مکعبِ گرد
Kanalga Telegram’da o‘tish
1 038
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
1 038
Repost from بانک فایل های معماری
کوئیز شماره 24؛ معمول ترین رابطه بین اندازه کف (b) و ارتفاع (h) یک پله معمولی 2h+b چند سانتی متر است؟
1 038
از توی باغ که بیرون آمدم، هوا داشت تاریک میشد، ولی هنوز پل پیدا بود. و پیدا بود که هیچکس دم باغ و روی پل و روی آن قسمت از جاده که پشت پل میشد دید نیست و رفتم روی پل و روی نردههای چوبی کنار پل خم شدم و به پایین نگاه کردم. آب کفکردهی کف رودخانه پیدا بود. چوب کهنهی نرده صدایی کرد. ترک خورده بود و با فشار دست من ترک باز شد و شکست. خودم را کشیدم کنار. نردهی چوبی دو طرف پل از چند جا شکسته بود. شاید پیش از من خیلیها به این نردههای چوبی تکیه داده بودند و به آب نگاه کرده بودند و شاید نردهی چوبی ناگهان شکسته بود و افتاده بودند توی آب. آب کف کردهی آن پایین وسوسهی عجیبی داشت. مطمئن بودم که پیش از من کسانی بودهاند که اینجا به این نردهها تکیه داده بودند و به آب نگاه کرده بودند و ناگهان خودشان را انداخته بودند آن پایین. من خودم دفعهی اول که دیده بودمش، دلم میخواست خودم را میانداختم توش. بستر آب آنقدر گود بود که آدم آنجا احساس امنیت میکرد. فشار آب آنقدر زیاد بود که یک لحظه معطّلت نمیکرد و روی دست نگهت نمیداشت. سنگهای گرد صیقل خوردهی کف رودخانه از بالا مثل یک دشک اسفنجی گرم و نرم به نظر میآمد.
از لای یکی از شکافهای نرده رفتم لب پرتگاه پل و چیزی نمانده بود که خودم را بیندازم پایین و توی این فکر بودم که با پا بپرم یا با سر، که دستم از روی جیبم به چیز سفتی خورد. دست کردم توی جیبم. کلید بود. از آن کلیدهای گندهی قدیمی. درآوردمش و نگاهی انداختم و حیران بودم که این کلید چطور سر از جیب من درآورده است. مطمئن بودم که کلید باغ بود، اما یادم نمیآمد از توی جیب رئیس ادارهی پست کلیدی برداشته باشم یا خود او به من کلیدی داده باشد. انداختمش توی آب. و همان وقت صدای بوقی از پشت سرم شنیدم. سرم را برگردانم. تاکسی سبز درست پشت سرم بود. روی پل. و رانندهی خندان سرش را از پنجره بیرون آورده بود و داشت میگفت: «نیفتی!»
از روی پل گذشت. جلوی در باغ دور زد و برگشت روی پل. در جلو را باز کرد تا سوار شوم. چارهای نمانده بود. راه فراری نداشتم. نشستم بغل دست راننده. راه افتاد. پرسید: «میری شهر؟»
گفتم: «بله.»
گفت: «خوب شد رسیدم، وگرنه خودتو نفله کرده بودی.» دلش میخواست بداند چرامیخواستم خودم را بیندازم پایین. گفت: «نکنه عاشقی؟»
من جواب ندادم. فقط به او حالی کردم که از کنجکاوی خوشم نمیآید و دوست ندارم کسی سؤال پیچم کند.
سؤال پیچم نکرد. فقط حرف زد. سرحال بود و دلش میخواست حرف بزند. مثل اینکه دنبال همصحبت میگشت و فقط برای همین سوارم کرده بود. من دل و دماغ حرف زدن نداشتم. فقط گوش میدادم. از رئیس بانک حرف زد که یکی از مقامات عمدهی شهر بود و با او خیلی دوست بود و هر وقت چیزی میخواست که توی شهر گیر نمیآمد از او قرض میگرفت. و بعد، از رئیس ادارهی پست حرف زد که یکی از مقامات عمدهی شهر بود و همه از ریز و درشت از او حساب میبردند و هوای او را داشتند. او هم رئیس ادارهی پست بود و هم کلانتر شهر. ادارهی پست مقر شهرداری و ادارهی پلیس شهر هم بود و همه اهالی شهر، عصربه عصر، باید میآمدند ادارهی پست و خودشان را معرفی میکردند و توی دفتری که مخصوص حضور و غیاب اهالی بود، جلوی اسم خودشان امضا میکردند یا انگشت میزدند و این قانون شهر بود و حتا غریبهها هم باید این قانون را رعایت میکردند.
