𝘚𝘪𝘯𝘨𝘶𝘭𝘢𝘳𝘪𝘵𝘺
Kanalga Telegram’da o‘tish
در جستجوی خویش Playlist Daily : @calffee Movies Daily : @FAINALYSISS https://t.me/BiChatBot?start=sc-ac573e501f
Ko'proq ko'rsatish1 369
Obunachilar
-224 soatlar
-97 kun
-2930 kun
Postlar arxiv
1 369
من واقعاً شیفته موسیقی هستم که یه داستانی پشتش هست یا خواننده میگه
که اون قطعه رو از چه کتابی، چه شعری
و یا چه اتفاقی الهام گرفته؛ داشتم درمورد
آلبوم جدید searows مصاحبهش رو میخوندم ، قضیه اینه که پارتنرش داشته کتابی میخونده از رمان مشهور Moby-Dick اثر هرمان ملویل و اسم آلبوم، Death in the Business of Whaling، هم از اون الهام گرفته شده؛ از جملهای که مرگ رو اتفاقی ناگهانی و آشفته میدونه و بلافاصله این پرسش را مطرح میکنه که اصلاً زندگی و مرگ رو درست فهمیدیم یا نه! اون چیزی حرف میزنه که در روانشناسی زیباییشناسی بهش awe و گاهی حس «والایی» میگن؛ روبهرو شدن با چیزی که هم مسحورت میکنه و هم میترسونتت، چون عظمتش فراتر از درک و کنترل توئه؛ اون گفته از آبهای عمیق، اقیانوس و موجودات عظیم دریایی همزمان میترسه و نمیتونه از فکر کردن بهشون دست بکشه، به نظرم دریا توی این آلبوم فقط دریا نیست؛ میتونه تصویری از زندگی باشه: چیزی زیبا و عظیم که درونش حرکت میکنی، اما هیچوقت کاملاً نمیدونی زیر سطحش چه خبره.
پایان آلبوم به شعری از Mary Oliver به نام Wild Geese اشاره میکنه
You do not have to be good. You do not have to walk on your knees for a hundred miles through the desert repenting. You only have to let the soft animal of your body love what it loves., Tell me about despair, yours, and I will tell you mine. Meanwhile the world goes on. Meanwhile the sun and the clear pebbles of the rain are moving across the landscapes, over the prairies, and the deep trees, the mountains and the rivers. Meanwhile the wild geese, high in the clean blue air, are heading home again. Whoever you are, no matter how lonely, the world offers itself to your imagination, calls to you like the wild geese, harsh and exciting - over and over announcing your place in the family of things.؛ شعری که با این ایده شروع میشه که لازم نیست برای شایستهی زندگی بودن، همیشه خوب و بینقص باشی. searows گفته مدت زیادی نمیتونسته این پیام رو واقعاً باور کنه، چون از بد بودن یا از نظر اخلاقی کافی نبودن میترسیده. و این پایان خیلی معناداره: بعد از همهی ترسها، مرگ و آسیبپذیری، شاید لازم نیست اول به نسخهی بینقصی از خودت تبدیل بشی تا اجازه داشته باشی زندگی کنی؛ یجورایی انگار که آلبوم دربارهی زندگی کردن بدون تضمینِ نجات یافتنه. اینکه ممکنه آسیب ببینی، اشتباه کنی، کسی رو ناامید کنی، خودت رو نشناسی یا از پایان چیزها بترسی؛ ولی هیچکدوم از اینها لزوماً به این معنی نیست که زندگیات شکست خورده.
1 369
صبح پاییزیه، هوا خنکه و خونه توی سکوت فرو رفته. چایی دم میکنم، آلبومهای تازهریلیزشدهی ایندی فولک رو بالا پایین میکنم تا بالاخره به چیزی میرسم که انگار برای همین لحظه ساخته شده. کتابم رو باز میکنم، آهنگا رو برای آدمایی که دوستشون دارم میفرستم و با خودم فکر میکنم چقدر قشنگه که میتونی یه تیکه از حال خوبت رو با یکی دیگه شریک بشی.
بعد غرق رؤیاپردازی میشم؛ به تمام چیزایی که میخوام تجربه کنم، آدمی که میخوام بشم و آیندهای که هنوز فرصت ساختنش رو دارم فکر میکنم. شاید تمام کاری که از دستم برمیاد همینه؛ رؤیا دیدن و دست نکشیدن از چیزایی که دوستشون دارم.
هوا خوبه، چاییم گرمه، موسیقی پخش میشه و زندگی فعلاً آرومه. دلم میخواد بعضی لحظهها هیچوقت تموم نشن؛ نه چون اتفاق خاصی توشون میافته، چون برای چند دقیقه، زندگی دقیقاً همون چیزیه که دلم میخواست باشه.
1 369
بزرگ شدن اینجوریه که کمکم بیشتر با خودت وقت میگذرونی. وقتی غمگینی، خودت رو به یه فنجون قهوه مهمون میکنی؛ برای خودت کتاب میخری، توی خیابونهای آشنا قدم میزنی و یاد میگیری بعضی روزها رو فقط باید از سر گذروند، بیاینکه لازم باشه معنای خاصی داشته باشن.
