uz
Feedback
• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

• لذت متن | ابراهیم سلطانی •

Kanalga Telegram’da o‘tish

آیا لذت نویسنده، لذت خواننده را تضمین می‌کند؟ هرگز. نویسنده فقط می‌تواند امیدوار باشد که مکانی «برای دیالکتیکِ اشتیاق»، برای «سرخوشی پیش‌بینی‌ناپذیر» بیافریند.

Ko'proq ko'rsatish
2 469
Obunachilar
+524 soatlar
+67 kunlar
+5630 kunlar
Obunachilarni jalb qilish
Iyul '26
Iyul '26
+22
3 kanalda
Iyun '26
+89
4 kanalda
Get PRO
May '26
+27
3 kanalda
Get PRO
Aprel '26
+7
0 kanalda
Get PRO
Mart '26
+1
0 kanalda
Get PRO
Fevral '26
+25
2 kanalda
Get PRO
Yanvar '26
+36
9 kanalda
Get PRO
Dekabr '25
+31
2 kanalda
Get PRO
Noyabr '25
+22
2 kanalda
Get PRO
Oktabr '25
+29
4 kanalda
Get PRO
Sentabr '25
+43
5 kanalda
Get PRO
Avgust '25
+26
1 kanalda
Get PRO
Iyul '25
+18
0 kanalda
Get PRO
Iyun '25
+16
3 kanalda
Get PRO
May '25
+46
1 kanalda
Get PRO
Aprel '25
+39
4 kanalda
Get PRO
Mart '25
+60
8 kanalda
Get PRO
Fevral '25
+67
5 kanalda
Get PRO
Yanvar '25
+57
2 kanalda
Get PRO
Dekabr '24
+67
7 kanalda
Get PRO
Noyabr '24
+43
2 kanalda
Get PRO
Oktabr '24
+50
7 kanalda
Get PRO
Sentabr '24
+102
6 kanalda
Get PRO
Avgust '24
+138
7 kanalda
Get PRO
Iyul '24
+74
9 kanalda
Get PRO
Iyun '24
+117
7 kanalda
Get PRO
May '24
+201
16 kanalda
Get PRO
Aprel '24
+59
4 kanalda
Get PRO
Mart '24
+59
3 kanalda
Get PRO
Fevral '24
+92
5 kanalda
Get PRO
Yanvar '24
+169
7 kanalda
Get PRO
Dekabr '23
+121
5 kanalda
Get PRO
Noyabr '23
+116
7 kanalda
Get PRO
Oktabr '23
+101
5 kanalda
Get PRO
Sentabr '23
+82
0 kanalda
Get PRO
Avgust '23
+105
0 kanalda
Get PRO
Iyul '23
+98
0 kanalda
Get PRO
Iyun '23
+79
0 kanalda
Get PRO
May '23
+111
0 kanalda
Get PRO
Aprel '23
+103
0 kanalda
Get PRO
Mart '23
+62
0 kanalda
Get PRO
Fevral '23
+96
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '23
+75
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '22
+27
0 kanalda
Get PRO
Noyabr '22
+73
0 kanalda
Get PRO
Oktabr '22
+24
0 kanalda
Get PRO
Sentabr '22
+18
0 kanalda
Get PRO
Avgust '22
+58
0 kanalda
Get PRO
Iyul '22
+27
0 kanalda
Get PRO
Iyun '22
+61
0 kanalda
Get PRO
May '22
+19
0 kanalda
Get PRO
Aprel '22
+89
0 kanalda
Get PRO
Mart '22
+23
0 kanalda
Get PRO
Fevral '22
+12
0 kanalda
Get PRO
Yanvar '22
+5
0 kanalda
Get PRO
Dekabr '21
+672
0 kanalda
Sana
Obunachilarni jalb qilish
Esdaliklar
Kanallar
09 Iyul+2
08 Iyul+6
07 Iyul+7
06 Iyul+1
05 Iyul0
04 Iyul0
03 Iyul+3
02 Iyul+2
01 Iyul+1