یک نفر داشت از کنار جادهی خاکی میآمد رو به ما. توی تاریکی اول شب، قیافهاش را نمیشد دید. راننده چراغ زد. نگه داشت تا با او چاق سلامتی کند. رئیس ادارهی پست بود. راننده، ذوقزده، داد زد: «ببین چه حلالزاده است!» از من پرسید: «ببریم برسونیمش تا دم باغ؟ بعدش شما را میرسونم.»
منتظر جواب نشد: دور زد. داد زد: «فریون خان بیا بالا.» من گفتم: «من پیاده میشم.» و در را باز کردم که بپرم پایین. رئیس ادارهی پست راه خودش را میرفت. نایستاد. داد زد: «من پیاده میرم.» و با دست به راننده اشاره کرد که دور بزند. برای من دستت کان داد. داد زد: «یک بستهی پستی داری. چرا نیامدی یگیری؟»
گفتم: «فردا.»
سر تاکسی دوباره چرخید رو به شهر.
١٣٧٠ تیر
1 038
دفتر بزرگی را گذاشت روی پیشخوان و رو به من باز کرد و با سرانگشت نشان داد که کجا را باید امضا کنم. امضا کردم. دفتر را بست. نامهها را داد دستم و بستهی بزرگ را گذاشت زیر بغلم و گفت: «به سلامت.»
آخر وقت بود و میخواست ادارهاش را تعطیل کند. همینکه در را بست و قفل کرد سر و کلهی تاکسی سبز رنگ پیدا شد. راننده جلوی در ترمز کرد، برای من دستی تکان داد. رئیس ادارهی پست نشست بغل دست راننده و تاکسی راه افتاد.
من همانجا توی خیابان با چاقو بستهام را باز کردم. توی بسته یک عروسک گنده بود که کلّهاش مو نداشت و لباس دخترانه تنش بود و جوراب پاش بود و پستانکی توی دهانش. وقتی که تاقباز میخواباندیش، چشمهاش هم میرفت و وقتی راست نگهش میداشتی، چشمهاش باز میشد و صدایی از توی شکمش درمیآمد. صدایی شبیه نالهی گربه.
پاکت نامهها را یکییکی باز کردم. توی یکی از پاکتها عکس رنگ و رو رفتهی سیاه و سفیدی بود که دو تا پسر همسن و سال هم، ده دوازده ساله، که لباسهای عین هم پوشیده بودند و دست در گردن هم به دوربین نگاه میکردند. یکی از این دو تا من بودم و آن یکی، یادم نمیآمد. توی پاکت دومی عکس سیاه و سفید دیگری بود از همان پسر و پایین عکس با یک خط بچگانه نوشته بود «فریدون.» توی پاکت سومی یک عکس دسته جمعی بود از یک گروه پسر همسن و سال که جلوی یک ساختمان آجری ایستاده بودند و همه به دوربین نگاه میکردند و میخندیدند. ساختمان آجری ساختمان باغ بود و پلههای چوبی سمت چپ ساختمان خوب پیدا بود. من و فریدون وسط بچهها با علامت فلشی که با قلم روی عکس گذاشته بودند مشخص شده بودیم. توی پاکت چهارمی هیچ چی نبود. روی پاکت نامهها اسم و آدرس من همان خط بچگانهی روی عکس نوشته شده بود و پشت پاکتها فقط نوشته شده بود «فریدون»
عروسک و بستهی خالی و پاکتها را انداختم توی جوی بیآب کنار خیابان. عکسها را توی دستم نگه داشتم و راه افتادم به طرف بیرون شهر. از همان جادهای که با تاکسی رفته بودیم.
