6 406
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-937 kun
-28630 kun
Postlar arxiv
6 406
Repost from منتقل شد ❌️.
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
6 406
Repost from منتقل شد ❌️.
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
6 406
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
6 406
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
6 406
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
6 406
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
6 406
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
6 406
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
6 406
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
منتقل شد بیا اینجا👇⏬👇⏬👇⏬👇
https://t.me/+6s-3HJpwFRRiNzc0
6 406
-شوهری که صوری باشه، شوهر نیست
بوسهای روی شکمم نشوند و شورتمو پایین کشید
-شاید ازدواجمون صوری باشه
لیسی به شکمم زد که آهی کشیدم
-ولی سکس کردنمون، انتخابیه نغمه!
دستاشو بین پام برد
-وگرنه انقدر برای شوهر صوریت خیس نمیشدی دردونه
https://t.me/+U2IHATUMCj1mZTM0
ازدواجمون قراردادی بود ولی اونقدر کشش جنسی بینمون زیاد بود که نتونستیم دووم بیاریم و با هم...💦🔞
6 406
Repost from منتقل شد❌️
چرا استرس داری دیوونه؟ تو از اون روزی که درس نخونده بودی و خانم سجادی ازت هدیههای آسمانی پرسید، به سلامت عبور کردی.
6 406
Repost from منتقل شد❌️
💦🍭💦🍭💦
🍭💦🍭🫧
🍭🫧🍭
🫧🍭
#پارت_1
#کنیز_خراب🔞
_دختر جوون به عنوان کنیز اوردی تو خونه من که چی بشه؟ نکن کیارش آه دارم حرف میزنم.
کیارش بی توجه به حرف های زنش، صورتش رو به دیوار حمام چسبوند و از پشت خودش رو به باسن بزرگ زنش چسبوند.
_عطیه به شوهرت حال بده جای حرف های اضافی! بعد من چشمم دنبال دخترِ مرتضی نیست اون مثل داداشم بود.
با این حرفش سریع لای بزرگ و سیخ شده شو حرکت داد.
شیشه های حمام شون رو کدر نکرده بود و من داشتم سکس صاحب کارم رو با زنش میدیدم.
جوری کمر زد که ناله زنش بلند شد.
به وضوح سیخ شدن نوک سینه هام رو حس کردم و رون های پام رو محکم بهم چسبوندم.
اولین بار بود که لخت یه مرد رو میدیدم و دلم میخواست الان من جای زنش باشم.
سریع خودشو بیرون کشید و سر زنش رو گرفت و مجبور کرد روی زمین خیس زانو بزنه.
وقتی اون حجم بزرگ رو تو دهن کوچیک عطیه کرد، ناخواسته من حس تنگی نفس بهم دست داد و چشم هام خمار شد.
نفس های تحریک شده مو شنیدم و کیارش با.سنش رو تند عقب و جلو کرد که...
_خاله کجایی؟ من شکلات میخوام.
با شنیدن صدای نفس دخترِ کیارش شوکه دستم که داشت تو شر.تم میرفت بالا اوردم و بهش زل زدم.
https://t.me/+7Mypurh8kYBmYmZk
https://t.me/+7Mypurh8kYBmYmZk
https://t.me/+7Mypurh8kYBmYmZk
آوا دختر19ساله چشم رنگی که میره تو عمارت پسرعموی پدرش که زن و بچه داره و به عنوان کنیز اونجا کار میکنه ولی به چشم پسرعموی پدرش میاد و میخواد مخفیانه باهاش سکس داشته باشه، آوا که میخواد از زنِ این خونه انتقام بگیره شبا وقتی زنش خوابه تو اتاق شوهرش میره و باهاش میخوابه تا...🔞💦
6 406
Repost from منتقل شد❌️
-سکــس؟ اصلا میدونی چجوری نوشته میشه؟😱🔞
چرخی میزنم و لباس حریری که تمام تن و بدنم رو به نمایش گذاشته رو تو چشماش فرو میکنم
-یه ادم فلج چه میدونه ارض.ا شدن یعنی چی؟!
