دلنیا
Kanalga Telegram’da o‘tish
مرا در آغوش بگیر، دنیا پر از سایههاییست که فقط برای یک نفر است. ارتباط با من 🌱 @SaeedeSaeedi
Ko'proq ko'rsatish2 930
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-117 kun
-6830 kun
Postlar arxiv
2 930
Repost from جهادگر | MRJG
〖❥🧱〗
حالا فقط یک سَقف فاصله داریم
.__________________________.
دیوارها بالا آمده، کلاسها شکل گرفتهاند؛
و حالا فقط یک سقف فاصله داریم تا این مدرسه به محیطی اَمن و واقعی برای درس خواندن دانشآموزانش تبدیل شود.
✨
برای بتنریزی سقف و رساندن پروژه به مرحلهی نازککاری، دوباره به همیاری و حمایت شما نیاز داریم.
هر سهم، و حتی هر تلاش شما برای بازنشر این حرکت، تکهای از این سقف خواهد شد.
شما قرار است این فاصله را از میان بردارید!
.__________________________.
🖇لینک پرداخت؛
mim.ir/p/1153
🏷#وجوهات_مردمی
🏷#مردمانیم
https://zil.ink/mrjg_ir
•گُروهِ جَهادیِ مُحَمَّد رَسُولُ الله⊰|جهاد
2 930
Repost from جهادگر | MRJG
〖 ❥ 🏫 ❥ 〗
نَفَسِ دوبارهی یک مَدرِسه
___________________________________________
بعد از گذشت چهار سال،
همان مدرسهای که به دست خودمان بنا شد، امروز دوباره به یاری ما نیاز دارد
▪️مدرسهای در دل روستای جُوراب،
که پس از روزهای سخت آبوهوایی
و تحمل شیطنتهای دانشآموزان روی دیوارهایش؛
اکنون نیازمند اِحیای سقف و دیوارهایش شده است
اُمیدِ ما به یاری شماست؛ مثل همیشه
🖇لینک پرداخت، #مردمانیم؛
mim.ir/p/1144
#وجوهات_مردمی🏷
https://zil.ink/mrjg_ir
گُروهِ جَهادیِ مُحَمَّد رَسُولُ الله⊰|جهاد
2 930
Repost from خیریه منهای فقر
خانم ۴۳ ساله ۵ سال است که پس از ابتلای همسرش به بیماری ام اس، زندگی خانواده ۴ نفرهاش را پیش میبرد. خودش در خانههای مردم مشغول کار نظافت است اما درآمد ناچیزش کفاف اجاره خانه و هزینه داروهای همسرش را نمیدهد. صاحبخانه اجارههای عقبافتاده را از پول پیششان کم کرده و آنها ماندند و ۳۰ میلیون تومان ودیعه که هیچ خانهای با آن کرایه نمیشود. حالا چند روزی است که آخرین مهلتشان هم تمام شده و مجبور به تخلیه خانه شدند، اثاثیهشان را منزل خواهرشان گذاشتند و با همسر و دو فرزندش هر روز خانه یکی از اقوام میمانند. برای کمک به این خانواده آبرومند ۱۷۰ میلیون تومان مورد نیاز است.
لینک پرداخت مستقیم
کارت:
5041721111902848
شبا:530700001000228472379001
(به نام خیریه منهای فقر - بانک رسالت)
@menhayefaghr2 930
گمانم از نشانههای سن روی سن گذاشتن است، که آدم دیگر هیچگاه نمیتواند در یک لحظه زندگی کند و مثل پاندول ساعت از گذشته به حال و از حال به گذشته میرود!
📚 بابونههای وحشی
#سعیده_سعیدی
@Saeede_Saeedi
2 930
Repost from جمعیت حیدر
با همدلی و همیاری، کیفها را لبریز از مهر کنیم و شادی را در دل دانشآموزان نیازمند جاری سازیم.
بسمالله
6037997950495615
✈️ @haidersociety2 930
رفقا سلام روزتون بخیر ❤️
اگه کارشناس سئو و تولید محتوای سایت هستین، بهم پیام بدین @SaeedeSaeedi
ممنون
2 930
Repost from خیریه منهای فقر
#فراخوان_فوری | دختر ۸ ساله، یک سال پیش دچار برق گرفتگی شدید شده، مدتهاست که توی این وضعیت هست. از طریق لولهای که به معدهاش وصل کردند تغذیه میکند. نه میتواند راه برود و نه میتواند حرف بزند! پدر و مادرش در طول این یکسال همه زندگیشان را فروختند تا بتوانند هزینه داروهای مورد نیازش را تامین کنند. اما اوضاع آسیب مغزیاش رو به وخامت رفت. همهی پزشکان قطع امید کردند اما یک پزشک با وجود احتمال کم موفقیت، تنها راه نجاتش را جراحی مغز تشخیص داد و فوری این دختر بچه را در بیمارستان بستری کردند. حالا علیرغم اینکه جراحی موفقیت آمیزی داشته و آماده ترخیص است اما توان تسویه هزینه بیمارستان را ندارند. پس از ترخیص هم باید روند درمانی ادامه پیدا کند. برای تحریک نورونهای مغز نیاز به جلسات شوک درمانی دارد و برای توانیابی بلع و تقویت عضلات، نیاز به جلسات کاردرمانی، گفتاردرمانی و فیزیوتراپی روزانه دارد. علاوه بر این، هزینه داروها و آمپولهای مورد نیازش هم هست. مبلغ مورد نیاز برای پیگیری روند درمان ۵۰۰ میلیون تومان میباشد.
لینک پرداخت مستقیم
کارت:
5041721111902848
شبا:530700001000228472379001
@menhayefaghr2 930
«نوشتن، باستانیترین دارو برای تمایل به جاودانگیست.»
