,دنیایسوفی؛
Kanalga Telegram’da o‘tish
فعلا باشیم تا ببینیم چی میشه؛ ناشناس: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-552085-Uue8dBN @Melinadaily_bot
Ko'proq ko'rsatish189
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
189
Repost from دوقدمیجهنم.(سابق)
فور کنید هرگونه زیبایی که موجود دارید نشانمان بدهید
جیگرایی که چنل ندارن اینجا نشانمان بدن
189
زیباترین محالِ ممکنِ من!
از تو نوشتن، برای تو نوشتن هیچگاه کار سادهای نبوده و نخواهد بود.
از تو گفتن بسیار سخت و دشوار است؛
چون هیچ واژهای قدرت وصف زیبایی تو را ندارد.
واژهها و کلمات برای توصیف زیبایی و چشمان عاشقت بسیار ناتواناند و من بسیار ضعیفتر از آنان تا بتوانم تو را آن طور که باید بپرستم.
هیچ نفهمیدم پروردگار آدمیان تو را چگونه آفرید که هیچکس نتوانست به قدر تو برایم خواستنی باشد،
هیچکس نتوانست جایی مانند تو در کنج قلبم پیدا کند و هیچکس موفق به شنیدن عاشقانههایم نشد..
سرآغاز و سرانجامِ تمام نوشتههایم منتهی به تو میشود،
تمام کلمات در کنار هم مینشینند تا بتوانند تو را توصیف کنند امّا تلاش آنان نیز کافی نیست،
زیرا بعضی چیزها را همانند وصف تو هیچوقت نمیتوان نوشت و یا به زبان آورد.
وقتهایی که در کنارم بودی، دلم برایت بیتاب بود، حال که نیستی در دریایی از دلتنگی غرق شدهام؛ راه نجاتی ندارم..
تمام موسیقیهای جهان از تو میگویند،
تمام آغوشها تو را میطلبند،
تمام بوسهها تو را فرا میخوانند..
همهچیز یادآورِ توست، یادآورِ وجودت، چشمانت، بودنت.
گوشهایم دلتنگِ دوباره شنیدن صدایت،
گونههایم دلتنگِ بوسههایت، بدن سردم دلتنگِ آغوش گرمت؛
تمام وجودم بیقرار توست..
من نمیدانم تو اکنون در چه حالی هستی و چه میکنی؟
نمیدانم حالت خوب است یا نه؟!
ندانستن اینها مرا دلتنگتر از چیزی که هستم میکند.
این روزها غم بیشتر از گذشته درونم ریشه زده است؛ امّا میخواهم بدانی که من همواره؛
"دِلتَنگت هَستم" و "دوستَت دارَم".
189
این خوبه که پنجرهی اتاقم، به سمت خیابون باز نمیشه.
اگه میشد، هر روز میایستادم جلوی پنجره. خیره میشدم به ماشینایی که با سرعت از جلوی چشمام رد میشدن.
من هم غبطه میخوردم که، چرا یکیشون، فقط یکیشون، جلوی در توقف نمیکنه، برای من بوق نمیزنه و ازم نمیخواد که سوار بشم و همراهش برم. برم به سمت یه مقصد نامعلوم و خیلی دور..
189
ولی انیشتین الگو من بود، قرار فیزیک انقدر پاره کن بشه و یه فصل تو ۴ساعت جمع نشه=)))))))
189
Repost from فرنیآ. :)
گوشهایم را که تیز میکنم، صدای قدمهایت را در ذهنم میشنوم؛ پا به پا و همراه من!
از مقابل تمام آیینه های شهر که عبور میکنم، تصویرت در قلبم در آیینه منعکس میشود.
در رگههای عسلی رنگ چشمانم میشود تو را یافت، اما روبه رویم هیچکس نیست.
گرمای انگشتان قفل شدهات در میان انگشتهایم سلول به سلول تنم را عشق میبخشد، درحالیکه دستانم خالیست.
تو در برابر چشمانم نیستی، اما تمام آنچه میبینم تویی!
دخترک درونم که غمگین میشود، چشمهایش را میبندد و سرش را روی شانهات میگذارد. همین که چشمانش را باز میکند، میبیند به دیوار تکیه داده است.
فاصلهای که اگر قلب از خواب بیدار شود عذاب او میشود، در خیالاتش وجود ندارد.
کاش زمانی که چشمهایش به روی واقعیت باز شد، تو در کنارش باشی تا به خیال با تو بودن عادت نکند.
@donyae_sofiii