عصبی شدنش رو میبینم
دستایی که روی ویلچر سفت میشه هم همینطور
-خفه شو الا... خفـــه شو❌
ابرو بالا میندازم و خیره بهش با تعجب ساختگی لب میزنم
-اوا خاک بر سرم... زدی بالا؟
دستمو سمت سینهی چپم میرم و اروم نوازششون میکنم
-زدی بالا به همین زودی؟ مگه افلیجا خوددار تر نبودن!؟
عرقی که از سر و روش میبارید دلم رو خنک میکنه
از این مرد بدم میاد...
از اینکه صیغهی اجباریش بودم حالم و بهم میزنه...
-الا... الا گیرت بیارم حتی نمیتونی راه بری دختر... گمشــــو از جلو چشمام
پوزخندی میزنم و اروم روی پاهاش میشینم
-جووون... از اون فانتزیه کردن تا سر حد مرگ، طوری که تختم میشکنه؟ فلجام مگه فانتزی دارن؟؟
میخندم و پایین تنم رو بین پاهاش میکشم
-شلوارت جر نخوره یوخت کوچولو...
قهقه میزنم و تا میام از روی پاهاش بلند بشم با یه حرکت من رو روی تخت میندازه...
یه حرکتی که باعث خشک شدنم میشه...
اون...
اون الان حرکت کرد؟
با همین پاهایی که فلج بودن...؟
-گورتو کندی الا... فانتزی کردن تا سرحد مرگ... امشب شب خوبی نیست پیشی کوچولو
نفس نفس میزنم و زیر تن تنومندش به تقلا میوفتم
-نـ...ـه.. نـــه... برو اونور عوضی... تو... تو فلج بودی... نمیتونستی راه بری لعنتــــی... ولـــم کن😱❌
جیغ میزنم ولی اون بدکن توجه به دست و پازدنام لباس حریرو تو تنم جر میده
-سیخ شدم الا... ارض.ا کردن بلدی؟
هق میزنم و کاش میشد زمان رو برگردوند عقب
کاش میشد...
-نـ...ـه... ببین... نکن توروخدا غلط کردم رادمان
دستی به بالا تنم میکشه و دم گوشم پچ میزنه
-دیگه دیره پیشی کوچولوی رادمان... تازه اولشه بیبی مـــن
با کاری که میکنه تموم تنم بی حس شده و مرگ رو جلوی چشمام میبینم
-نــــــه🥲❌
ادامه پارت👇🔞
https://t.me/+03EhT8ogzt0zMzY0
https://t.me/+03EhT8ogzt0zMzY0
https://t.me/+03EhT8ogzt0zMzY0
https://t.me/+03EhT8ogzt0zMzY0
آلا دختری پرورشگاهیه که برای نجات خواهرش از زندان مجبور میشه صیغه و پرستار رادمان که تازه فلج شده و زنش به خاطر بیماریش رهاش کرده بشه اما اوضاع همینطوری نمیمونه تا اینکه رادمان سرپا میشه و ...🔞🔞🔥
محدودیت سنی رعایت بشهههه😱❌
800 تا پارت آماده بخون❤️🔥❤️🔥
6 406
Repost from منتقل شد❌️
- خاله شورت نو نداری پام کنم؟
خاله سرش رو از توی کابینت بیرون اورد.
از صبح پریود شده بود و حال نداشت
من اومده بودم کمکش.
- شورت برا چیته؟ مگه نداری؟
- خاله از مدرسه اومدم هوا گرمه خیلی عرق کردم توش پر از خیسیه.
چشماشو بست و با کلافگی روی مبل نشست. موهاش به هم ریخته بود و ارایش نداشت.
ولی شوهرش مرد خوش قیافه ای بود.
- برو توی اتاق خواب. تو کشوی لباس خوابام یه شورت قرمز هست. سیامک خریده بزرگه برام.
باشه ای گفتم و به سمت اتاقش رفتم.
