رُک
Kanalga Telegram’da o‘tish
252
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
Ma'lumot yo'q7 kunlar
Ma'lumot yo'q30 kunlar
Postlar arxiv
252
ای سخنهای بسیار که بیراهه میروید
وقت جار زدن در گذرگاه شب است آری
وقت جار زدن در گذرگاه شب
وقت پرتاب پارهسنگها به سمت و سوی
خاطرههای اشباحی است که میانِ
باغچههای کوچک مردم سم میکوبند
و ترانههای تباه میخوانند.
حال
میشود
راحت آسود
تا دمیدن صور وُ
آتشبازی شعلهها
حال
میشود
گیسوهاش را
آشفت.
شاپور بنیاد
#وارطان
252
Repost from N/a
شبانه
مرغ دریا
خوابيد آفتاب و جهان خوابيد
از برجِ فار، مرغکِ دريا، باز
چون مادری به مرگِ پسر، ناليد.
گريد به زيرِ چادرِ شب، خسته
دريا به مرگِ بختِ من، آهسته.
سر کرده باد سرد، شب آرام است.
از تيره آب ـ در افقِ تاريک ـ
با قارقارِ وحشی اردکها
آهنگِ شب به گوشِ من آيد؛ ليک
در ظلمتِ عبوسِ لطيفِ شب
من در پیِ نوای گُمی هستم.
زينرو، به ساحلی که غمافزای است
از نغمههای ديگر سرمستم.
میگيرَدَم ز زمزمهی تو، دل.
دريا! خموش باش دگر!
دريا،
با نوحههای زيرِ لبی، امشب
خون میکنی مرا به جگر…
دريا!
خاموش باش! من ز تو بيزارم
وز آههای سردِ شبانگاهت
وز حملههای موجِ کفآلودت
وز موجهای تيرهی جانکاهت…
ای ديدهی دريدهی سبزِ سرد!
شبهای مهگرفتهی دمکرده،
ارواحِ دورماندهی مغروقین
با جثهی کبودِ ورم کرده
بر سطحِ موجدارِ تو میرقصند…
با نالههای مرغِ حزينِ شب
اين رقصِ مرگ، وحشی و جانفرساست
از لرزههای خستهی اين ارواح
عصيان و سرکشی و غضب پيداست.
ناشادمان به شادی محکومند.
بيزار و بیاراده و رُخ درهم
يکريز میکشند ز دل فرياد
یکريز میزنند دو کف بر هم:
ليکن ز چشم، نفرتشان پيداست
از نغمههایشان غم و کين ريزد
رقص و نشاطشان همه در خاطر
جای طرب عذاب برانگيزد.
با چهرههای گريان میخندند،
وين خندههای شکلک نابينا
بر چهرههای ماتمشان نقش است
چون چهرهی جذامی، وحشتزا.
خندند مسخگشته و گيج و منگ،
مانندِ مادری که به امرِ خان
بر نعشِ چاکچاکِ پسر خندد
سايد ولی به دندانها، دندان!
خاموش باش، مرغکِ دريايی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بميرد شب
بگذار در سکوت سرآيد شب.
بگذار در سکوت به گوش آيد
در نورِ رنگرفته و سردِ ماه
فريادهای ذلّهی محبوسان
از محبسِ سياه…
خاموش باش، مرغ! دمی بگذار
امواجِ سرگران شده بر آب،
کاين خفتگان مُرده، مگر روزی
فريادِشان برآورد از خواب.
خاموش باش، مرغکِ دريایی!
بگذار در سکوت بماند شب
بگذار در سکوت بجنبد موج
شايد که در سکوت سرآيد تب!
خاموش شو، خموش! که در ظلمت
اجساد رفتهرفته به جان آيند
وندر سکوتِ مدهشِ زشتِ شوم
کمکم ز رنجها به زبان آيند.
بگذار تا ز نورِ سياهِ شب
شمشيرهای آخته ندرخشد.
خاموش شو! که در دلِ خاموشی
آوازشان سرور به دل بخشد.
خاموش باش، مرغکِ دريایی!
بگذار در سکوت بجنبد مرگ…
احمد شاملو | آهن ها و احساس | ۱۳۲۷
@mahbanfr
252
به قول نامجو؛ دیگه حال ادامه دادن ندارم
امیدی ندارم
هیچی درست نمیشه
هیچی
حتی دیگه خودت هم نمی خوای که درست بشه
252
#بیکلام
🌱حس میکنم مدتها است سقوط میکنم و به زمین نمیرسم؛ غرق میشوم و خفه نمیشوم؛ میسوزم و جان نمیدهم.در پایانی بیپایان به سر میبرم.•
252
🎼 #شنیدنی
هنوزم چشمای تو،
مثل شبای پُرستارهاس
هنوزم دیدن تو،
برام مثل عمر دوبارهاس
هنوزم وقتی میخندی،
دلم از شادی میلرزه!
هنوزم با تو نشستن،
به همه دنیا میارزه!
اما افسوس!!
🎤 #تورج_شعبان_خانی
@rajabiehfard
252
«مواظب هم باشید. بخندید اگر چه مثل من خندهی این کشور را کم دیدهاید. افسوس که جرعهفشانی بر خاک هم از شما دریغ شده است ــــــ».
..........................
از آخرین نامهی محمد مختاری به مریم حسینزاده
252
این یکی از قطعههای محبوب خودمه و از مشهورترین قطعههای یونانی هم هست
ترجمهش میشه:
زمانی که عاشقم بودی، وقتی یک روز صبح در میانهی گپ و گفتمان از من پرسیدی که زندگی چیست؟
غلتیدم (یا رو کردم/چرخیدم) به سوی تو و گفتم
برای برخی شراب، برای برخی شهرت، برای برخی ثروت
اما برای من، تویی.
حالا
که قلب تو دگرگون شده و یه دیگری عشق میورزی
گفتند متعجبی که چگونه قلب من هنوز میتپد
(کنایه از اینکه راوی گفته بود زندگی من تویی و بعد از جدایی هنوز زنده بود)
گفتم مگر بسیارانی همچون من نیستند؟
مرده در درون
زنده در ظاهر....
@Liszt0maniaa
252
"بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو
بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو
شب از فراق تو مینالم ای پری رخسار
چو روز گردد گویی در آتشم بی تو
دمی تو شربت وصلم ندادهای جانا
همیشه زهر فراقت همی چشم بی تو
اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا
دو پایم از دو جهان نیز در کشم بی تو
پیام دادم و گفتم بیا خوشم میدار
جواب دادی و گفتی که من خوشم بی تو..."
اول اردیبهشت روز بزرگداشت سعدی
#رک_بگیم
#همراز
@rokbegim