هنوز آفتاب نرفته بود و خدا خدا میکردم تا هوا تاریک نشده به باغ برسم و توی راه مراقب بودم که اگر تاکسی سبز را دیدم، خودم را بکشم کنار. اما از تاکسی خبری نبود. شاید از راه دیگری برگشته بود یا همانجا دم باغ مانده بود. بین راه عکس فریدون را خوب ورانداز کردم. نه. این پسر را به عمرم ندیده بودم. رئیس ادارهی پست میخواست با من شوخی کند و حتما فردا برای رئیس کارگاه ما و مهندسها ماجرای امروز را تعریف میکرد و همگی به ریش من میخندیدند. توی شهرهای کوچک وقتشان را با همین شوخیها تلف میکنند. من نمیخواستم به آنها فرصت این کار را بدهم.
تازه آفتاب داشت غروب میکرد که رسیدم به رودخانه. از تاکسی اثری نبود. روی پل ایستادم تا عکسهایی را که دستم بود پارهپاره کنم و بریزم توی آب کف کردهی رودخانه. از در باغ که بسته بود رفتم بالا و پریدم توی باغ.
رئیس ادارهی پست با بیل از لای درختها بیرون آمد. پاچههای شلوارش را زده بود بالا. داشت آبیاری میکرد. نگاهی انداخت به من و بعد، بیآنکه سلام کند، دوباره رفت لای درختها. نمیخواست نشان بدهد که از دیدن من جا خورده. راههای آب را یکی در میان باز میکرد و میبست. به من نگاه نمیکرد. بیل میزد و فقط به بیل زدنش نگاه میکرد و سخت مشغول کار خودش بود.
چاقو را از توی جیبم درآوردم و گذاشتم زیر گلوش. گفتم: «متأسفم، من از شوخی خوشم نیامد.اصلا خوشم نیامد.»
با دستهی بیل زد زیر دستم. چاقو افتاد. دوید ته باغ. بیل را رها کرد تا بهتر بدود . پاش به چیر گیر کرد و افتاد زمین. رسیدم به او و نشستم روش. گردنش را محکم گرفتم و سرش را خواباندم کف جوی آب. جوی آب آب نداشت، اما از بالا دست جوی، آب داشت میآمد. میدیدم که آب از بالا دست جویِ آب دارد میآید و سرش را محکم گرفته بودم و مجال نمیدادم تکان بخورد.
گفتم: «من از شوخی بدم میاد.» داشتم وقت تلف میکردم تا آب به ما برسد.
گفت: «بیا گیلاس بخوریم. به یاد سالها پیش.»
گفتم: «من از گیلاس بدم میاد. از گذشته بدم میاد. از شوخی بدم میاد.»
آب امان نداد حرفش را بزند. کلّهاش جلوی آب را گرفت. آب از روی کلّهاش گذشت، از کنارههای جوی اب سر رفت، همهی کلّهاش را گرفت و از آن طرف کلّه راه خودش را ادامه داد. تقلا میکرد، دست و پا میزد و میخواست خودش را از زیر دستهای من خلاص کند. دو دستی کلّهاش را گرفته بودم و چسبانده بودم به کف جوی آب.
گفتم: «همهی دوستان اطلاع دارند. من شوخی سرم نمیشه. هیچکس با من شوخی نمیکنه، هیچکس». اما گوشهاش زیر آب بود. نمیشنید. نفسش دیگر در نمیآمد.دست و پا نمیزد جان نمیکند.
