✨YelloW SkY✨
Kanalga Telegram’da o‘tish
من بهترين خودم هستم و به خودم باور دارم✨ https://t.me/BChatBot?start=sc-792e5a0d2b Www.instagram.com/leevproducts پیج محصولات(توتبگ، کوسن، جامدادی، کیف لوازم ارایش، جوراب)
Ko'proq ko'rsatish237
Obunachilar
Ma'lumot yo'q24 soatlar
-17 kun
Ma'lumot yo'q30 kun
Postlar arxiv
237
سردردهای شدیدم از الان شروع شد، حالا خوبه که از صبح نبود، همیشه وقتی بیدار میشم شروع میشه، البته بعد از زایمان اینطوری شدم
237
امروز صبح زود بیدار شدیم
إ رفت مزرعه و منم اروم اروم داشتم کارامو میکردم
که خواهرم گفت دخترعمه فوت کرد و فردا تشییع جنازه اس
من فردا نیکی رو باید ببرم پیش متخصص
و بانک هم باید برم(شهر مامان بابای إ)
بعد باید بدو بدو بیایم شهر مامانم اینا
که إ بره سر مزار و به مراسم هم برسه
237
ما بلاخره امروز خونه اومدیم
یک وام میخواستیم بگیریم
که امروز کلا مشغولش بودیم
البته موند برای شنبه
خلاصه که وقتی خونه خودمون هستیم
خیلی حالمون بهتره
یعنی خونه پدرشوهرم اگه کسی نباشه، خوب و ارومه
اما جدیدا شلوغی و سر و صدا رو اصلا نمیتونم من
إ هم همینطور
دیشب دلمون میخواست نصف شب حرکت کنیم سمت خونه
اینقد که خونه پدرشوهرم شلوغ بود و پر سر صدا
بعد همه برای شوهر خاله ام میرفتن
منو با این اوضاع با بچه هاشون میذاشتن
یعنی اعصاب نمونده بود واسم
امروز هم میخواستن همین کارو کنن
البته تا ساعت 3 همین بود اوضاعم، بعد دیگه به إ گفتم من نمیتونم
عصبی شدم و طاقت ندارم
بریم خونه
237
دیشب إ حالش خوب نبود
و امروز هم تب و لرز کرده
تا شهر باباش اینا خودمونو رسوندیم، که برن تشییع جنازه
حالا همه بچه هاشونو گذاشتن خونه مادرشوهرم
و رفتن سر مزار
اینقد خونه شلوغه
و دخترم هی میپره و نمیتونه بخوابه
و گریه میکنه
خیلی عصبی ام
و هر چی میگی ساکت، خواهر زاده ی خودم بدتر سر و صدا میکنه
و خب دوس دارم إ زودتر بیاد
و پدر مادر این بچه ها هم بیان و برن خونه هاشون
237
حالا از اون طرف دختر عمه ام سکته کرده و و هوشیاریش رو 4 اینا هست
و امیدی نیست دکترها گفتن
غصشو دارم
همش 42 43 سالشه
و یک دونه بچه داره
خیلی دلم میسوزه که این شد وضعیتش
تو مجردی عمم اذیتش میکرد
متاهل هم شد شوهر خوبی نداره، الانم که این
چقد حیف...