Kanal postlari
با افزایشِ سن، معمولاً حافظهٔ نزدیک (حافظهٔ معطوف به رویدادهای اخیر) بیش از حافظه‌ی دور (حافظهٔ معطوف به خاطراتِ دوردست) آسیب می‌بیند. خاطراتِ قدیمی، چون بارها در طول زندگی مرور و در شبکه‌های گستردهٔ مغز تثبیت شده‌اند، دوامِ بیشتری دارند؛ اما خاطراتِ تازه هنوز به ساختارهایی وابسته‌اند که در سالمندی آسیب‌پذیرترند. با بالا رفتنِ سن، حافظهٔ نزدیک آسیب می‌بیند اما حافظهٔ دور سالم‌تر می‌ماند: انگار هرچه به پایان نزدیک‌تر می‌شوی، بیشتر به آغاز بازمی‌گردی: به کودکی، به خانهٔ نخست، به مادر، به صداهای گنگ اما شنیدنیِ گذشته‌ای دور. گویی ذهنِ ما، زندگی را نه به صورت خطی، بلکه به شکل و شمایلی دایره‌‌وار تجربه می‌کند: «تو جلو نمی‌روی، تو‌بازمی‌گردی»: «پایان»، آرام‌آرام دست در دست «آغاز» می‌گذارد. و این آغازِ پایان است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText

2
چرا بعضی روزها غمگین هستیم اما دلیل‌اش را نمی‌دانیم؟ بر اساس یکی از افسانه‌های خیال‌انگیز، دلیل‌اش این است: «انسان‌هایی هستند که می‌میرند، اما کسی را ندارند که برای‌شان سوگواری کند؛ وظیفهٔ سوگواری برای این افراد، هر روز به صورت اتفاقی بر دوش یک نفر گذاشته می‌شود. امروز نوبت شماست.» شاید این بصیرتِ باستانی، استعاره‌ای شاعرانه از حقیقتی باشد که امروز روان‌شناسی و عصب‌شناسیِ معطوف به رشد، به زبانی دیگر توضیح‌اش می‌دهند. آنچه در سال‌های پیشازبانیِ کودکی بر ما می‌گذرد، ماندگارترین تأثیرها را بر روان و شخصیت ما بر جای می‌گذارد. از آن سال‌ها خاطره‌ای روشن نداریم؛ نه به این دلیل که چیزی رخ نداده، بلکه چون هنوز زبان و دستگاه مفهومی لازم برای فهم و روایت تجربه‌ها را در اختیار نداشتیم. در آن سال‌های نخستین، بی‌-زبان بود‌ه‌ایم، اما مغزمان خاموش نبوده است: شبکه‌های عصبیِ مرتبط با تنظیم هیجان، احساسِ امنیت، دلبستگی، اعتماد و پاسخ به استرس با سرعتی چشمگیر در حال شکل‌گیری بودند. تجربه‌ها، بی‌آنکه بتوانیم آن‌ها را در قالب واژه‌ها بیان کنیم، در ساختار مغز و بدن ثبت می‌شدند. شاید به همین دلیل است که گاهی اندوهگین می‌شویم، احساس فقدانی مبهم یا اضطرابی بی‌نام را تجربه می‌کنیم، بی‌آنکه بتوانیم علتش را به رویدادی مشخص نسبت دهیم. روان، پیش از آنکه زبان پیدا کند، تجربه کرده، به خاطر سپرده و اثر آن تجربه‌ها را با خود حمل کرده است. آن افسانه‌ی شاعرانه‌ی باستانی، از سوگواری برای مردگانِ بی‌سوگوار سخن می‌گوید، اما روان‌شناسی ما را به سوگواری برای بخش‌هایی از خودمان دعوت می‌کند که هرگز فرصت دیده شدن، فهمیده شدن یا سوگواری برای آن‌ها را نداشته‌ایم. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
952
3