1 038
من از بالای درخت به دور و برم نگاه کردم. ساختمان باغ از اینجا پیدا نبود، اما دیوار باغ که رو به رودخانه بود پیدا بود و نزدیک بود. گیلاسهای درخت آبدار و رسیده بود. گیلاس میخوردم و به دور و برم نگاه میکردم و توی این فکر بودم که چه کار کنم. ساعت نداشتم. اما پیدا بود که چیزی به غروب نمانده. نکند این فریدون تقلبی داشت با این حرفها سر به سرم میگذاشت و حالا با رئیس و دوستهای مهندسم داشتند به ریشم میخندیدند؟ شاید با این شوخی دوستانه دلشان میخواست تفریح کنند و قصد دیگری نداشتند. اما من حوصلهی شوخی نداشتم. این شوخی بیشتر از آنکه اسباب خنده و تفریح باشد، داشت نگرانم میکرد . داشت یادم میآمد که زمانی توی این باغ با بچههای هم سن و سال خودم بازی میکردم. بچه بودم. ده دوازده سالم بود آنقدر گیلاس خورده بودم که باد کرده بودم و حالم به هم خورده بود و بچهها به من خندیده بودند و بعد با یکی از آنها دعوای مفصّلی کرده بودم و بعد یادم نمیآمد چه اتفاقی افتاده بود. اسم این بچه شاید فریدون بود. شاید این فریدون تقلبی میدانست که اسم آن بچه که به من خندیده بود چه بود و به من نمیگفت تا باز هم با من شوخی کند. شاید نقشهای توی کلهاش بود،شاید داشت نقشهاش را با رئیس درمیان میگذاشت و میخواستند چهارتایی انتقام آن بچهی سالها پیش را از من بگیرند.
ترسیده بودم حالم داشت به هم میخورد با اینکه گیلاس زیاد نخورده بودم. نکند درختها سمپاشی شده بود و میخواستند با این گیلاسها به کشتنم بدهند؟ اما دیده بودم که میزبان و رئیس و مهندسها هم همه گیلاس خورده بودند. از درختهای وسط باغ و نزدیک محوطهی جلوی ساختمان، نه از درختهای این گوشهی باغ.
از درخت آمدم پایین و از درختی که چسبیده به دیوار بود رفتم بالا. رفتم روی دیوار و از روی دیوار پریدم آن طرف. حالا کنار رودخانه بودم. صدای شرشر آب دم گوشم بود و آب کف کردهی بستر رودخانه جلوی چشمم. از روی پل، همان پلی که با تاکسی از روش گذشته بودیم، گذشتم، از جادهی خاکی باریک امتداد پل بالا رفتم و خودم را رساندم به جاده خاکی پهن. دلم پیچ میخورد. کنار جاده ایستادم، دستی به شکمم مالیدم و سعی کردم استفراغ کنم. اما استفراغم نمیآمد. چشمم افتاد به تاکسی سبزی که داشت از دور میآمد. خودم را انداختم توی گودالی کنار جاده و دمرو دراز کشیدم تا تاکسی، گرد و خاک کنان، از بالای سرم گذشت.
* فردا صبح، رئیس ما از دست من گله کرد که چرا بیخبر غیب شده بودم و گفت میزبان ما از دست من عصبانی شده و پیغام داده است که این بیحرمتی را هرگز فراموش نخواهد کرد.
چند روز بعد،پیغام دیگری از رئیس ادارهی پست به من رسید: یک بستهی پستی و چند نامه در ادارهی پست دارم که خودم باید تحویل بگیرم.
من کسی را نداشتم که برای من بستهای بفرستد. و هیچوقت نامهای برای من نمی آمد. هیچکس نمیدانست که من توی این شهرم. مطمئن بودم که این فریدون تقلبی میخواست به این بهانه من را به آنجا بکشاند تا باز هم با آن حرفهای نیشدار و شوخیهای مسخرهاش آزارم بدهد.
عصر همان روز، کمی مانده به پایان وقت اداری، رفتم سراغ او. خودم را برای یک برخورد جدی آماده کرده بودم. دلم میخواست به هر قیمتی شده ادبش کنم و به او و همهی اهالی شهر حالی کنم که با من نمیشود شوخی کرد. حتا یک چاقوی کوچولو هم محض احتیاط گذاشتم توی جیبم.
هیچکس توی ادارهی پست نبود. ادارهی پست فقط یک اتاق کوچک بود با یک پیشخوان و او پشت پیشخوان ایستاده بود و منتظر من بود.
گفت: « تو چند وقت آمدهای تو این شهر؟»
گفتم: «تازه دو ماهه.»
«چرا به ادارهی پست سر نمیزنی؟ هیچوقت نامه نمینویسی؟ ما تو این شهر صندوق پست نداریم. اینو که میدونی؟ همه باید بیان ادارهی پست نامههاشونو پست کنند.»
«من با کسی نامهنگاری ندارم. کسی را ندارم که براش نامه بنویسم.»
