FROMSOFTWARE
Kanalga Telegram’da o‘tish
Everything About FromSoftware Firelink Shrine: @FromSoftware_Gp Our support team: Elden Ring: @satan_slayer Dark Souls Series & Bloodborne @satan_slayer Sekiro @FarhadSoofl Demon's Souls @FarhadSoofl NieR Channel: https://t.me/NieR_Automata
Ko'proq ko'rsatish1 698
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-107 kun
-2130 kun
Postlar arxiv
1 697
92
به پشت سرش نگاه میکند.
هیچکس در حیاط بغلی و در تاریکی نمیجنبید. بدترین حس دنیا وقتی است که درست در مواقع لازمی که باید به خودت اعتماد کنی و مثلا بگویی : "حواس من هیچوقت اشتباه نمیکنند.." ناگهان به خودت بیایی و به تمام اشتباهات و کارهای ابلهانه و غیر حرفه ای و غیر مسئولیت پذیرانه ای که متداوم - هرچند ناخواسته و یا از سر بدشانسی و از این قبیل - انجام دادی پی ببری و همان لحظه است که از خودت کاملا ناامید میشوی.
ناگهان گرگ سیاه از پشت دیوار خانه بیرون میآید.
_ << یک موجود پست و حیف نون، که نه تنها ارزش پُست و جایگاهی که در آن است را نداشته، بلکه حتی لیاقت زنده بودن را هم ندارد! چه برسد به اینکه یک شینوبی با آن حجم عظیم از بار مسئولیت بروی دوشش هم باشد. هرچند...
تمام اینها چیزهایی است که دیگران سرش آورده بودند و خود، در اکثر مواقع و در روند تبدیل شدن به آن موجود نفرت انگیز و بی دست و پا، بیگناه بوده و کاری از دستش بجز صبر و پیشروی برنمیآمده... >>
اما علی رغم تمام آن افکار منفی که داشت، اگر مبارزه و ایستادگی نمیکرد، وضعش از آن همانی هم که بود بدتر میشد. شاید اصلا اینجا نمیبود و تا الان کشته شده و هیچ وقت هم خون اژدها را دریافت نمیکرد. با تمام اینها باید ایستادگی میکرد و جلو میرفت چراکه تمام زندگی اش مشغول انجام آن بوده..
_ (برای لحظه ای صدای لِخ لِخ کفش بروی سنگریزه در پشت سرش شنیده نمیشود.)
سکیرو آرام میماند. نگاهش را بروی اجساد متمرکز میکند که مثلا مشغول انجام کاری است و ناگهان، با سرعتی رعد آسا، شوریکن را به پشت سرش پرتاب و بعد از برداشتن قدمی بزرگ به سمت راهزن، خراشی عمیق و طولانی بروی قفسه سینه اش ایجاد و او را میکشد.
هرچند بابت اختراع فن جدیدش که چندی پیش در حین ورودش به هیراتا آن را ساخته و اکنون نیز دوباره آن را بکار برده بود کمی از حالت ناراحتی اش کم شده بود، ولی نکته مهمتری که ذهنش را به خود اختصاص داد این بود که او براستی و از همان اول، درست تشخیص داده بود که شخصی درون سایه های اطراف خانه حیاط بغلی پرسه میزد، ولی با این اوصاف به خود اجازه داده بود تا تمرکزش به آسانی منحرف شود و تقریبا خود را به کشتن دهد.
از اینکه آنقدر نرم خو شده بود و از هر کار و عمل خود میرنجید متنفر بود. جدیدا اینطور شده بود. باید روی خودش کار میکرد و این رفتار و عادتش را کنار میگذاشت.
اکنون که آن حس و توجه ناراحت کننده از روی او برداشته شده بود، به سمت گنیجنه مقدس معبد حرکت میکند. آن معبد، در واقع محراب تقریباً کوچکی بود که تزئینات سنگی و طرح خمیده جالبی - درست شبیه یک پاگودای ده برابر کوچک تر را - داشت که دو درب کوچک نیز بروی آن تعبیه شده بود. سکیرو درب ها را باز میکند و سرانجام، چشمش به " تبر شینوبی گری میمون " میافتد. آن را از درون محراب برمیدارد و در دست چپش براندازش میکند. با دست چپش جنسش را حس نمیکرد اما یقین داشت که پایه آن از چوب و تیغه پهن و لبه نسبتاً قطورش از آهن است. آن تبر، بنظرش سلاح مناسبی بود. لااقل وزن سنگین آن چنین چیزی میگفت!