خیلی به هم ریخته بود، کنار کمد زانو زدم و کشو رو باز کردم.
با دیدن شورت و سوتینای نو و سکسی دهنم باز موند.
- بایدم اینقدر داشته باشی، شوهرت سیامک جونه. هرشب هرشب...
با اون کاندوماش.
هوفی کشیدم و گشتم. بین این همه لباس اونو چطوری پیدا میکردم.
سیامک خوش قیافه ترین مرد فامیل بود که دست گذاشت رو خاله ی من.
ریزه ی میزه و معمولی.
شلخته...
خالم اصلا زنانگی بلد نبود من اینقدر واسش پست اینستاگرام میفرستادم تا یاد بگیره
میگفت شما نسل جدید اعجوبه اید.
ولی اخه اون شوهر رو باید نگه داشت.
- پس کجاست این شورته، این همه لباس داره.
اصلا به کارش میان.
همشون نوان معلومه اصلا به سیامک نمیده.
- افرین خوب گفتی. اون شورت هم توی کشوی بالاست.
با شنیدن صدای کلفت سیامک نفسم رفت. اینجا چیکار میکرد.
سریع ایستادم و برگشتم عقب.
- س...سلام. ببخشید من نمیدونستم شما نرفتید.
دستپاچه شدم و ایستادم.
دست هاش رو توی جیب شلوار پارچه ایش فرو کرد.
- تو تو اتاق خواب چی میخوای عطرین.
- شورت. شورت میخوام.
شورت خودم خیسه.
بعد زدن این حرف احساس پشیمونی عمیقی کردم. خاک تو سرم.
نیشخندی بهم زد و اومد جلو.
- جدا؟ نشونم بده ببینم خیسیش رو.
تنم به کمد چسبید و اون دستشو توی شلوار و شورتم فرستاد.
انگشتاش که روی نازم کشیده شدن ناخوداگاه ناله کردم.
- چه ابی انداخته.
خالت خوابه، بیا یه حال بهت بدم کوچولو.
قبل این که حرف بزنم منو روی تخت انداخت و...
https://t.me/+-F298u2dvT0xMjg0
https://t.me/+-F298u2dvT0xMjg0
https://t.me/+-F298u2dvT0xMjg0
❌شوهر خالش توی اتاق خواب با هفت پوزیشن می کنتش و..
6 406
دختر کوچولوی کیوتی که اسیر هوسِ استاد حشـ.ریش میشه و هرشب دور از چشم همه دانشجوها تو خوابگاه جر میخوره و تا یه روز 💦🔞😱
https://t.me/+lP5zBeRi2IEyYmVk
6 406
-عمو..قیم یعنی چی؟
-یعنی من سر پرست تو شدم کوچولو...
❌وقتی ریاست کارخونه بهم رسید عمم رو از خونه انداختم بیرون....
شریکی توی اموالم نمی خواستم ولی نتونستم از شر دختر عموم خلاص بشم.
اون شیرین و تحریک کننده بود و من اون رو زیر خودم میخواستم .
من اون رو بزرگ کرده بودم و اون باید شاهزاده ی عمارت می موند...
https://t.me/+C_g91NF8uB1iMTY0
#دارای_صحنه_بزرگسال
6 406
ولکان کیانی...استاد جذاب و هات پزشکی که با دیدن تن سفید و سینه های تازه جوونه زده ی دانشجو کوچولوش مجذوبش میشه و همین باعث تحریک شدنش میشه و...❌🔞🔥
https://t.me/+lP5zBeRi2IEyYmVk
پسره با دیدن ممه های کوچولو و تن سفیدش شبا بی سروصدا وارد اتاقش میشه و...🔞💦
#ممنوعهترینوهاتترینرمانتلگرامی💧🔞❌💯
6 406
Repost from منتقل شد❌️
#پارتواقعیرمان
_سوار شو کارت دارم…
هر چه میرفتم می آمد…هر کجا که میرفتم…
دیگر نمیخواستم عاشق باشم…
عشق ،خرم میکرد…
تازه عاقل شده بودم!