اگر به نویسندگی علاقهمندید و دوست دارید خلاقیت و مهارت فنیتون در نوشتن رو ارتقا بدید با آیدی زیر در ارتباط باشید
@SaeedeSaeedi
آموزشها در کارگاه آنلاین نویسندگی به صورت تعاملی و با ارتباط مستقیم با مدرس دوره (سعیده سعیدی) انجام میشه.
@Saeede_Saeedi
2 930
رادیو دلنیا
برداشت دوازده: قول شرف به مدرسه نرسید
روی پلهبرقی میان آدمها جا گرفتهام. نایلون درون دستم کش آمده و لبهاش توی گوشتم خط انداخته. بغض کردهام و هر نگاهی که مکثی روی صورتم دارد، این را خوب میفهمد.
یک سال است همه مسیرها را پیاده یا با تاکسیهای زرد رفتهام، فقط برای اینکه دخترک فالفروش را نبینم. میترسیدم جلوی راهم سبز شود و از تو بپرسد.
شاید هم دیگر آنجا نباشد. شاید خیال کرده در همان تصادف، هر دویمان تمام شدیم. شاید از همان اول میدانست که فقط رهگذریم و مهم نیست چقدر کنار هم تخم مرغ شانسی باز کردیم، آلوچه و لواشک خوردیم و قول شرف دادیم کمک کنیم امسال به مدرسه برود.
شاید تو و دخترک فالفروش یادتان رفته باشد، اما توی ذهن من هنوز ۶۷ برگهی رنگارنگ فال زندهاند. تو برایم میخریدی و میگفتی زندگیمان درست مثل شعرهای حافظ زیبا میشود، که چند وعدهی دیگر خبر خوشی میرسد.
حالا یک سال گذشته و هیچ خبری، حال مرا خوب نکرده. یک سال است هر صبح، جای خالی تو کنارم نشسته و کودکی که هرگز متولد نشد، با سکوتش نگاهم میکند. کاش ماندن را از همین جای خالی یاد میگرفتی.
صدای پچپچ آدمها از کنار گوشم رد میشود، اما هیچکدام را نمیفهمم. بعد از تو، همه برایم سایهاند. سایههایی که بالا و پایین میروند، درست مثل این پلههای لعنتی که انگار دارند مرا میبلعند.
به پایین پلهها رسیدهام و نفسم بالا نمیآید. خانمی میپرسد: «خوبی دخترم؟» جواب نمیدهم. خودم را به کنار دیوار میکشم. نایلون را جا به جا میکنم و دست میکشم روی خط قرمز دستم.
اگر دخترک فالفروش را ببینم، حتماً سراغت را میگیرد. شاید هم خیال کند رفتهای برایمان شانسی بخری. راستش جوابی برایش ندارم. نمیدانم بگویم مردهای، یا هنوز جایی داری بدون من ادامه میدهی. نمیدانم باور به کدامش، من و دخترک را بیشتر میسوزاند.
شاید بهتر است آخرین ویدیویی که از تو مانده را نشانش دهم.
وقتی بعد از دو ماه چشم باز کردم، گفتند حالت خوب است. گفتند فردا به دیدنم میآیی. فردا گذشت، هفته گذشت، دو هفته گذشت. خبری نشد. آنقدر فریاد کشیدم تا بالاخره راضی شدند حقیقت را نشانم دهند.
نشسته بودی پشت فرمان. گوشهی لبت هنوز کمی کبود بود، چند بخیه کوچک کنار چشمت داشتی. صدایت میلرزید. سه دقیقه حرف زدی و من فقط یک جمله را شنیدم: «نمیتونم هر ثانیه کنارت باشم و ببینم چه آسیبی بهت زدم... فراموشم کن.»
نمیدانم قبل از ضبط ویدیو پیش خودت چه فکری کرده بودی یا اصلا به من هم فکر کردی!
جیغ زدم. جیغی که انگار از ته جانم میآمد. آنقدر بلند که دیوارهای سفید بیمارستان لرزیدند، پرستارها ریختند داخل. همه چیز درهم شد. نور چراغها، گریهی بیصدا اطرافیانم، دستهایی که میخواستند آرامم کنند. و بعد سیاهی همه جا را گرفت و راستش هنوز هم همه جا تاریک است.
وقتی دوباره چشم باز کردم، دکتر کنارم نشست. لبهایش تکان میخورد، و من خودم با گوشهایم شنیدم «هیچوقت نمیتونی کودکی رو در بطن خودت پرورش بدی.»
دلم ریخت. انگار تمام بدنم تهی شد. دستهایم روی شکمم افتاد، همان جایی که قرار بود کودکمان رشد کند. چیزی نبود. فقط سکوت.
شدت تصادفی که تو پشت فرمان ماشینش بودی همه چیز را از من گرفت، شاید اگر دخترک فالفروش را ببینم، باز هم نیت کنک و فال بگیرم.
شاید برگهی شصت و هشتم، حقیقت را بگوید که زندگی همین است که هست؛ درد برای همه یک اندازه نیست، شکست برای همه یک شکل ندارد. و ادامه دادن با رنج کار هر کسی نیست. و ای کاش کار ما هم نباشد!
#سعیده_سعیدی
@Saeede_Saeedi
2 930
نشستم پشت سیستم و مقاله رو بالا و پایین میکنم تا به چیزی که مد نظرمه برسم
با اینکه هنوزم از پلی کردن بیهوا یه موزیک میترسم
پلی لیست دلنیا رو باز کردم و یهو این صدا پخش شد.
تنم مور مور شد از شنیدن غمتون
از شنیدن صداهای آشنا
از شنیدن دلتنگی که تو این دنیا هیچ مرهمی براش پیدا نمیشه...