تنِ دیکتاتور، ابزاری سیاسی‌ست. کسی که تا زنده بود زندگی را بر میلیون‌ها ایرانی دشوار کرد، اقتصادِ کشور را به ورطه‌ی ویرانی کشاند، سیاستِ خارجی را در چرخه‌ای از تنش‌های پرهزینه گرفتار کرد و از سال ۱۳۷۸ به بعد، هزاران هزار جوان ایرانی را در اعتراضات و جنبش‌های اجتماعی به خاک و خون کشید، امروز تن‌اش به سرمایه‌ای برای مشروعیت‌سازیِ حکومتی به‌شدت بحران‌زده بدل شده است. ارنستو لاکلائو استدلال می‌کند که دیکتاتور صرفاً یک فرد نیست؛ بدن او کانونِ تمرکز و تجسدِ یک نظم سیاسی‌ست. در لحظه‌های بحران، قدرتِ مسلط می‌کوشد تنِ رهبر را به نشانه‌ای فراگیر بدل کند که بتواند شکاف‌های سیاسی را بپوشاند و انسجامی نمادین بیافریند. از این منظر، بدنِ رهبر، حتی پس از مرگ، از سیاست خارج نمی‌شود؛ بلکه به عرصه‌ای برای بازتولیدِ اقتدار، برانگیختنِ عواطفِ جمعی و استمرارِ روایتِ رسمیِ حکومت تبدیل می‌شود. این روزها، میلیون‌ها دلار صرفِ مراسم به خاک‌سپردنِ پیکری می‌شود که حتی ممکن است اصلاً وجود نداشته باشد. تنِ دیکتاتور، ابژه‌ای سیاسی‌ست، نه یک جسد؛ نشانه‌ای‌ست که حکومت می‌کوشد از طریق آن مشروعیتِ ازدست‌رفته‌ی خود را بازسازی کند. نمایشِ تنِ دیکتاتور، نمایشی پرهزینه است که هزینه‌ی آن را شهروندانِ گرفتار و سوگوارِ فرزندانِ خود، سال‌هاست پرداخته‌اند و می‌پردازند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
1 503
4
«یه کم دقیق‌تر می‌گی؟» «راستش جزئیات اصلاً یادم نیست، فقط یادمه که اون روز بارون میومد.» گاهی کلِ «واقعه»، مثل قایقی قدیمی، در اقیانوسِ فراموشی غرق می‌شود و فقط یکی از تکه‌های نسبتاً کم‌اهمیتِ واقعه، برای ابد در سطحِ حافظه شناور می‌ماند: مثل تکه‌ای کوچک از بادبانِ آن قایقِ قدیمی: «آن روز باران می‌بارید.» #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
901
5
نوستالژی، دلتنگیِ شدید برای گذشته‌ی بربادرفته، تیغِ تیزِ دو-دَم است: از یک‌سو، «پناه-گاه‌»ی خیالی برای تاب آوردنِ امروزِ دشوار است؛ از سوی دیگر، زیستن در امروز و عبور از اکنون را دشوارتر می‌کند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
1 491
6
گاه، «نوشتن»، کنشی گریزناپذیر و تکرارشونده در پاسخ به اضطرابی چاره‌ناپذیر است. کنشی که ربطِ مستقیم و‌ معناداری به آن اضطرابِ خاص ندارد. در چنین حالتی، «نوشتن»، نمونه‌ی نابِ وسواسِ اجباری‌ (OCD) است: اضطرابی که قرار است با کلمات قرار بگیرد (و نمی‌گیرد). #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
1 992
7
