Clair de lune
Kanalga Telegram’da o‘tish
"My dear, Here we must run as fast as we can, Just to stay in place." – Lewis Caroll
Ko'proq ko'rsatishEron154 913Toif belgilanmagan
202
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
-130 kun
Postlar arxiv
در عوض عاشق آدمهایی هستم که کامل Commit میکنن.
Go all the way! Be a certified addict. You deserve it, love chai and it will love you back.🤎🤎🤎
از آدمهایی که پشت سر چایی بد میگن و فردا تو کافه جلوشون قوری میبینم متنفرم. دوروی بدبخت، لیاقت چایی رو نداری.
۱. خیلی دلم گرفته. فیلم موردعلاقهم -که هنوز ندیدم ولی مطمئنم عالیه- با بازی بازیگر موردعلاقهم -که هر روز آرزو میکنم میشد کمتر دوستش داشته باشم اما نمیشه- امروز بیرون میآد. احتمالاً باید یکم صبر کنم تا بتونم فایلش رو پیدا کنم، اما همین الان هم انقدر خوشحالم که حد نداره.
۲. باز یکم مریضم، مدام یه جایی از بدنم درد میکنه و حتی شاید کمی تب هم دارم، چند ماهه میخوام دیگه قرص نخورم اما به هزار و یک دلیل نمیشه.
۳. امروز صبح فهمیدم دوباره نیاز دارم مدام پیش آدمها باشم و یکی رو بغل کنم و دست یکی رو بگیرم. نمیتونم تنها باشم. خیلی گریه دارم. عصر دارم میرم دوستی رو بعد مدتها ببینم و باهم تئاتر تماشا کنیم، اولین تئاتر زندگیمه و آرزو میکنم بتونم در تمام مسیر به Bruce Springsteen گوش بدم اما میدونم انقدر شلوغه که نمیشه. انگار این روزها هدف فقط رسیدنه، نه خوب و سرگرم رسیدن. چهل تیکه میشم و دوباره خودمو جمع میکنم تا از هر وسیلهی نقلیه عمومی پیاده شم. تازگیا هم یاد گرفتم به ایتالیایی بگم باید منتظر اتوبوس وایسم، و فقط هم دارم همین کار رو میکنم.
۴. باور نمیکند دل من مرگ خویش را!
[...]
تا دوست داریام،
تا دوست دارمت.
Repost from پارسا سلیمی
ممنونم از هنرمندانی که زندگیمون رو زیبا و قابل تحمل کردن. تشکر ویژهی امشب آقایان سیاوش قمیشی، شهیار قنبری، فرید زلاند و اردلان سرافراز.
Repost from «سپیز»
«روز نمیدونم چندم بدون سیگار...»
برنامه جایگزین:
زنده ماندن به اندازه ارزش همین کلمه.
تقریباً هر آهنگی که از لئونارد کوهن گوش میدم همون دفعهی اول عاشقش میشم. یک آهنگش روزها و حتی هفتهها رو تکرار پخش میشه و خسته هم نمیشم. و وقتی چند وقت میگذره و دوباره به یکی از آهنگهاش گوش میدم، درست اندازهی روز اول برام تازهست. کلاً همیشه نو و ساده و نازه. کیف میکنم.🧃
من خیلی با خودم و الگوهای زندگیم صبوری میکنم. همهچیز همیشه برام smooth و راحت نیست. تقریباً همیشه ممکنه حس کنم دارم روی یک سطح ناهموار قدم برمیدارم. بالا، پایین، بالا، پایین! بارها پیش اومده که فکر کنم فلان چیز که از نظر ذهن من پیشرفته و پیچیدهست برای عموم مردم مثل آب خوردنه. یک جور حس بودن در یک انفرادی. شاید! یا شاید هم احساس این که باید در مقایسه با دیگران برای چیزهای بزرگ و کوچیک تلاش مضاعف کنی. چون پیاده کردن فکرهات به طور روزمره ازت انرژی بیشتری میگیرن. اما در عوض شادیم رو هم دارم. همونقدر که غصهم میگیره ذوق میکنم. دوست دارم فکر کنم طیف احساسات خوبم به اندازهی احساسات دیگهم گستردهست. نمیذارم یادم بره که کجا ایستادم. عوض تمام جاهایی که انگار همهچیز برای من سختتره، کلی حس خوب هم تجربه میکنم. رویدادهای به یاد موندنی، مکالمهای که شاید هر کس دیگری فراموش کنه اما من حتماً به خاطر میسپارم، بار معناییای که هر لحظه و مکان درست برام به جا میذاره، خاطرهها، خانوادهم و دوستهام. اینها رو هم تجربه میکنم. واسه همین کنار تمام دردهام گاهی شدیداً احساس خوشبختی میکنم؛ از این که اینجا وایسادم، روی زمین، از نقطهی A به نقطهی B، و بعد اگر لازم شد دوباره از نقطهی B به نقطهی A! خوشم میآد وقتی بعضی اوقات یادم میآد C وجود نداره. اما من وجود دارم. من وجود دارم و تو ذهنم هزاران نوت و شات از همهش برمیدارم. من وجود دارم و سعی میکنم خیلی بیشتر و راحتتر گریه کنم، چون حالا دیگه تا حد خوبی بلدم بخندم!
This past week was OCD Awareness week, I hope you know that it's not just fear of contamination or handwashing and I hope people stop doubting others' diagnoses just because they have a different type.
Albert in an interview in 2022: “When the media first talked about us they talked about the way we looked, which is fine, but what a small thing to talk about: the hours you spend on music compared to the minutes you spend on what you’re going to wear.”
یه جا تو ابد و یک روز پیمان معادی داره به برادر کوچیکترش رقص یاد میده میگه "محور! محور!" اونجا هم گریهم میگیره.
Adult? Never, never—like life itself,
which never matures, forever green
from splendid day to splendid day,
I cannot help but remain true
to the wondrous monotony of mystery.
This is why, when happy,
I’ve never given up on myself—and why
in my anguish over all I’ve done wrong
I’ve never felt any real remorse.
Forever equal to what is left unsaid,
at the origin of what I am.
*
It would be so easy to unveil
this light or this shadow... One word,
and the life that lives alone in me,
beneath the voices every man invents
to get closer to fugitive
truths, would be expressed at last.
But no such word exists.
If, however, in the din rising up
from the streets I hear a sound slightly
clearer than the rest—or if I inhale
among the season’s scents a sharper breath
of leaves, awash with rain, then,
by suggestion, my ineffable life
looms before me, for only an instant...
And I can’t bear it... But one day,
oh, one day, that sight will make me shout,
and my shout will be a revelation...
– Pier Paolo Pasolini