تابستون تموم میشه و تو، بهجای شبهای طولانی و قدم زدنهای بیهدف، شببیداری و کتاب خوندن توی سکوت رو انتخاب میکنی. یه روز به خودت میای و میبینی فصلها عوض شدن، بیاینکه ازت اجازه گرفته باشن. میفهمی هیچ گرمایی تا ابد نمیمونه؛ حتی گرمترین روزهای سال هم بالاخره جاشون رو به سرمایی میدن که یه روز فکر میکردی هرگز از راه نمیرسه.
بزرگ شدن یعنی بفهمی شاید هیچ عشق بزرگی قرار نیست تا ابد ادامه پیدا کنه، شاید آدمی نباشه که تمام عمرت رو کنارش پیر بشی؛ اما تو همچنان عاشق میشی. عاشق نور افتاده روی دیوار، بوی کتابهای قدیمی، آهنگی که اتفاقی از پنجرهی یه ماشین میشنوی، دستهایی که برای چند لحظه دستهات رو گرم میکنن و نگاههایی که شاید دیگه هیچوقت تکرار نشن. یاد میگیری ابدیت رو نه در موندن آدمها، که در لحظههایی پیدا کنی که وقتی اتفاق میافتن، تمام جهان رو در خودشون جا میدن.
دوستیها همیشه نمیمونن. آدمها تغییر میکنن، فاصلهها بیشتر میشن و گاهی دو نفری که روزی از تمام جزئیات زندگی هم خبر داشتن، یه روز حتی نمیدونن باید چطور حال همدیگه رو بپرسن. نه لزوماً کسی مقصره، نه همیشه اتفاق بزرگی میافته؛ بعضی آدمها فقط تا یه جایی از مسیر باهات میان و بعد، زندگی شما رو به دو جهت متفاوت میبره.
و خونه... خونه هم همیشه خونه نمیمونه.
یه روز باید از آدمهایی خداحافظی کنی که صدای قدمهاشون بخشی از خاطراتت بوده؛ از پارک کناری که درختهاش با هر فصل، چیزی دربارهی گذشتن بهت یاد میدادن؛ از کوچهای که هزار بار ازش رد شدی و هیچوقت فکر نکردی ممکنه دلت براش تنگ بشه؛ از اتاقی که امنترین جای دنیا بود، جایی که فکر میکردی هر وقت همهچیز به هم ریخت، میتونی بهش پناه ببری. بعد یه روز میفهمی حتی پناهگاهها هم گاهی فقط بخشی از گذشتهان و آدم مجبور میشه امنیت رو از نو، جایی درون خودش بسازه.
وقتی بچهای، همهچیز بینهایت به نظر میرسه. تابستونها قرار نیست تموم بشن، دوستهات همیشه کنارت میمونن، خونه همون خونه میمونه و آدمهایی که دوستشون داری، انگار همیشه همینقدر جوان و همینقدر نزدیک خواهند بود. کودکی، هنرِ باور کردنِ ابدیته؛ بدون اینکه حتی بدونی ابدیت یعنی چی.
اما بعد بزرگ میشی و میفهمی بیشتر چیزهایی که دوستشون داری، موقتیان. آدمها، فصلها، خونهها، احساسات و حتی نسخههایی از خودت که یه روز فکر میکردی برای همیشه همونطور باقی میمونن.
و شاید سختترین بخش بزرگ شدن همین باشه؛ اینکه یاد بگیری چیزی رو با تمام وجودت دوست داشته باشی، بدون اینکه ازش قولِ موندن بگیری.
اینکه وقتی یه روز خوب تموم میشه، بهجای غصه خوردن برای تمام شدنش، از اینکه یه روزی وجود داشته، خوشحال باشی. اینکه دیگه برای هر خداحافظی دنبال مقصر نگردی و بفهمی بعضی چیزها فقط به پایان میرسن، چون زندگی همینطوری پیش میره.
بزرگ شدن یعنی کمکم دست از جنگیدن با گذر زمان برداری. دیگه اصرار نکنی تابستون برگرده، آدمها همون آدمهای سابق بمونن یا زندگی دقیقاً شبیه چیزی پیش بره که یه روز توی ذهنت ساخته بودی.
یعنی یاد بگیری برای خودت قهوه درست کنی، حتی وقتی کسی نیست که ازت بپرسه روزت چطور گذشته؛ پنجره رو باز کنی، حتی وقتی هوا سرده؛ کتابت رو بخونی، حتی وقتی دلت میخواد کسی کنارت باشه؛ و همچنان عاشق زندگی بمونی، حتی وقتی فهمیدی هیچچیز در اون تضمینشده نیست.
شاید بزرگ شدن همین باشه؛
اینکه بفهمی هیچچیز برای همیشه مال تو نیست، اما تا وقتی چیزی در زندگیته، میتونی با تمام وجودت دوستش داشته باشی.