هرچند، برای سکیرو سوال بود که چرا چنین اسمی روی آن بود؟ آیا واقعا یک میمون آن را حمل میکرده؟ چطور ممکن است که یک میمون بتواند سلاحی را حمل کند؟
با تمام چیزهایی که پشت سر گذاشته بود، اگر به یک میمون شینوبی برمیخورد که بعدا جلوی او را میگرفت و از او طلب تبر غصب شده اش را میکرد، چندان غافلگیر نمیشد. از صبح آن روز تا آن لحظه، وقایعی برایش رخ داده بود که بعد از آن حتی عجیب ترین چیز ها هم برایش عادی جلوی میکرد.
به هر حال تبر را زیر کمربندش، در زیر روپوشش جاساز میکند و براه میافتد. از آن حیاط خارج میشود و اکنون میبایست در طی آن مسیر طویل پیشروی میکرد. با خودش به این فکر میکرد که آیا زمان در این رویا تاثیری داشت؟ یعنی اگر بنا به این بود که او به واقعیت برگردد، آیا همچنان زمان و اتفاقات جانبی که در آن میافتاد در آینده نیز تاثیر داشت؟
به تبع همین حدس و گمان ها، تصمیم میگیرد تا هر ابزار و یا وسیله مهمی که دم دستش میآید را دریافت و از آن در بدست آوردن هدف والای برآورده کردن آرزوی اربابش، استفاده کند. اکنون از نبش آن کوچه تنگی که آن سامورایی، آنجا بر اثر جراحات بسیار جان داده بود رد میشود.
او را چه صدا زده بود؟ درست یادش نمیآمد، همینقدر میدانست که اسمی که او را با آن صدا زد بسیار شبیه لقب خودش بود. لااقل بکار رفتن کرکتر (سکی) در آن کلمه را خوب یادش بود.
سکیرو به دو ملک دیگر میرسد. بنظرش آن مسیر، یک نوع بازار طویل و سر راهی بود که به چهاربخش عمده تقسیم شده و در هرکدام، نوع خاصی از مغازه ها و فروشگاه ها قرار داشتند. هرچند این باز هم حدس خودش بود..
...
@FromSoftware
1 697
کدوم؟
anonymous poll
PLIN PLAN PLON – 75
👍👍👍👍👍👍👍 74%
فداکاری سکیرو... – 26
👍👍 26%
👥 101 people voted so far.
1 697
91
_ رئیس، بهتره این معبدم بگردیم؟ مطمئنم چیزای خوبی...
_ معلومه که نه! احمق!!
صد دفه به توئه خررر! گفتم با اینجور مقدسات کاری نداشته باش..
دو راهزن که یکی از آنان با مشعلش حیاط را روشن کرده بود، روبروی آن محراب دربسته ایستاده و مشغول جر و بحث بودند.
سکیرو دستش را به سمت صورتش میبرد و آماده پرتاب شوریکن میشود اما هنگامی که دستش را باز میکند، هیچ اتفاقی نمیافتد.
دوباره اینکار را میکند اما فایده ای نداشته و گویا شوریکن هایش ته کشیده بود. آن دو راهزن همچنان سر مقدسات و عقاید یکدیگر جر و بحث میکردند.
به دست چپش نگاهی میکند. هرچند از مشعل های روی دیوار های مسیر کمی دور بود، اما همچنان میتوانست سیاهی عجیب و شوم روی دست مصنوعی اش را ببیند.
آن را چشمی بررسی میکند. دست گویا سالم بود و شوریکن ها براستی تمام شده و سر جایشان درون حلقه نبودند. احساس و نگرش عجیبی - از وقتی که دست چپش را از دست داده بود - به تمام دنیا و تحولاتش پیدا کرده بود. چند نفر را با همین ابزار به قتل رسانده بود؟ اصلا او که بود که به خود اجازه میداد جان یک نفر دیگر را بگیرد؟ آیا آنان زندگی نداشتند؟ هدفی در حیاتشان نداشتند؟
شرم هرچند برای مدتی کوتاه، ولی تمام وجود سکیرو را در برمیگیرد. شرم از تمام خشونت ها و کارهایی که کرده بود. شرم از اینکه نتوانسته بود کار محافظت از اربابش را به نحو احسن انجام دهد.
