مِه آلود
Kanalga Telegram’da o‘tish
What's the point of living ? . . http://t.me/HidenChat_Bot?start=5381517210 حرفی پیشنهادی، هرچی👆🏼
Ko'proq ko'rsatish189
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+17 kun
-130 kun
Postlar arxiv
189
گاهی احساس میکنم در میانهی راهی ایستادهام،
که از شرقِ دور آغاز میشود و تا غرب معاصر میرسد.
از مولوی میگذرد، به کامو سر میزند،
از دهان سقراط و افلاطون زمزمه میشود
و در نگاهِ عمیقِ حافظ و عطار ادامه پیدا میکند.
از شرق، بودا صدایم میزند تا آرام شوم، تا بفهمم
رنج بخشی از راه است و رهایی در میانِ آن نهفته شده.
از غرب نیچه فریاد میزند که : زندگی را با همهی
زخم ها، پوچی ها و شکست بپذیرید،
کامو در سکوتش لبخند میزند و میگوید :
در جهانی که هیچ معنایی برایت نگه نداشته است،
خودت سازنده ِ معنا باش.
در میانه ی این صداها، مولانا میرقصد و میگوید:
رها شو از دوگانگی وجودت که این راه از دلِ فنا میگذرد.
حافظ لبخند میزند و میگوید :
جز عشق،. هیچ چیز واقعی نیست.
سقراط مرا به شَک دعوت میکند،
افلاطون از جهانی فراتر از سایه ها سخن میگوید.
در دوردستها، لائوتسه در باد نجوا میکند :
آب باش، نرم و بی شکل اما نیرومند در مسیر خود،
و من در میانِ این کاروانِ صداها راه میروم،
گاه سکوت میکنم چون بودا،
گاه شَک میکنم چون سقراط،
و گاهی ایمان میآورم چون محمد.
اما در نهایت، هیچ کدام از آنها من نیستم،
من تکه ای از همه ام، در من تضادها و تناقض ها خانه کرده اند.
شَک و ایمان، مرگ و زندگی، تسلیم و تسلط.
و کسی چه میداند، شاید معنای درست همین باشد
حرکت در میانِ مرزی باریک از تضاد ها و تناقض ها،
و تماشای نوری که از هر دو برمیخیزد.
اما در نهایت من همانم، همان انسانِ کنجکاوی که
هنوز با این پرسش خود را سرگرم میکند که
بودن مهم است یا دانستنِ چرایی بودن.
@mehalodd
189
به یکباره خودم را گم کردم .
درون هیاهو و لذت های عمیق اشخاصی که به ظاهر واقعا شاد هستن و میتوانند احساس خوشخبتی مفیدی کنند .
اشخاصی که واقعا در نگه داشتن نگاهشان به دوردست ها و طبیعت محسور کننده زمین معنایی نهفته است.
بعد از مدت زیادی کاوش درونی توانستم هضم این داستان را برای کودک و جنگجویان حقیقیت درونم ساده تر کنم .
چرا که من هیچگاه واقعا این چنین لذتی را با این دیدگاه کسب نکرده بودم .
اما من هنوز گم بودم .
گم در لابهلای افکار ، رویا ها ، تلاش ها ، خواستن ها و معنا ها .
در لابهلای زندگی هایی که تا کنون زندگی نکرده بودم ، زندگی هایی که دوست دارم تجربه کنم ولی فاصله زیادی میانشان وجود دارد .
میتوانم در تاریکی و سایه ها ، روشنی زندگی را دریابم و آن را سال ها در ذهنم زندگی کنم اما نمیتوانم انتخاب کنم .
و گاهی عمر تمام نشدنی ای را میخواهم که در آن بتوانم صد ها زندگی را زندگی کنم .
پی نوشت :
هر از گاهی حرف هایی که در دلم سنگینی میکنند اینجا به اشتراک میگذارم .
موسیقی پیوست شده همیشه باعث شده من بتوانم خودم را پیدا کنم و ابهام را تحمل کنم . واقعا این شاهکار رو پیشنهاد میکنم .
DL.
@IDBlind
189
آدما خیلی جالبن،
ترجیح میدن یه عمر حسرت و پشیمونی یقشونو بگیره، ولی حتی یک قدم بطرف چیزی که دوست دارن، نزدیک نشن با این فکر که اگه نشد چی؟
خودمم خیلی وقتا همینما، ولی حتی اگه نشد هم واقعا ارزشش رو داره که دنبال علایقمون بریم.
189
کسی که با حضورش حس امنیت ، درک و همراهی میاره باعث میشه مغز آدم شروع کنه به آروم شدن و ترمیم خودش. مسیرهای عصبی ای که با استرس گره خورده بودن، کم کم باز میشن. اما همونقدر، اگه کسی دائما تهدیدکننده باشه با رفتار سرد، قضاوت، یا حتی بیثباتی رفتاری ، همون سیستم عصبی وارد حالت دفاع میشه، انگار همیشه آمادهی فرار یا جنگه. مغز فرق زیادی بین تهدید فیزیکی و تهدید عاطفی نمی ذاره، رد شدن یا نادیده گرفته شدن برای مغز به اندازه یه ضربه سخت جسمی واقعی و خطرناکه . برای همینه روابط انقدر حیاتی ان، چون مغز ما توی رابطه شکل میگیره، با رابطه ترمیم میشه، و گاهی هم توی رابطه زخمی میشه.
@mehalodd