237
همه میگن پدر فامیل فوت شد
و از 1000 نفر بیشتر رفتن سر مزار و جمعیت اینقد زیاده
چون ادمی بود که برای سختی و خوشی همه بود، این سال های اخر که سکته کرده بود، به جای خاله و شوهر خاله ام، بچه هاشون همه جا میرفتن
حالا این جمعیت تعجبی هم نداره
237
شوهر خاله ام فوت شد
چقدر حیف
همه میگن سنش خیلی بالا بود
اما ادم خوبی بود و مهربون
مامانم و مادرشوهرم نذاشتن من برم به دلایلی که خودشون باور دارن
حدود 60 روز شایدم بیشتر تو بیمارستان بود شوهر خاله ام
و ی روزایی اینقد حالش خوب بود که همه امیدوار بودیم که برمیگرده
حالا دیروز خبر دادن فوت شده
و امروز تشییع جنازه اس
237
إ دو شب پیش دخترمون رو حموم کرد
هر چند من که خیلی میترسیدم
اما إ راحت حمومش کرد، و من هی میگفتم زود باش، سرما میخوره، مواظب باش نیفته از دستت
فلان فیلان
اما موفق شد برای اولین بار خودش بشوره
دیگه خیالم راحته که یکیمون جرات حموم کردن یک نی نی کوچولو رو داره
237
نیکی از شبیه من بودن دست کشیده انگار
و داره کپی باباش میشه
عجیبه واقعا
اخه روزای اول کپی من بود
237
دارم تلاش میکنم زندگی کنم
واقعا حس میکنم به یک من دیگه تبدیل شدم
با وجود کمک های إ، من خسته و پریشونم
اما باز هم همه کارامو دارم با عشق زیاد انجام میدم که این خستگی منو نبلعه
همش میگم کاشکی کارای إ تموم شه زودتر که دوباره شیفتی مراقبت کنیم از نیکی
اما طفلی از سر کار هم که میاد، استراحت نمیکنه و مراقبت میکنه
237
حس میکنم خبری هست دوباره
چون همش انتنم میپره
نت میپره
و حتی تماس نمیشه گرفت
نمیدونم چرا
برای شما هم اینطوری شده امروز؟
یکی در میون وصل میشد و دوباره قط
237
چیزی که خیلی رو مخم هست
بهداشت هست
هر روز برای یک چیزی زنگ میزنن
هر چی هم بهشون میگم همه کارهارو بهداشت شهر شوهرم اینا همون موقع تولد انجام دادیم
دوباره زنگ میزنن
و باید توضیح بدم
و الانم دوباره زنگ زدن
خیلی خیلی رو مخم میرن دیگه
237
هر دو ساعت بیدار میشیم و شیر و پوشک و قطره هارو میدیم و دوباره میخوابیم
ولی روزهایی که إ کارگر داره و باید بره سرکار
برای من خیلی سخت میشه
با این وجود نیکی هر شب بغل إ میخوابه راحت
و دیگه اون دو ساعته هارو وقتی إ میره سر کار، تنها بیدار میشم و انجام میدم
و دیگه صبح سردرد دارم هر روز
حالا دیشب زودتر خوابید و منم راحت خوابیدم و چون همون موقع خواب پوشک و قطره و شیر رو انجام داده بودم، بیشتر تونستم بخوابم
و حالا از ساعت 8 بیدار شدم، و عجیب اینه که سر درد ندارم و حالم خوبه
دیگه کم کم باید برم ظرفارو بشورم و غذا بپزم تا نیکی جون خوابه
و یک سری هم لباسشویی رو باید روشن کنم
237
حالا من هر روز هزارتا حس متفاوت دارم
حس خوب، بد
البته تنها حس بدی که دارم، اینه که چرا تو این دوران و این کشور دنیا اوردمت
بقیه حس ها، با تموم دردها، خستگی ها، وقتی که یک دختر کوچولو دارم
واسم قشنگه همه چیز
و قدرتو میدونم
237
امروز خواهر شوهرم اومد خونه
یعنی خیلی بی اطلاع
دیدم جلوی در واحد هستن
بعد دیدم با إ اومدن
البته که منتظر بودم که بیاد
میگفت هر هفته منتظرم مدرسه تموم شه(معلمه) که بیام پیش نیکی
امروز از وقتی اومد تا الان مراقب نیکی بود و اخر هم دلش نمیخواست بره
میگفت میرم تا هفته ی بعد که دوباره بیام
بعد میگفت وای اینقد دلم یک بچه ی دیگه میخواد(دو تا بچه داره) خوش به حالتون که یک نی نی دارین
خواهرامم همینو میگن بهم😍🐣
237
توی اینستا هم جنگ شده برای اینکه چرا انلاین شاپ ها کارشونو شروع کردن😐
یعنی انلاین شاپ ها از باد هوا زنده هستن؟
237
خواهرم اومد
مقداری رنگ لازم داشت و میگفت اینقد رنگ ها گرون شده که نتونستم بخرم من
تو داری بهم بدی، گفتم اره، و فعلا هم استفاده ام نمیشه، بیا ببر
یعنی کار هنری و شغلی بخوای داشته باشی
چقد باید هزینه کنی
خیلی وقته که لوازم هنری نخریدم من
حتی بگو یک مداد
حالا خواهرم قیمت هارو که میگفت من با تعجب نگاه میکردم
حالا از پارچه و محصولات و خیاطی و... خبر دارم به خوبی
به کجا داریم میریم واقعا