«چطور نداری؟ پس این نامهها چیه؟»
«کدوم نامهها؟»
از پشت پیشخوان یک دسته نامه برداشت و از میان آنها چهارتا بیرون کشید. گفت :«این چهار تا مال توئه.» بستهی بزرگی را هم از روی زمین برداشت و گذاشت روی پیشخوان. «این هم همینطور. همین امروز رسید.»
اسم و آدرس من روی بسته نوشته بود. نامهها دست او بود و نمیتوانستم روی آنها را بخوانم. گفتم « نامهها هم همین امروز رسید؟»
گفت: «نه، خیلی وقته رسیده. تقریبا هفتهای یک نامه میرسید.»
گفتم: «پس چرا به من نداده بودی؟»
«کی بده؟ من که اینجام. ادارهی پست فقط یک کارمند داره که منم. هم رئیسم، هم کارمند، هم پیشخدمت. ولی نامهرسون نیستم. فهمیدی؟»
«پس نامهها چه شکلی به دست مردم میرسه؟»
«همهی مردم عصر به عصر میان دم ادارهی پست خودشونو نشون میدن و میپرسن نامهای براشون آمده یا نه. این قاعدهی این شهره.»
«من خبر نداشتم.»
1 038
در باغ باز بود و ما رفتیم تو. راه باریکی از میان درختها میگذشت. از روی یکی از درختها کسی ما را صدا زد. مرد چاقی بود با سری گرد، تاس و قد کوتاه. از روی درخت پرید پایین، دستهایش را تکاند، به هم مالید به ما لبخند زد و سلام و علیک کردیم. با رئیس روبوسی کرد. با بقیه فقط دست داد. معذرتخواهی کرد که صدای ماشین را نشنیده و به استقبالمان نیامده. صدای شرشر آب تا اینجا که وسط باغ بود، تنها صدایی بود که شنیده میشد. چند قدم تا محوطهی جلوی ساختمان باغ فاصله داشتیم. ساختمان دو طبقهی آجری سادهای بود که قدیمی بود و مدتها بود که تعمیر نشده بود. یک آشپزخانهی دود گرفته و انباری که چند تکه چوب جلوی در نیمه بازش افتاده بود، در طبقهی اول بود و ما باید از پلههای چوبی بلندی که در گوشهی چپ ساختمان بود بالا میرفتیم تا به ایوان جلوی اتاقهای طبقهی دوم برسیم. ایوان دلباز و خوشمنظرهای بود و رو به باغ، و پلی که از رویش آمده بودیم و اطراف رودخانه پیدا بود، اما بستر رودخانه پیدا نبود.بستر رودخانه گود بود. وسط ایوان، میز کوتاه گردی بود با شش تا صندلی و روی میز شش تا فنجان یکشکل روی سینی آماده بود. نشستیم روی صندلیها و میزبان ما بدون معطلی رفت توی یکی از اتاقها و پس از چند دقیقه با یک قهوهخوری بزرگ برگشت و فنجانها را یکییکی پر کرد. روی یکی از صندلیهای پشت به منظره نشست و رو کرد به ما و فنجان قهوهاش را بالا برد. « بنوشید دوستان. وقت زیادی نداریم. تا هوا تاریک نشده، باید بریم سروقت درختها»
قهوهی داغ جوشیدهای بود.ذرههای قهوه را روی زبانم مزهمزه میکردم، به او نگاه میکردم و توی فکر بودم که او را قبلا کجا دیدهام. قیافهاش به نظرم خیلی آشنا میآمد. صورت گرد و دماغ پهن و پیشانی بلندش شباهت زیادی به یکی از همشاگردیهای قدیمیام داشت که سالها بود ندیده بودمش. اما اسم این همشاگردی فریدون نبود. او هم به من نگاه میکرد و لبخند میزد. لبخندش شبیه یکی از همشاگردیهای دیگرم بود. اما صورتش به این گردی نبود و پیشانیاش به این بلندی نبود و تاس نبود. از این فکر خندهام گرفت. معلوم بود که او از بچگی تاس نبوده، به این چاقی نبوده.
رئیس ما داشت با او حرف میزد. اما او گوش نمیداد. به من نگاه میکرد. یکی از مهندسها به او گفت: «چرا شش تا فنجان؟ ما پنج نفریم.»