سنکا، فیلسوف و سیاستمدار رواقی روم باستان، در شعری خطاب به رنج‌های بشری می‌گوید: ای رنج! اگر اندک باشی تو را تاب می‌آورم اگر تاب‌آوردنی نباشی کوتاه خواهی بود. امیدِ واقعی در دلِ نومیدیِ واقعی‌ست که معنا می‌یابد. نومیدیِ واقعی یعنی همین رویکردی که سنکا به رنج‌های تاب‌نیاوردنی دارد، مثلاً به مرگ: مرگ، ترسناک نیست، پایانِ رنج‌های تاب‌نیاوردنی‌ست. گاهی برای رهایی از شرِ رنج‌های عظیم و اضطراب‌های بی‌پایان، باید به بدترین اتفاقِ ممکن فکر کرد؛ به عمیق‌ترین دره‌های نومیدی سفر کرد. در نزدیکی‌های نومیدی و مرگ است که امکانِ امید واقعی متولد می‌شود: در چنین شرایطی، هرچه رخ دهد، تقریباً امیدوارکننده، تاحدی معنابخش، و نسبتاً رهایی‌بخش است. مارشال برمن، کتاب «تجربهٔ مدرنیته‌»اش را به فرزندش تقدیم کرده که در پنج سالگی درگذشته است. به نظر او، مرگِ نابهنگام این فرزند، بسیاری از ایده‌های کتاب را قابل فهم می‌کند. مثلاً این ایده که انسان‌های آسوده‌خاطرِ جهانِ مدرن، در برابر شیاطینِ‌ این جهان، آسیب‌پذیرند؛ این ایده که زیبایی‌های کوچک و لذت بخشِ زندگیِ روزمره بی‌نهایت ناپایدارند؛ و این ایده که دوامِ زندگی درگروی مبارزه‌ای دشوار است که ما گاه در آن بازنده‌‌ایم: «ایوان کارامازوف می‌گوید مرگِ کودکان، بیش از هر چیزِ دیگری، این میل را در او برمی‌انگیزد که بلیتِ ورودِ خویش به عالمِ هستی را پس بدهد. ولی او بلیتِ خویش را پس نمی‌دهد. او به جنگیدن و عشق ورزیدن ادامه می‌دهد: او به ادامه دادن ادامه می‌دهد.» #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
1 925
8
انزجارِ تؤام با تهوع (disgust) احساسی‌ست که بیش و پیش از آن‌که روان‌شناختی باشد، فیزیولوژیک است. انسان‌ها در طولِ تاریخِ تکامل‌شان، این احساس را پرورش داده‌اند تا مسمومیتِ غذایی آن‌ها را نکُشد. این احساس به آن‌ها کمک کرده از خوردنِ چیزهایی که ممکن است مسموم‌شان کند، پرهیز کنند. اما نکته‌ی جالب، و در عین حال دردناک، این‌که آدم‌ها در شرایطی خاص همین حس را نسبت به انسان‌های دیگر هم پیدا می‌کنند: انزجاری تؤام با تهوع. انگار نگران‌اند که انسان‌های دیگر مسمو‌م‌شان کنند. این احساس، به‌ویژه وقتی تشدید می‌شود که جامعه، دوقطبی (polarized) می‌شود: اعضای یک جامعه‌ی سیاسی آن‌قدر از هم دور می‌شوند که «انزجار از قطبِ مخالف»، وجودشان را لبریز از تهوع می‌کند. در چنین شرایطی، برای این‌که فرد بتواند این انزجار را در دنیای درون‌اش موجه کند، از قطب مخالف، انسانیت‌زدایی (dehumanization) می‌کند: آن‌ها دیگر انسان نیستند، حیواناتی کثیف و تهوع‌آورند. این دو قطب (چپ، لیبرال، مذهبی، سلطنت‌طلب…) از نظر فکری و فرهنگی با هم بسیار متفاوت‌اند، اما از نظرِ «انسانیت‌زدایی از طرفِ مقابل» بسیار به هم شبیه‌اند. در چنین شرایطی‌ست که «کشتنِ مخالف» موجه می‌شود: «آن‌ کثافت‌ها انسان نیستند، حیواناتی تهوع‌آورند، ذبح‌شان کنیم.» #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
1 640
9
شاعران و نویسندگانِ فرهنگ‌های گوناگون، در طول تاریخ، «غم» را به کوه، به دریا، به آسمان، به بیابان،…تشبیه کرده‌اند. انگار اندوه‌ِ انسان‌ها آن‌قدر «گسترده» و «طبیعی» و «ناگزیر» بوده است که فقط این پاره‌های بزرگِ طبیعت می‌توانسته‌اند اندازه، جنس، و پیامدهای آن را نشان دهند. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