علنا زندگی نداشت. آرزو میکرد هیچوقت بدنیا نمیآمد.
(( _جغد...
_ ...
جغد دم درب کلبه ای روبروی کلبه گرگ ایستاده بود و به او که از درون اتاق درآمده و در بیرون از آنجا، بروی زمین به یک طرف خوابیده بود خیره نگاه میکرد.
باترفلای شبانه و به دستور جغد، برای گفتگویی با او آنجا قرار گذاشته و هنوز در اتاق او بود.
_ اون پسر با استعدادیه جغد.. من دوست دارم تا فنون اصلی توهمو بهش یاد بدم.. من میخوام..
_ تو، ناپدید میشی و دیگه هم پیدات نمیشه.
_ ...
باران نمنم شروع به باریدن میکند و گرگ همچنان با همان حالت، غرق در خواب بود.
_ این بچه..
سپس مکث معناداری میکند.
_ بعضی آدما.. تو سختی رشد میکنن.. یا شاید بهتره بگم.. اون آدمایی که علاقه و تمایل به رشد دارن، فقط توی سختی و بدبختی میتونن رشد کنن. اصن خصلت روزگار همینه. نگاش کن، اتاق گرم و تشک نرمو ول کرده و اومده توی طبیعت دراز کشیده. تو فک میکنی این طبیعتشه؟ چون یه گرگه؟ هه، نخیر!
گرگ توی طبیعت بزرگ شده. با طبیعت، سختی و مشکل آشناست.
سپس رویش را به سمت باترفلای برمیگرداند.
_ یک مبارز واقعی و آینده دار، اون کسیه که بدون هیچ مربی و استادی به یجایی میرسه. اون مبارز، یه جنگجوی واقعیه و هرچند چیز زیادی یاد نداره، اما رمز موفقیتش فقط یه چیزه..
تسلیم ناپذیری... ))
غم حاصل از شرمندگی اش به حدی رسید که نزدیک بود بغض گلویش را بگیرد. براستی که همین ویژگی هم او را از یک شینوبی واقعی متمایز میکرد. کدام جنگجویی است که در میانه نبرد سودای افسردگی سر دهد و به کلی از همه اعمال گذشته اش پشیمان و شرمنده شود؟ قطعا چنین کسی به غیر از او وجود نداشت.
اگر چنان ویژگی هایی را نداشت و احساساتی نمیشد، الان دست چپش سرجایش بود و هرگز در اولین مبارزه اش با گنیچیرو شکست نمیخورد و اصلا همانجا آن غائله پیچیده خون اژدها را فیصله میداد.
دست چپش را بالا میآورد تا نگاه معناداری به آن بکند که ناگهان، متوجه تغییر رنگ آن میشود. رنگش مثل روز اول شده بود و اکنون حتی خط و خشی هم بروی آن دیده نمیشد. دستش را آرام تکان میدهد و صدای تکان خوردن شیئی را میشنود. غیر قابل باور بود...
دستش را بالاتر میآورد و نگاهی دقیق تر به داخل چرخ شوریکن میکند و... مخزن پر از شوریکن بود و حدود دوازده عدد شوریکن داخل آن بود. شاید بار اول اشتباه میکرد ولی نه، چطور ممکن بود اشتباه کند؟
یکی از شوریکن ها را با دست درآورده و بررسی اش میکند. براق بود و سطحی صیقل خورده داشت. تابحال شوریکن به آن خوبی و زیبایی در زندگی اش ندیده بود.
لحظه ای مکث میکند تا اتفاقی که برای چند لحظه افتاد را مرور کند. به هر شکلی که شوریکن هایش برگشته و دست مصنوعیش به حالت معمولی خود بازگشته بود، اکنون میبایست به جهان واقعیت بازگردد و هرطور شده از گذشته خود و دلیل اصلی مصائبش مطلع شود.
_ خفه شو!!
یکک کلمه دیگه حرف بزنی با همین تبر میزنم وسط....!!!!
یک شوریکن به پیشانی راهزن مشعل دار برخورد میکند و راهزن دیگر که کلاه خودی آهنین بر سر داشت، هنوز از موقعیت ضارب مطلع نشده بود که سکیرو با شمشیر، بروی شانه های راهزن فرود میآید.
شمشیرش را از گردن و کتف او درآورده و آن را با انجام یک حرکت سریع و تازیانه مانند در هوا تکان داده و تمیزش میکند، اما بلافاصله حسی عجیب به او دست میدهد.