رئیس ما گفت: «این اخلاقشه. همیشه یک فنجان اضافی سر میز میاره.»
من گفتم: «خیلی خوشمزه بود» و فنجان نیمه پرم را گذاشتم روی میز.
رئیس ما داشت دربارهی من حرف میزد. داشت توضیح میداد که قبلا در چه شهری خدمت کردهام، از چه دانشگاهی فارغالتحصیل شدهام و در چه زمینههایی تخصص دارم.
فریدون بستهی سیگاری از توی جیبش درآورد و به همه تعارف کرد.
گفتم: «نمیکشم.»
گفت: «قبلا میکشیدی؟»
گفتم: «ترک کردهام».
«چند ساله؟»
«خیلی وقته.درست یادم نیست.»
خندید. نگاهی انداخت به رئیس. گفت: «عجب حافظهای!»
پا شدیم، از پلهها رفتیم پایین. من با احتیاط از پلهها پایین رفتم که لیز نخورم. پشیمان شدم که آمده بودم اینجا. حتا این پلهها به نظرم آشنا میآمد که زمانی از روی این پلهها لیز خورده بودم و با سر افتاده بودم زمین و همین مرد چاقی که خودش را فریدون معرفی میکرد به به من خندیده بود. آن زمان اسم او فریودن نبود و به این چاقی نبود و تاس نبود. اسم یکی از دوستهای خوب قدیمیام فریدون بود، ولی یادم نمیآمد ما کی باهم دوست بودیم. دبیرستان، دورهی سربازی یا یکی از جاهایی که کار میکردم؟
میزبان ما خودش را رساند به من.پرسید چند وقت است آمدهام توی این شهر، و بعد پرسید واقعا یادم نمیآید که کجا همدیگر را دیدهایم؟
گفتم: «نه».
خندید. خندههاش کمکم داشت عصبانیام میکرد.
رئیس و مهندسها رفته بودند روی درختها. شاخههای پایینی چیزی نداشت. پیدا بود که مهمانهای قبلی باغ دخل گیلاسهای دم دست را آورده بودند. من رفتم ته باغ و از یکی از درختهای پر شاخ و برگ رفتم بالا تا از جلوی چشم دیگران دور باشم. میزبان ما از درخت پهلویی رفت بالا، اما درخت پهلویی چیزی نداشت. رفت پایین و لابهلای درختهای دیگر گم شد.
1 038
من از همان روز اول ورودم با همه اخت شدم. رئیس کارگاه سر میز ناهار مهندسهای همکارم را یکییکی معرفی کرد.بعد از ناهار، با چند نفر از مهندسها رفتیم توی شهر گشتی زدیم. توی خیابان اصلی شهر، یک بستنیفروشی بود. رفتیم تو بستنی خوردیم و گپ زدیم و سر حساب کردن پول بستنی کارمان داشت به زد و خورد میکشید. من به هر زحمتی بود حساب کردم و آمدیم بیرون. شهر کوچکی بود. فقط دو خیابان اصلی داشت با یک سینما، یک بستنیفروشی، یک ادارهی پست، یک بانک و یک تاکسی که دائم توی این دو خیابان و دور میدان وسط شهر که محل تلاقی این دو خیابان بود، چرخ میزد. از بستنیفروشی تا میدان، سه بار تاکسی سبز رنگ شهر را دیدیم که از خیابان گذشت و هر سه بار خالی بود و هر سه بار رانندهاش برای مهندسهای همراه من دست تکان داد. از فردا هر بار که او را میدیدم، برای همدیگر دست تکان میدادیم. همیشه خالی نبود. گاهی مسافر هم داشت و من حیران بودم که این مسافرها را کجا میبرد. از اینور شهر تا آنور شهر فاصلهای نبود. طول هریک از خیابانهای اصلی را با پای پیاده میشد ظرف ده دقیقه طی کرد. شاید میرفت بیرون شهر. ولی پیدا بود که فاصلههای دور نمیرفت. چون غیبتهای طولانی نداشت. هربار که او را با مسافری میدیدم که در طول خیابان اصلی میرفت و غیبش میزد، بعد از چند دقیقه دوباره میدیدمش که دور میدان یا توی یکی از خیابانها گشت میزد، دنبال مسافر میگشت و از دور برای من دست تکان میداد.
