uz
Feedback

Firibgarlarga uchmang! Telemetrio bunday kanallarni topadi va belgilaydi 👉 Belgini ko‘rmoqchi bo‘lsangiz, obuna bo‘ling 👈

,دنیای‌سوفی؛

,دنیای‌سوفی؛

Kanalga Telegram’da o‘tish

فعلا باشیم تا ببینیم چی میشه؛ ناشناس: https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-552085-Uue8dBN @Melinadaily_bot

Ko'proq ko'rsatish
189
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
گم و گور پی یه پایان خوب

اون کیه داره منجمد میشه از سرما ولی پنجره اتاق و باز گذاشته؟! افرین من

یه آهنگ قشنگ میخوام بزارم ولی پیدا نمیکنم میدونین چی میگم؟

ممکنه امشب خیلی حرف بزنم، تحمل کنین

لطفا خدا از این طرفم شامل حالم شده.

یه سری آدما عجیبن. یه سری مذخرف خداروشکر ۶۰درصد ادمای اطرافم مذخرفن

عمق فاجعه میدونین کجاست؟ اینکه دیگه نمیتونم غیبت اینو اونو کنم. چون بچه‌ها رو نمیبینم تا باهم به طرف فش بدیم.

https://telegram.me/BiChatBot?start=sc-552085-Uue8dBN اگه بخواین هستم. حالتون چطوره؟! ^،^

انتهای‌ همه‌ی قصه‌ها جدایی، بخاطرش از ناراحتی لبریزم. جدا شدن از دوستام چون روز آخر مدرسه بود. ناراحتم بخاطر اینکه دیگه هر روز کنار هم نیستیم. از اینکه هر روز صبح نباید منتظر این باشیم تا بتونیم همو بغل کنیم. دیگه اتفاق‌های خنده‌دار و هیجان‌انگیز و نمیتونم با جیغ و گریه و خنده مثل اون لحظه‌های واقعی توی مجازی تداعیش کنیم. وقتایی که از زور غم‌و‌غصه تو بغل هم گریه میکردیم تا بتونیم همو اروم کنیم و بعدش خودمونو به اب‌واتیش میزدیم تا حال همو خوب کنیم و با اون حال خراب از هم جدا نشیم. روزا‌یی که با درس نخوندنمون میشستیم پای امتحان و گروهی تقلب میکردیم تا فقط یه نمره بگیریم. وقتایی که ۲۴ساعت همگی تو دفتر بودیم بخاطر اینکه کلاس شلوغی داشتیم و بقیه از دستمون شاکی بودن.. همه‌ی اینا گذشت. یعنی از اول قرار بود که بگذره. ولی گذشتن اینها نباید با جدا شدن تموم میشد. برای همیشه نه ولی اینکه هر روز کنار هم نیستیم، خودش جدا شدنه. شاید تنها سالی که حالم کنار آدمایی که باهاشون بودم خوب بود، امسال بود. خوشحالم از اینکه کنارم بودم و خیلی ناراحت که قراره با فاصله‌ زمانی زیادی ببینمشون. _پایانِ سال دهم. بیست‌و‌پنجمِ اردیبهشت ماهِ هزار و چهارصد و دو.

بله بله🥲

من؟! تسپستتبیس قلبمممممم🥲🥹🫂

تروخدا بزارید بگم ریحانه:)>>>>>>>>>>> نمیگفتم تو دلم میموند..

واسه اینکه آیندم مثل گذشته و حالم انقدر سیاه و خاکستری نباشه دائم درحال بهتر کردن اوضاعم. دائم تلاش می‌کنم از ته این سیاهی هم که شده یه چیز ارزشمند پیدا کنم تا آیندم رو تحت‌تاثیر خودش قرار بده. اما بعضی وقتا دیگه توانایی خارج شدن از این سیاهی رو ندارم و دوباره غرقِ این سیاهی میشم. انقدر غرق که تمام تلاش‌هام بی‌نتیجه میمونه و میشه من رو در خسته‌ترین حالتِ روحی ممکن پیدا کرد. یعنی میشه دوباره از این سیاهی بیرون اومد تا بیشتر غرقش نشد؟! شاید.

با من گشتن اینجوریه که: یه وقتایی انقدر ساکتم که فکر میکنن مشکلی واسم پیش اومده درحالیکه من فقط ساکتم و حوصله‌ی حرف زدن ندارم. یه وقتایی هم هست که نمیتونم دهنمو ببندم یا حتی تُن صدام رو کنترل کنم.

من واقعا نمیخوام هندسه بخونم. خود مرگه

نخیر فقط باروننن می باره اروممم

photo content
+1

مک باید هندسه بخونم تا امتحان فردا زجر‌آور نباشه. خب! بعد شما اسم واسه‌ اینجا پیشنهاد بدین بهم تا اخر امشب که هستم. تغییرات ایجاد کنیم. یا اگه همین اسم بمونه بگین عکس پروفایل و چیکار کنم🫠. ناشناس تو بیو.