...
@FromSoftware
1 697
#هممممممممم...
اون مسئله که اوکی شد.
ولی کسایی که دنبال راهنمای بازیای دیگه مثه نیوه 1 بودن تو چنل یوتیوب ساب کنن. دیشب قسمت اولشو گذاشتم..
https://youtu.be/rL_lzqkOZOY
1 697
90
باوجود اینکه سکیرو حافظه اش را از دست داده بود، اما یادش نمیآمد که هیچ وقت با فردی در آن منطقه گفتگو و یا حرفی زده باشد. تنها فکر و ذکرش محافظت از اربابش بوده و خواهد بود ولی... آن شب چه اتفاقی افتاده بود که او دیر به معرکه رسیده بود؟ چه چیزی مهم تر از کورو وجود داشت که توانسته بود حواسش را پرت کند؟ اصلا شاید هم بخاطر اینکه تنها شینوبی بود که در آن ایالت وجود داشت همه با دیدن هر شینوبی که بر علیه راهزنان بود، تشخیص میدادند که سکیرو همان محافظ ارباب کورو ستم دیده است.
_ (دستش را آرام به سمت انتهای مسیر بلند میکند) برو و... تبر شینوبی گری میمون رو از داخل معبد بردار...
_ ... ؟!
آستین جنگجو از شدت پارگی شمشیر، تقریبا درحال کنده شدن از قسمت سرشانه بود و لباس آبی او را کمی به قرمزی متمایل کرده بود.
_ باهاش... سپرا و... اون کله های پوکشونو خورد و.... خاکشیر کن...
توان از وجودش خارج میشود. آن جنگجو دیگر نفس نمیکشید و همانجا جان میدهد.
سکیرو اهمیتی نمیداد. چرا باید زندگی یا مرگ او برایش مهم میبود. هرچند کمی که با خود فکر میکرد، او را به نحوی از نابودی نجات داده بود و اکنون هم نشانی یک ابزار جدید را به سکیرو داده بود.
هرچند او ابدا از سلاحی به غیر از کوزابیمارو استفاده نمیکرد، ولی با مشاهده کاری که یک تبر ساده با کلاه خود محکم و فلزی آنان میتوانست بکند، شک نداشت که این ابزار چیز بدی نخواهد بود.
سکیرو از کوچه تنگ بیرون میآید و اکنون وارد یک مسیر دیگر میشود که انتهای آن به دروازه ای چوبی و کوچک در نزدیکی او و آن سر دیگرش در پشت دیوار و درختان آخر مسیر - در طرف راستش - ناپیدا بود.
باوجود اینکه میدانست بهتر است به سمت راست برود اما طبق گفته آن سامورایی به سمت چپ و انتهای مسیر رفته و در طی پیشروی، به چند خانه و ملک در دو طرفش برمیخورد که علی رغم بسته بودن دروازه هایشان، سر و صداهای مختلفی از هر کدام از آنها شنیده میشد.
در طی مسیر چند ملک دیگر قرار داشت اما نمیدانست که در کدام یکی از آنان معبد مذکور قرار دارد. بنابراین تصمیم میگیرد تا با پریدن بروی دیوار های نه چندان بلند و ورود به هر ملک و بررسی آن، از وجود آن معبد مطلع شود.
دیوار اولین خانه روبرویش بود. بروی آن میپرد و کمی آن طرف تر در جهت چپش، حیاطی زیبا پر از درخت و گل و گیاه رنگارنگ را میبیند که با کمال تعجب هیچ راهزنی آنرا آتش نزده بود.
فردی جلوی درب خانه آن ملک ایستاده و پشتش به سکیرو بود. گویا میخواست وارد خانه شود. سکیرو پایین پریده و به سمت او میرود. شمشیرش را آماده میکند و ذره ای آن را از غلاف بیرون میآورد.
_ هی...
_ هی.. جناب!
تو دیگه کی هستی؟ نکنه یه راهزن دیگه؟
_ ...
خودش بود. آنایامای دست فروش. همانکه با او در نزدیکی معبد فرسوده و محدوده نظامی و مرزی آشینا روبرو شده بود. آنجا چکار میکرد؟
_ تو.. منو نمیشناسی؟
_ نه نه نه... من هیچکسو نمیشناسم. من وقتی بحث حق و حقوق میشه پدر مادرمم نمیشناسم! این خووونه رو من اول پیدا کردم و قرار نیست با کس دیگه ای شریک بشمش!!