و یه روز، وسط تمام این رفتنها و تمام شدنها، میفهمی زندگی با تمام ناپایداریش هنوز ارزش عاشق شدن داره؛ نه به این امید که چیزی برای همیشه بمونه، بلکه چون برای مدتی کوتاه، واقعاً وجود داشته.
1 369
زود شب میشود اما از آن زودتر صبح
میرسد. انگار که کسی خورشید را پرت کند
وسط آسمان. ما شرقیها درک بهتری از این
داریم تا ساکنین غرب.
غمهای ما شرقیها عجیباند؛ شب که
میشود، تازه شروع میشوند. در تاریکی
خانهها، پشت پنجرههایی که رو به کوچه
های خاموش باز میشوند، غم فرصت
میکند خودش را نشان بدهد. اما صبح،
بیآنکه بپرسد شب را چطور گذراندیم، از
راه میرسد و همهچیز را دوباره روشن
میکند؛ حتی چیزهایی را که دلمان
میخواست در تاریکی بمانند. ما به
صبحهای ناگهانی عادت کردهایم.
به اینکه هنوز چیزی درونمان تمام نشده،
اما روز شروع شده است. هنوز حرفی را
نگفتهایم، هنوز دلتنگیمان را هضم
نکردهایم، هنوز از اتفاق دیروز بیرون
نیامدهایم، اما نور افتاده روی صورتمان و
جهان از ما میخواهد که بلند شویم و ادامه
بدهیم. شاید برای همین است که غمهای ما
هیچوقت فرصت نمیکنند کاملاً غمگین
باشند.
صبح، زودتر از آنچه باید، سر میرسد.
و ما، شرقیها، خوب میدانیم چگونه با
اندوهی زندگی کنیم که هیچوقت فرصت
خداحافظی پیدا نکرده است.
1 369
عقل می گوید
که دیوانگی ست
عشق میگوید
همانی که هست
هشیاری میگوید
که ناخرسندیست
ترس می گوید
جز رنج ، هیچچیز نیست
فراست می گوید
آیندهای ندارد
عشق می گوید
همانی که هست
غرور می گوید
مضحک است
هشیاری میگوید
احمقانه است
تجربه می گوید
غیرممکن است
عشق می گوید
همانی که هست
• اریش فرید
1 369
من هیچوقت به آرامش کامل اعتماد نکردهام. جهان بیش از آن بیرحم و بیمعناست که بتوانیم برای همیشه در آن آسوده باشیم. اما به تازگی، فهمیدهام شاید لازم نباشد جهان معنایی داشته باشد تا بتوان آن را دوست داشت. شاید همین کافی باشد که در میان تمام چیزهایی که از دست میروند، کسانی را پیدا کنیم که دلمان نمیخواهد از دستشان بدهیم.خوشحالی احساس ناپایداری است و من نمیخواهم این آخرین تار امید را به چنین چیز شکنندهای گرهبزنم.
1 369
Intellectual intimacy.Deep conversations, uncommon thoughts, and a connection beyond dating.Looking for a partner in life, not just a partner for the moment.
You know?!
1 369
Intellectual intimacy.Deep conversations, uncommon thoughts, and a connection beyond dating.Looking for a partner in life, not just a partner for the moment.
You know?!
1 369
Intellectual intimacy.Deep conversations, uncommon thoughts, and a connection beyond dating.Looking for a partner in life, not just a partner for the moment.
You know?!
1 369
سال گذشته به گرگور فکرمیکردم به آنکه
چقدر سخت است که آدمیزاد صبح بیدار
شود و باتنی نمور و سخت روبهرو شود
که کنترلش را بلد نباشد، از آن بدتر خانواده
اش آنرا نشناسند و از او بترسند همچون
هیولایی از افسانهها و آن دیگر نه مهر
مادری را حس میکند و نه سایهی پدری را
همه میخواهند از شرش خلاص شوند و
سنگینی این لکهی ننگ را از زندگی خود پاک
کنند ؛ تصور اینها همه برایم خارج از باور
بود اما ترسناکتر از همهی آنها چیز دیگری
بود آنهم آنکه گرگور خودش هم خودش را
به خاطر نمیآورد، خاطراتی و تصاویری
مبهم از گذشتهخود در خاطرش نقش بسته
بود اما حال کسی که در این زمان و این
ثانیه در آینه اتاق به او زل زده بود را
نمیشناخت...
حتی اگر تمام دنیا تورا از خاطر ببرند و از
زندگیشان خطت بزنند بازهم آنقدر دردناک
نیست تا زمانی که خودت هم خودت را از
خاطر ببری؛ حال آن قصه را در ذهنم مرور
میکنم اما ایندفعه گویی آن را زندگی میکنم.
چه زندگانیه غریبی...
1 369
گرگور صبح از خواب بیدار میشود و بدنش و جایگاهش در جهان دیگر متعلق به خودش نیست؛ اما وحشت اصلی فقط تغییر جسم نیست، بلکه این است که کمکم ارتباطش با خانواده، کار، زبان و حتی تصورش از «خودش» فرو میریزد.
مسخ؛ فرانتس کافکا