_من هیچ جا نمیام با تو…اصلا یه زن غریبه رو چه به سوار شدن تو ماشین یه مرد غریبه؟!
ابرو بالا می اندازد…
هنوز هم جذاب است لعنتی!
_اهان…که غریبه ای؟!…
_درسته…فک کنم از مهر طلاقی که خورده تو شناسنامم سه چهار سالی هست که میگذره!
به سرعت از ماشین غول پیکرش پیاده میشود…
هنوز هم وحشت دارم از او!
هنوز هم ابهتش لالم میکند…
سمتم می آید…دستم را با عصبانیت می کشد:
_زبون درآوردی…خیلی وقته تنبیه نشدی…شاید واسه اونه…
جرات به خرج میدهم که دستم را میکشم:
_ولم کن…حق نداری بهم دست بزنی…چند سال پیش گفتی میری واسه همیشه…همیشهت همین سه سال بود؟!…چرا برگشتی؟!…برگشتی تا بیشتر عذابم بدی؟!…
رعشه میگیرم…
زیر نگاهش دلم میخواست بمیرم…
مرا چه به جنگیدن با کوروش نامی!!!
یقه ی مانتوم را میکشد…
_حرف دارم باهات که برگشتم!
پوزخند میزنم !
بعد از سه سال!!!
حرفی نمانده بود!
دست روی دستش میگذارم تا ول کند…
_من هیچ حرفی ندارم باهات…هیچی…دست از سرم بردار مثل همون سه سال پیشی که یهو دست از سرم برداشتی و رفتی!
سرعت قدم هایم را زیاد میکنم…
به خانه میرسم…
دیگر به دنبالم نمی آید…
با خیال راحت در را میبندم و پشت در سُر میخورم…
گریه امان نمیدهد…تمام صورتم را خیس از اشک میکند…
روزگاری عاشق او بودم…
هنوز هم عاشقش هستم…
اشک های مزاحم را از روی صورتم پاک میکنم…
ثنا نباید میدید که چطور از نامردی پدرش اشک میریزم!
ولی میبیند:
_مامان گلیه میکنی؟!دعبا کلدی؟!…
https://t.me/+3s07kYqhycg0N2Q0
https://t.me/+3s07kYqhycg0N2Q0
https://t.me/+3s07kYqhycg0N2Q0
چند روز بعد…
زنگ آیفون به صدا درآمده…
منتظر فاطمه بودم ولی تصویر کوروش در پس آیفون تصویری ،قلبم را به طپش می اندازد…
با وحشت گوشی را برمیدارم:
_چی میخوای از جونم کوروش؟!…چرا دست از سرم برنمیداری؟!…
صدای بلند کارگرهایی که برای اثاث کشی امده بودند توجهم را جلب میکند:
_کوروش خان اینو کجا بذارم؟!
با دو پشت پنجره میروم…خودش بود…با اسباب و اثاثیه…
اینجا چه میکرد؟!
دوباره گوشی را برمیدارم که دسته کلیدی رو به روی دوربین آیفون تکان میدهد:
_خونه خریدم…واحد سه همین ساختمون…اوم… فک کنم همسایه رو به روییم تو هستی…سر و صدا…ایجاد مزاحمت…اذیت و آزارم کنی …به مدیر ساختمون میگم…
قلبم رسما از کار می افتد…
بی نفس لب میزنم و گوشی آیفون از دستم می افتد:
_نکن این کارو باهام کوروش…نکن…
ثنای تازه از خواب بیدار شده چشمانش را می مالد و نزدیک تر می آید:
_چیه مامان؟!…کولوش کیه؟!…
بی نفس او را به آغوشم میکشم…
او را چه میکردم؟!…
اویی که درست شبیه خواهرک کوروش هست…هم اسمی و هم ظاهری!
