Why am I so crazy
Kanalga Telegram’da o‘tish
[تا صفحه هفتصد خواندم فقط گفت زندگی ارزش زندهماندن ندارد.] http://t.me/HidenChat_Bot?start=6486677222
Ko'proq ko'rsatish386
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
+37 kun
+430 kun
Postlar arxiv
گفت: در زندگی چه میخواهی؟ پول؟ شهرت؟ عشق؟
گفتم: من کارم از این حرفها گذشته...
فقط آرامش میخواهم! میخواهم در هر نقطه و هر مکانی و کنار هرکسی و در هر شرایط و موقعیتی که هستم؛ شبها سرم را بدون نگرانی و اندوه روی بالش بگذارم و آسوده و بدون فکر به خواب بروم و صبحها با انگیزههای سادهای برای زیستن بیدار شوم و ته دلم همیشه چیزی به نام آرامش، در جریان باشد.
من خستهتر از آنم که برای چیزی بجنگم و برای داشتن و رسیدن و حتی خواستن، صبر کنم. مدتیست که از آرزوهای بزرگ و دور و دراز دست برداشتهام.
فقط میخواهم گوشهی دنج زندگیام لم بدهم و به چیزی فکر نکنم و آرام باشم...
|نرگس صرافیان طوفان|
جهان سنگدل تر از آن بود که کمکم کند.
خدا هم ساکت تر از آن بود که انتظارش را داشتم.
✨
|آخرین انار دنیا؛ بختیار علی|
جهان سنگدل تر از آن بود که کمکم کند.
خدا هم ساکت تر از آن بود که انتظارش را داشتم.
✨
|آخرین انار دنیا؛ بختیار علی|
🎶
سابق هم آدم غمگین و محزونی بودم، اما این اندوه درونی بود، از بیرون نمایان نبود، چیزی بروز نمیدادم.
اما به مرور این غم به بیرون هم رخنه کرد.
به درون چشمهایم، به روی صورتم بعدها به خودم آمدم و دیدم تبدیل به یک حجم حزین و غمگین شدهام، غم بخشی از من نبود من خود ِغم بودم.
Suicideticket
تمام قصهی دریا فراموش
اجاق خاطراتم سرد و خاموش
چه بیحاصل تمام لحظهی عمر
تو رفتی میدهم بر بانگ غم گوش
اگر هرگز ندیدی فصل دریا
شبی در لحظه هایم
جستوجو کن
نمیبینم دلی را صاف و روشن
اسیر خاک شد خاکستر تن
اگر از کوچهی احساس رفتی
بکش دستی به روی خلوت من
چه بس خیال پریشان به چشم بیخواب است
مرا بکشتی، خوشا غمی که ازو شادی جهان من است
Suicideticket
وای بر من تو همانی که امیدم بودی؟
تو همان چشم سیه دلبر افسونگر من؟
هر چه کوشم مگر این حادثه باور نکنم
می دود یاد خطاهای تو در باور من
وای این یاد گنه خیز جنون آلوده
آهنین چنگ فرو برده در اندیشه من
ترسم این یاد روانسوز که در جان زده چنگ
از سر خشم به تلخی بکند ریشه من
در خیالم چه نشستی به تباهی؟ برخیز
تا که جان را ز غم یاد تو آزاد کنم
پنجه اهرمنی را ز گلویم بردار
تا به چاهی روم از ننگ تو فریاد کنم.
وای بر من تو همانی که امیدم بودی؟
تو همان چشم سیه دلبر افسونگر من؟
هر چه کوشم مگر این حادثه باور نکنم
می دود یاد خطاهای تو در باور من
وای این یاد گنه خیز جنون آلوده
آهنین چنگ فرو برده در اندیشه من
ترسم این یاد روانسوز که در جان زده چنگ
از سر خشم به تلخی بکند ریشه من
در خیالم چه نشستی به تباهی؟ برخیز
تا که جان را ز غم یاد تو آزاد کنم
پنجه اهرمنی را ز گلویم بردار
تا به چاهی روم از ننگ تو فریاد کنم
