه.

15 - Moving On.mp310.20 MB

یازده چرا به یاد نمی‌آورم!؟ من آدمی را دوست می‌داشتم ستاره و ارغوان را دوست می‌داشتم شکوفه و سیگار و خیابان را دوست می‌داشتم گردهمایی گمان‌های کودکانه را دوست می‌داشتم نامه‌ها، ترانه‌ها و غروب‌های هر پنجشنبه را دوست می‌داشتم آواز و انار و آهو را دوست می‌داشتم من نمی‌دانم، من همه‌چیز را دوست می‌داشتم...! چرا به یاد نمی‌آورم!؟ گفتم از کنار پنجره، از رو‌به‌روی آن کلاغ که بر آنتن بامی کهنه می‌لرزد، از روبه‌روی تماشای ماه، از کنار تفکری تشنه، کنار می‌آیم. گفتم کنار می‌آیم، اما نه با هر کسی، اما کنار تو را دوست می‌دارم، اما دوست داشتن را... دوست می‌دارم. چرا به یاد نمی‌آورم؟ جنبش خاموش خواب‌های ماه، تَوَهُمِ دیدار کسی در انتهای جهان تعبیر غزلی از حوالی حافظ و سؤالی ساده از کودکی یتیم، گویا اواسط زمستان بود، که من راه خانه‌ی ترا گم کردم.