#همسایهای #همخونهای #عاشقانه
https://t.me/+3s07kYqhycg0N2Q0
https://t.me/+3s07kYqhycg0N2Q0
https://t.me/+3s07kYqhycg0N2Q0
https://t.me/+3s07kYqhycg0N2Q0
https://t.me/+3s07kYqhycg0N2Q0
https://t.me/+3s07kYqhycg0N2Q0
https://t.me/+3s07kYqhycg0N2Q0
https://t.me/+3s07kYqhycg0N2Q0
https://t.me/+3s07kYqhycg0N2Q0
6 406
Repost from منتقل شد❌️
تابو شکنی کردیم.
یه اکیپ دوستانهی دختر و پسر بودیم که از دانشگاه باهم آشنا و رفت و آمد داشتیم.
حتی ازدواج و زوج شدن مانع برخورد های راحت و آزادانهی همیشگی نشد تا اینکه این آزادی به جای ممنوعهای کشیده شد که...
مست و خمار لیوان نوشیدنی بهم کوبیدیم و نیما کشدار لب زد:
_اررغوان دلم بلند کردن ناله هااات و میخواد
لحظهای سکوت شد.
دست دور کمر همسرم طلوع حلقه کردم و با مغز داغ کرده گفتم:
_دیووث کمتر زر زر کن
ارغواان زن آرمینه و زن تو نسیمه
خندهی جمع به هوا رفت.
آرمین پیک دیگهای برای خودش ریخت و با یه نفس سر کشیدن لب باز کرد:
_ولی من زن تو رو نمیخوام نیما
زیادی گشاد و تکراری شده برام
چشمام دو دو زنان میچرخید و سرم سنگین بود.
حس میکردم گوشام اشتباه میشنید.
_دارین چی گوه میخورین شما ها!
یهو نسیم با موهای بلوند درهمش بلند شد و جلوی چشم شوهرش روی پای آرمین نشست و با عشوه گفت:
_امیر تو تازه ازدواج کردی
زنت تو اکیپ ما نبوده و غریبهایم باهاش
دلت نخواهد امشب
لب روی لب آرمین گذاشت و با ولع شروع کردن بوسیدن و دستای آرمین روی ممنوعه های تن زن رفیقش بالا پایین میشد.
_برات تکراری شده بود و اینجور زدی بالا آرمین
جاوید همانا که حرفش و زد بلند شد و کنار ارغوان نشست.
_اووم شوهرت و ببین
دلم منم تو رو میخواد خوشگله
خنده ها و صحنهای که به چشم میدیدم گرما رو به تنم نشونده و داشت رفته رفته تحریکم میکرد.
_امیر نگفته بودی دوستات همه با هم آره؟
یهو چونهی طلوع همسرم و تو مشت گرفتم و با ولع لب های خوش طعمش و بوسیدم و اونم مست تر از من جلوی همه همراهیم کرد.
_جااوید گمشو کنار
امیر چه هات میبوسی منم ببوس
تا ارغوان بلند شد جاوید دستش و محکم کشید و تو بغلش پرت شد.
تو جمع فقط جاوید مجرد بود.
_کجا تو امشب فقط با من عشق و حال میکنی
عقلم به کل زایل شده بود.
ارغوان قبل آرمین شوهرش روی من کراش بود.
_اگه اینطوره بزار منم مزش کنم جاوید
_مزه کردن زنم در ازای مزه کردن زنت امیر
لحظهای نگاهم به چشمای خمار طلوع افتاد.
از من بدتر مست کرده و هیچی حالیش نبود.
_زن من نه...
_دفعه اول به زنت سخت نمیگیرم
حواسم به عروسک سکسیت هست.
آرمین نسیم و کنار زد و جلوی چشمم لب روی لب زنم گذاشت.
ارغوان بهم چسبید و...
https://t.me/+q5d6EORyseFiNGI0
https://t.me/+q5d6EORyseFiNGI0
❌️داستان دارای صحنه های خیلی باز میباشد.
ورود زیر هیجده سال ممنوع🔞🔥😈❤️🔥
