uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺

Kanalga Telegram’da o‘tish

در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f

Ko'proq ko'rsatish
1 364
Obunachilar
-124 soatlar
-27 kun
-2530 kun
Postlar arxiv
زمانی که پاییز داشت فرا می‌رسید، به تهران آمدی، بنابراین نمی‌توانستم بگویم این خلائی که درونم ایجاد شده، به خاطر توست یا تغییر فصل.گاهی وقتی تنها هستم گریه میکنم.سروش می‌گوید این که میتوانم گریه کنم خوب است.اما احساس تنهایی واقعاً دردناک است.شبها وقتی تنها هستم، مردم از درون تاریکی با من حرف می‌زنند، مثل درختی که ‌شب‌ها در باد ناله می‌کند.شب‌ها وقتی تنها درد می‌ کشم نامه ات را بارها و بارها در ذهنم مرور می‌کنم.خیلی چیزهای دنیای بیرون مرا گیج می‌کند،اما توصیفات تو درباره زندگی آرامش فوق‌العاده‌ای برایم به ارمغان می‌آورد. خیلی عجیب است!بهتر از این نمی‌توانم توضیح دهم اما فکر می‌کنم احتمالاً تو میتوانی احساسم از چیزی که سعی دارم بگویم را بفهمی. اکنون کمتر از همیشه به تو فکر میکنم.اکنون هوا آلوده و نفس گیر است، بسیار نفس گیر ، نمی‌توانم در ها را باز بگذارم. نمی‌توانم برای قدم زدن به بیرون بروم و نمیتوانم روی نیمکت قدیمی دراز بکشم.تنها کاری که می‌توانم بکنم آن است که ظبط را روی تکرار خودکار تنظیم کنم و به سمفونی شماره چهار برامس گوش می‌دهم. همان‌طور که قبلاً هم برایت گفته بودم جمعه‌ها هیچ انگیزه‌ای برای زندگی ندارم.حس عجیبی دارم به قول نائوکو: نمی‌دانم،بیست ساله شدن خیلی احمقانه‌ است.من هنوز آماده نیستم.احساس عجیبی دارم.انگار کسی از درون هُلم می‌دهد.

Repost from .
هرچقدر جلوتر می‌رم، ترجیح می‌دم هیولاهای داستان زنده بمونن ولی انسان‌ها نه.

Repost from Live.
پیام مورد علاقه‌تون از چنل +این پیام رو فوروارد کنید تا چنلتون رو اینجا معرفی کنم عسلکا 🪄🥂🌷

Repost from Live.
شما زندگی داشتید، ما برای خودمون یکی ساختیم. بین اینا یک عالمه زحمت و زجر فاصله است.

تو سریال لاست، جک تعریف میکرد وقتی رزیدنت بودم، اولین جراحیم رو انجام دادم. سیزده ساعت داشتم ستون فقرات یه دختر بچه ۱۶ ساله رو جراحی میکردم، آخرش که بخیه میزدم، یهو چاقو رفت یه جایی که نباید رو برید و عصب اصلی پاره و زخمش باز شد. تو اون لحظه وحشت کردم، دیوونه‌کننده بود، تا پنج شمردم و اجازه دادم ترس تصمیم بگیره. یک، دو، سه، چهار، پنج. بعدش یهو شروع کردم به بخیه زدن و الان اون دختر خوب شده. دارم به این فکرمیکنم یه وقتایی لازمه به ترس اجازه بدیم خودشو نشون بده،بزاریم دست و دلمون رو بلرزونه،بگه:خب این آخرین فرصتته،حالا پنج ثانیه وقت داری.اسمش روشه "ترس".به ذات ضعیفه مگه اینکه خودت بهش فضا بدی ، بهش بال و پر بدی و بزاری قوه تعقلت رو مختل کنه.من میگم پنج ثانیه بهش مهلت بده و بعد بی‌اعتنایی کن‌.رد شو. تنها راهش همینه.

با تمام نفرت‌انگیز بودنِ این دنیا، سه تا چیز هست که امیدوارم هرگز تغییر نکنه؛ آفتاب، فیلم‌ها و شیرکاکائو.

آب دستتونه بزارید زمین برید سریال lost رو ببینید.

وقتی حرف بزن که ارزش حرفت بیشتر از سکوتت باشه.

یکسری پوست انداختنا هم بی‌ سر و صدان. خیلی آروم ، یه گوشه از ذهن و روحت اتفاق میفتن. سرکلاس ، بین دوستات ، تو آینه که خودتو نگاه می‌کنی ، یه چیزی تغییر کرده و اون موقع هست که میفهمی آدمی که چندین سال تو کالبدش نفس کشیدی مرده.

کسی که بدون دلیل باورکرده رو نمیشه با دلیل قانع کرد.

اون پارت از روز که همه ی کارهات رو تموم کردی و حالا دراز میکشی کتابت رو بخونی و سریالِت رو ببینی>>>>>

هرچی بیشتر میفهمی داوری کردن سخت‌تر میشه.

همیشه با این موسیقی احساسات مختلفی رو میتونم لمس کنم. F

Repost from متالیکا
Pov: you thought you were getting better but that same lonely feeling came back

Repost from Sorcière
شاید همه‌چی از هم نپاشید؛ بلکه تازه داره سر جای درستش قرار می‌گیره.

چی می‌تونه منو خوشحال کنه؟خریدن هودی جدید.