من فقط دوبار سوار تاکسی شدم. اولین بار روزی بود که با رئیس کارگاه و دو نفر از مهندسها رفتیم باغ رئیس ادارهی پست. من رئیس ادارهی پست را ندیده بودم و میلی به رفتن نداشتم. اما رئیس کارگاهمان گفت او هر سال، فصل رسیدن میوهها، از ما دعوت میکند سری به باغش بزنیم و حالا هم همان دعوت هر سالهاش را تکرار کرده و اصرار کرده است که تو هم که همکار تازهوارد ما باشی حتما باید بیایی. به رئیسمان گفته بود فقط یک بار در حاشیه میدان وسط شهر من را دیده است و قیافهام آنقدر به نظرش آشنا آمده که یقین دارد سالها پیش همدیگر را دیدهایم و شاید اگر از نزدیک همدیگر را ببینیم، یادش بیاید یا من یادم بیاید که کجا و کی. من به رئیسمان گفتم حافظهام اصلا خوب نیست و خیال نمیکنم اگر ماجرا مال سالها پیش باشد، چیزی یادم بیاید. اما چون نمیخواستم رئیسمان و همکارهای تازهام را که تازه باهم گرم گرفته بودیم دلخور کنم، با آنها رفتم. گیلاسهای باغش رسیده بود و گفته بود اگر دیر بجنبید، گنجشکها دخلشان را میآورند و چیزی گیرتان نمیآید.
بعد از ناهار، چرتی زدیم و راه افتادیم. رئیسمان نشست جلو و ما سه نفر نشستیم عقب. در امتداد یکی از دو خیابان اصلی، از شهر زدیم بیرون و افتادیم توی یک جادهی خاکی. راننده با رئیس حرف میزد و خیلی یواش میرفت. با رئیس خیلی خودمانی بود و باهم شوخیهای جلفی میکردند که ما خودمان با اینکه با رئیسمان خودمانی بودیم، هیچوقت جرئت نمیکردیم بکنیم. نیم ساعت توی راه بودیم. از جادهی خاکی اولی افتادیم توی یک جادهی خاکی باریک و پر دستانداز که از روی پلی میگذشت. آن طرف پل، جلوی در باغ، ترمز کرد. جای باصفایی بود. از زیر پل، رودخانهی پرآبی میگذشت که بستر تنگ و سنگلاخی داشت و آب گلآلود با فشار به ستونهای سنگی زیر پل میخورد و کف میکرد. راننده هرچه اصرار کردیم، کرایه نگرفت.گفت: «بعدا با فریدون حساب میکنم.»
فریدون میزبان ما بود. رئیس ادارهی پست. راننده رئیس ما را هم به اسم کوچک صدا میزد. همهی اهل شهر را به اسم کوچک صدا میزد. پیش از پیاده شدن، اسم کوچک من را هم پرسید. و بعد پرسید: «چه ساعتی بیام دنبالتون؟« رئیس ما نگاهی انداخت به هوا. گفت: «اول غروب»
1 038
چیدنیها کم نیست!
من و تو کم چیدیم...
وقت گل دادن عشق، روی دار قالی
بیسبب حتا پرتاب گل سرخی را ترسیدیم...
1 038
عنوان داستان: مسابقهٔ کژدمها 📙
نویسنده: #دانیل_اسپایس_هاندلر 📝
مترجم: #احمد_میرعلائی
@roundcube_blog
1 038
کیست که بتواند
آتش بر کف دست نهد،
و با یاد کوههای پر برفِ قفقاز،
خود را سرگرم کند!؟
یا تیغ تیز گرسنگی را
با یاد سفرههای رنگارنگ،
کُند کُنَد!؟
یا برهنه در برفِ دیماه فرو غلتد،
و به آفتاب تموز بیندیشد!؟
نه... هیچ کس. هیچ کس چنین خطری را
به چنان خاطرهای تاب نیاورد.
از آنکه خیال خوبیها،
درمان بدیها نیست
بلکه صد چندان بر زشتی آنها میافزاید.
