uz
Feedback
کانال رو چک کنید 📍مهم📍

کانال رو چک کنید 📍مهم📍

Kanalga Telegram’da o‘tish

Ko'proq ko'rsatish
3 122
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-337 kun
-28430 kun
Postlar arxiv
این‌جا خیلی وقته خوابه، ویوهاش هم اومده پایین و ممبرها رو هم از یه جایی به بعد نشون نمی‌ده. پس بیاید بریم اون‌ور 🚶🏻‍♂ https://t.me/Darkmelfim

این‌جا خیلی وقته خوابه، ویوهاش هم اومده پایین و ممبرها رو هم از یه جایی به بعد نشون نمی‌ده. پس بیاید بریم اون‌ور 🚶🏻‍♂ https://t.me/Darkmelfim

sticker.webp0.28 KB

بچه‌ها پایه‌اید چنل رو انتقال بدیم؟

–عطر وجودِ دروغین او سراسر زندگی‌ام را پر کرده بود.

Repost from N/a
" شاید فکر کنی توی مسیر زندگیت تنهاترینی اما من آخر تموم مسیرهایی که میری با چتر خیسم منتظرت ایستادم.

–پسرا روزتون مبارک🩵

Gece sana olan sevgim olsa, güneş doğmaz asla.

در یکی از شب‌های بارانی نیویورک، پنجره‌ها بخار گرفته‌اند. الیو روی مبل لم داده و به
سقف خیره شده بود. و لوکا با دو فنجان چای داغ، آهسته آمد و کنارش نشست. سکوت هنوز هم در فضای نیمه تاریکِ اتاق نبض عجیبی می‌زد. اما لوکا با آرامشِ یک کهنه‌سربازی که از جنگ برگشته باشد، گفت. _ «می‌دونی... برخی از زیباترین کهکشان‌ها، از برخورد دو ویرانه متولد می‌شون. من دلم می‌خواد ویرانه‌ی من، با ویرانه‌ی تو برخورد کنه. شاید... شاید بتونیم جهانی نو بسازیم.» الیو، چشم‌هایش را به آرامی می‌بندد؛ گویی این جمله بعد از تازه کردن زخم‌هایش، دست نوازش بر روی آن‌ها می‌کشید: _ «من حتی سوخت کافی برای یه ابرنواختر ندارم، فقط خاکسترم مونده. و تو... تو که آتیش نیستی، تو... بارانی. و می‌دونی بارون با خاکستر چی‌کار می‌کنه؟ اون رو به گِل تبدیل می‌کنه، یه گِلِ خیس، سرد و بی‌ریخت.» لوکا لبخند غمگینی بر لب‌هایش می‌نشیند: _ «همه‌ی مجسمه‌های بزرگ تاریخ، از همین گِلِ به ظاهر بی‌ریخت ساخته شدن. پس اجازه بده دستام اون گِل باشه. بذار من باغبون این ویرانی باشم.»
 • One Day in New York

چقدر نگاهش رو دوست دارم 🙂 سخته نباشی واقعا ✨

Repost from Sivasol
New work🍭💛 oc
New work🍭💛 oc

چقدر نگاهش رو دوست دارم 🙂 سخته نباشی واقعا ✨

من تو را بسیار دوست می‌دارم.

_عاشق نوشته هاتم صحرا :>

Amel Bent - Ton nom (Audio Officiel).mp38.17 MB

ایفاگرِ نقشِ دَرد در لبخندی از جنس ناچاری؛ که چون مهتابی شکسته بر دیوارِ شب می‌لغزد و تو، در هیئتِ بازیگری خسته، قامتت را به باد می‌سپاری تا تو را به هر سو که می‌خواهد ببرد... من؛ پشتِ پرده‌ی این نمایشِ غم‌انگیز بر نقشِ تو اشک می‌ریزم. بر آن لبخندِ اجباری که چون خنجری، بر پیکرِ شاعری می‌نشیند و فریاد را در گلو خفه می‌کند... ای کاش، به جای این نمایش قاعده‌ی بازی را می‌شکستی و فریاد می‌زدی: «دردِ مرا ببینید؛ این لبخند دروغی بیش نیست، نقابی است بر چهره‌ی زخم‌هایِ بی‌شفا!» اما تو، تنها چشم‌هایت را می‌بندی و ادامه می‌دهی؛ در حالی که اشک‌هایت پشتِ مژه‌ها منجمد می‌شوند، آن هم به تندیسی از تسلیم. و من، شاهدِ این صحنه، خاموش تماشا می‌کنم و در سکوت برای تو کف می‌زنم برای این که حتی در ناچاری هم زیبا می‌درخشی...

به من گفتند عشق تو را می‌کُشد. پرسیدم: _ «مرگ در سایه‌اش چه رنگی است؟» گفتند: _ «خاکستری.» گفتم: _ «پس من سال‌هاست مرده‌ام.»

اگر جنگلی از خار باشد و تو در آن گم شده باشی، من با پای برهنه می‌دوم تا صدا بزنمت: – «ای نارنجیِ من! از خار نمی‌ترسم از نبودنت می‌ترسم.»

sticker.webp0.29 KB

_ «می‌خواهم تمام شب‌های بی خوابی‌ام را به تو پیشکش کنم؛ تا بدانی که حتی تاریکی نیز، از فرط بلند بودن شب‌های بدون تو، خسته شده است.»