از این بابت که خودش بود اطمینان داشت. قد بلند، جلیقه سبز و بلند. سربندی قرمز، چشم بند، آن لحن کشدار و جالب، همه اینها متعلق به خود شخص او بود. چطور او را یادش نمیآمد...
_ (هممم.. حق داره منو یادش نیاد. طبق اون چیزی که تو زمان حال بهم گفت، منو اولین بار سه سال پیش دیده، این ینی الان برای بار اوله که جلوش وایسادم... ولی چرا با یه همچین رفتار بدی...)
_ هی آقا ببین.. شاید بتونیم یجوری باهم کنار بیایم.
_ ... چجوری؟
آنایاما یکباره از چیزی درباره سکیرو ترسیده بود سعی در معامله با او را داشت. سکیرو هم فرصت را غنیمت شمرده و او را همراهی میکند.
_ ببین... تو راهی که داشتم میومدم اینجا، یه پاگودای خععععلی مخفی و اللبته بلندو دیدم. روی یه تپه بلند و بین درختای بامبو مخفی شده بود، خیلیم از اینجا دور نیست. بهت ميگما خععععلی پاگودای خوبی بود، مطمئن باش چیز بدی توش پیدا نمیکنی...
سکیرو که دیگر وقتی برای تلف کردن نداشت. بدون گفتن هیچ حرفی از آنجا - و از دید و نظر پرسشگر و طلبکار آنایاما - خارج میشود.
اکنون فقط یک ملک دیگر باقی مانده و روبرویش بود. بعد از آن دیگر چیزی نبود و به دروازه چوبی بسته شده میرسید.
از همان بالای دیوار با پرشی بلند و سپس گیر دادن قلابش به یکی از شاخک های تزئینی و تیز بالای ورودی آن ملک، بروی دیوار آنجا میپرد. در آن محل در واقع دو حیاط بود که با یک ردیف از حصار های نه چندان بلند، از یکدیگر جدا شده بودند. در حیاط سمت چپی یک خانه محقر بود و در سمت راستی، یک معبد بسیار کوچک که بیشتر شبیه به محراب بود تا معبد...
@FromSoftware
1 697
کدوم؟؟؟
anonymous poll
Good Hoonter – 69
👍👍👍👍👍👍👍 68%
Feeble Cursed One! – 32
👍👍👍 32%
👥 101 people voted so far.
1 697
89
باوجود اینکه شاهد مبارزه دلیرانه آن فرد ناشناس بود، اما یقین داشت که او پیروز میدان نخواهد بود و سرش را به سمت دیگر برمیگرداند و چشمانش را میبندد.
_ (هیچ کدوم از ماها نتونستم کاری در برابرشون بکنیم... چطوری یک شینوبی میخواد در برابرشون مقاومت کنه... هیراتا دیگه از دست رفته.. )
...
سکیرو که در عین ناتوانی راه نجاتی برای خود بازکرده بود، کاهش فشار دست راهزن از روی مچش را حس کرده، دستش را میکشد و با شمشیر شکم روبرویی اش را پاره میکند و بلافاصله، از آن راهزن قل چماق - که با وجود اینکه تبر, کلاه خودش را نصف کرده و کمی در جمجمه اش فرو رفته بود، همچنان سرجایش ایستاده بود - با یک بار غلط زدن فاصله میگیرد.
نگاهش پر از خشم و کینه نامشخص بود که البته چندان چیز عجیبی برای یک راهزن ابله نیست که آنگونه از کوره در برود و افسار نبرد را از دست بدهد. سکیرو میدانست که در آن لحظه نه شوریکن جواب میداد و نه شمشیر چندان کارایی بروی او داشت. هرچند قیافه اش ابلهانه تر شده بود، ولی از همان صورت خشم آلودش معلوم بود که کار از کار برای سکیرو گذشته و او وارد حالت بی حسی شده بود.
حالت بی حسی، آشفتگی، دیوانگی از شدت خشم یا همان اصطلاح معمول و نام آشنا (Berserk)، نوعی حالت روانی شدید و غیر معمول است که فرد در آن، تمام اعصاب دفاعی و حسی اش - که شامل اعصاب پوستی و انتقال هرگونه احساس درد به مغز میشود - را موقتاً از دست داده و به تبع آن، قدرتش بسیار بیشتر شده و به چیزی غیر از نابودی دشمنش به هر قیمتی حتی نابودی خود، فکر نمیکند. اینگونه افراد یا موجودات فوق العاده خطرناک اند و حتی برای قدرتمند ترین و تکنیکی ترین جنگجویان هم، رویارویی با آنها مرگبار است.