1 662
10
کودک، ذهن و زبانِ پرورده‌ای ندارد. به همین خاطر، رنج‌های کودکی، پیشازبانی هستند: بی‌زبان‌اند. رسیدگیِ بالغانه به رنج‌های کودکی، در واقع، زبان بخشیدن به آن‌ رنج‌هاست. و این یکی دیگر از معجزاتِ زبان است: راهی به رهایی از رنج‌های روزگارِ سپری‌شده. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
1 637
11
تحمل کردنِ درد و رنج آن‌قدر دشوار است که آدم برای پرهیز از دردهای خودش، گاه خواسته و گاه ناخواسته، مایه‌ی درد و رنج دیگران می‌شود. انگار درد و رنج از منافذِ پیدا و پنهانِ مناسباتِ آدم‌ها نفوذ می‌کند. به کجا؟ مقصدِ نهایی: نامعلوم. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
2 637
12
احساساتی مثل شادمانی یا اندوه یا دلتنگی، به آب شبیه‌اند: در سایر احساساتِ آدم نفوذ می‌کنند و آن‌ها را به رنگ خودشان درمی‌آورند. اما «نگرانی»های شدید (: چه خواهد شد؟ چه بلایی بر سر عزیزان من خواهد آمد؟…) مثل سیل‌اند: سایر احساسات را می‌شویند و می‌بَرَند و یک زمینِ بایر و ترک‌خورده برجا می‌گذارد. نگرانی شدید، توجهِ ما را به سوی خطرهای احتمالی می‌کشاند و بخش بزرگی از ظرفیت ذهن‌مان را اشغال می‌کند. نگرانیِ مزمن، نوعی اجتناب از رویاروییِ مستقیم با احساساتِ عمیق‌تر هم هست؛ گویی ذهن با اشتغال به «چه خواهد شد؟» از «چه احساسی دارم؟» می‌گریزد. نگرانیِ مداوم، روان را فرسوده می‌کند و انسانی خسته و ناخرسند برجا می‌گذارد. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
2 107
13
بعضی آدم‌ها در ثبات و تداوم است که خودشان را تعریف می‌کنند: انگار در سرزمین‌های‌ِ ثبات، شادتر و چه بسا خلاق‌ترند. یک‌جا می‌مانند و می‌بالند. و بعضی آدم‌ها در پراکندگی‌های کولی‌وارشان، سفرِ بی‌سامانِ زندگی را به پایانِ بی‌پایان‌اش می‌رسانند: هیچ‌جا نمی‌مانند. سرگردانی، ساده‌ترین نام برایِ بی‌قراری‌های‌شان است. هیچ‌کدام لزوماً بهتر نیست؛ دو جور «بودن-در-جهان» است. اما در «دومی» چیزی هست که در اولی نیست: به رسمیت شناختنِ بی‌ثباتی، زیستن با بی‌قراری، و دل‌کندن از احتمالِ پایداری. بچه که بودم، بادبادک‌باز بودم. بادِ تند که می‌وزید، گاهی هوس می‌کردم نخِ نازکِ بادبادک را رها کنم. «دومی» مثل رها کردنِ نخِ نازکِ بادبادک است. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
2 015
14
یادتان هست؟ آدم‌هایی را که روزگاری از مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌مان بودند. حواس‌تان هست؟ حتی نمی‌دانیم حالا کجا هستند، چه می‌کنند، آیا یادشان هست که روزگاری ما از مهم‌ترین آدم‌های زندگی‌شان بودیم. تصورِ «زندگی-بدون-آن‌ها» ناممکن بود. حالا زندگی هست، آن‌ها نیستند…هستند، اما اهمیتی ندارند…حداقل برای ما اهمیتی ندارند. اهمیتی غایب. غیبتی بی‌اهمیت. غیبتی که حتی اندوهگین‌مان نمی‌کند. خاکستری که هیچ آتشی زیر آن نیست. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