_ (هیچی به ذهنم نمیرسه...
شاید بهتره بذارم منو بکشه، بعد که بلند شدم... یا نه.... این صورتش داره روی منم تاثیر میذاره....)
_ ...
گرگ سیاه که اکنون به اندازه ای معمولی یک گرگ ریز نقش درآمده بود، از میان آتش و دود حاصل از کمپ بیرون میآید.
_ << هه هه نگاش کن... شرم آوره!
تو به این قیافه رو میگی خشم آلود؟..>>
گرگ سیاه دائما اطراف سکیرو پرسه ميزد و با لبخند همیشگی اش سعی در وسوسه او داشت.
_ << خشششمتو بهش نشون بده، بذار بفهمه یک گرگ زخمی چیکار میتونه بکنه... >>
سکیرو حالت صورتش تغییر میکند. غم و خشم عجیب و کهنه ای در خود حس میکند که در دلش شروع به جرقه زدن میکرد.
_ << حتی اگه همشونم بریزن سرت بازم هیچی نیستن.. >>
_ سکیجووو... بزن لت و پارشون کن!!!
سکیرو به خودش میآید. راهزن تبرش را در دو دست خود جای میدهد، آن را بالای سرش میگیرد و با نعره ای بلند، شروع به دویدن به میکند. هیچ راهی به ذهنش نمیرسید. تمرکزش را بخاطر یک فریاد معمولی از دست نداده بود، تمرکزش به اسمی که فردی او را با آن صدا کرده پرت شده بود.
_ (سکی.. جو؟!)
چیزی نمانده بود راهزن برسد.
سکیرو نگاهی به اطرافش میکند. ظرف آتشین که راهزنان از آن بسیار خوششان آمده بود و از آن تعریف میکردند درست کنار پایش بود.
آن را با پایش به سمت او پرت میکند و او را آتش میزند.
بنظر میرسید که آن راهزن فقط ادای دیوانگی را در میآورد و شاید این یکی از تکنیک های روانی مبارزاتی اش بود، ولی چیزی که سکیرو را به تعجب واداشت آن ظرف آتشین بود. آتشش همچنان پابرجا بود و از شدت اشتعالش ذره ای کاسته نشده بود..
(( _ میدونی... درست نمیدونم ولی یادمه یه لوله ای بود که اگه به سرش آتیش میزدی، حسابی میگرفت و خاموش نمیشد! یا لااقل دیر به دیر میخواست مشتعلش کنی...))
حرف های آنایاما دوره گرد ناگهان به سرش زد. با چیز هایی که از حرف های او یادش میآمد و آن هارا با هم مطابقت میداد، یقین پیدا کرده بود که این همان ابزاری ست که از آن حرف میزد. سپس مشتی خاک را با پایش بروی آن میریزد و پس از خاموش کردنش، آن را با خود میبرد.
...
_ سکیجو.. امیدوارم که پیروز شده باشی..
آن جنگجو که نبش کوچه تنگ، کمی دورتر از محل مبارزه بخاطر زخم های عمیق روی بدنش بروی زمین ولو شده و به دیوار تکیه داده بود، نیمه دوم مبارزه را نفهمیده و ناامیدانه از انسان ترین شینوبی که در طول عمرش میشناخت، طلب پیروزی میکرد و سپس بعد از آن، صدای جیغی به گوشش رسیده و از نتیجه بطور کلی بیخبر مانده بود.
صدای پایی به گوشش میرسد. بوی خاکستر و دود نزدیک تر میشد. سرش را برمیگرداند و آن جنگجوی ناشناس را میبیند که از دور به او نزدیک میشد.
از طرز راه رفتنش معلوم بود که یک شینوبی بود.
_ سکی...!!!
(ولی نه.. این یکی قدش کوتاه تره و چشماش.. یه گرگ..)
هرچند آن محل تاریک بود و جنگجو نمیتوانست به خوبی ظاهر سکیرو را تشخیص دهد، اما چشمان براق و درخشان او در ظلمات آن کوچه شک و گمان او را برطرف کرد.
_ ...
_ تو... باید شینوبی ارباب کورو باشی..
_...
@FromSoftware