3 691
15
«سرنوشت» در فرهنگ‌های گوناگون مفهومی‌ست که اغلب در سایه‌‌سارِ الهیاتِ دینی بالیده است. آن‌چه رخ می‌داد و آن‌چه رخ نمی‌داد، به تقدیری ازلی نسبت داده می‌شد؛ روایتی از نیروهای ناپیدای جان و جهان که گویی از پیش در تار و پودِ هستی تنیده شده‌اند. به تعبیر حافظ: «کاین چنین رفته‌ست در عهد‌ِ ازل تقدیر ما.» در جهانِ تراژدی‌های یونانِ باستان نیز، «سرنوشت» حضوری سهمگین دارد؛ همان جهانی که سوفوکل در آن نشان می‌داد انسان‌ها در تلاش برای گریز از تقدیر، به سوی آن گام برمی‌دارند. اما می‌توان خوانشی عرفی‌تر از سرنوشت نیز داشت: شاید «سرنوشت» نه برنامه و فرمانی فراجهانی، بلکه نامی باشد برای تجربه‌ی انسانیِ «درماندگی در برابر پیچیدگی جهان.» جهان آن‌قدر درهم‌تنیده است، و نیروهای بزرگ آن‌چنان فراتر از اراده‌ی فردیِ ما عمل می‌کنند، که انسان گاه خود را نه بازیگر، که بازی‌خورده‌ی صحنه‌ای عظیم‌تر می‌یابد. همین جنگ‌ِ بزرگِ ویران‌گر علیه ایران را ببینید: جنگی که ابرهای وقوع‌اش دهه‌ها آسمانِ سیاستِ ایران را تیره کرده بود، بسیاری آن را نمی‌خواستند، و با این حال رخ داد و زندگی میلیون‌ها نفر را زیر و‌ رو کرد: و هیچ چیز به قرارِ پیشین نماند؛ هیچ چیز. در این معنا، «سرنوشت» قصه‌ای از پیش نوشته‌شده نیست، نامِ ناکامی‌های ماست. «قتلِ این خسته، به شمشیرِ تو، تقدیر نبود.» نمُردیم اما «سرنوشت»، زندگی‌مان را دگرگون کرد. نمُردیم اما شکلی از مرگ را برای چندمین بار تجربه کردیم. #ابراهیم_سلطانی @ThePleasureOftheText
1 672
16
پیکاسو شاهکار ِ ضدِ جنگِ خود، گوئرنیکا، را در سال ۱۹۳۷ در واکنش به بمبارانِ این شهر آفرید. در گوشه‌‌ی راستِ این تابلوی آشوبنا
پیکاسو شاهکار ِ ضدِ جنگِ خود، گوئرنیکا، را در سال ۱۹۳۷ در واکنش به بمبارانِ این شهر آفرید. در گوشه‌‌ی راستِ این تابلوی آشوبناک، انسانی فریاد می‌زند؛ اما صدای فریادش شنیده نمی‌شود. شانه‌هایش زیرِ فشارِ جنگ فروافتاده: جنگ، از او پیکری کژ و کوژ، نامتقارن و نامتعادل برجا گذاشته است. در این اثر، خبری از سرباز و سرزمین و پرچم و قهرمان نیست. آن‌چه دیده می‌شود تن‌های درهم‌شکسته، چشم‌های وحشت‌زده، کودکانِ مرده در آغوش مادران، و اسبی زخمی‌ست. و تابلو در نوری سرد و بی‌رحم غوطه‌ور است. گوئرنیکا، تصویرِ خلاقانه‌ی جنگی ویرانگر در اروپای میانه‌ی قرن بیستم نیست. تصویرِ ایرانیانی‌ست که زیرِ بارِ ترس، ناامنی و انتظاری کشنده، خمیده و ناتمام‌‌ شده‌اند و صدای‌شان به گوش کسی نمی‌رسد.
1 643
• لذت متن | ابراهیم سلطانی • - Telegram kanali @thepleasureofthetext statistikasi va tahlili